تبليغاتX
شيپور

شيپور

 

آیا همه ی آتین ها و سنت ها جایزند ؟

به راستی که سنت ها و ائین های ملی ، نگاه دارنده هویت و شناسنامه هر ملیت و قومی هستند . در سیر تحولات تاریخی و اجتماعی و در فتح و شکستها ، همواره این ائین ها و سنت های دیرینه بوده و هست که باعث قوام و دوام  کشورها گردیده است .

رژیم های ظفرمند  بعد از تثبیت و موقعیت خود ، پله پله در جهت اضمحلال و نابودی جشن و اعیاد و سنت و ائین های پیشین گام بر میدارند .

تغیر  سالهای هجری  قمری را  به سالهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ، نمونه ای بارز از حفظ و موقعیت رژیم آریامهری  در جهت تثبیت بیشتر خود بود ، اما دهن کجی مردم به آن و عقب نشینی در برابرش ،   پایه های رژیم شاهنشاهی  را سست  نمود .

با این مقدمه در اینجا می خواهم به منزله یک افکار منحط و آپارتاید ، نقش سیاه بازی را در سنت و ائین با شکوه .... ، ایرانیمان را به نقد کشم .

در مقابل همه ی معیارها و صفت های جالب و زیبایی که به هر کدام از سین های سفره هفت سین و مراسم عید نوروز میدهند ، محتملاً می گویم  که نقش سیاه و سیاه بازی هیچ فلسفه ای به جز کرنش و تحقیر سیاه پوستان نداشته و ندارد .

 پی نوشت : ممنون از مژده غضنفری عزیز که این سفره هفت سین زیبا را به مناسبت عید نوروز برایم فرستاده بود .  

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:4  توسط محمد  | 

عید سعید باستانی را پیشاپیش  به همگی  شما دوستان عزیز تبریک و شاد باش می گویم . امیدوارم که در همه  حال ، زندگی بر وفق مرادتان باشد . گر چه آمدن بهار و طراوت سبزه و گل ، با شور و هلهله و شادی همراه است  اما فرصت و غنیمتی ست تا دیدارها را تازه کنیم ، قهرها را به صلح و کهنگی ها را به نو بدل گردد.... شاعرانی که همواره بصورت شعر و غزل نوید رسیدن آغاز فصل بهار را با قشنگترین گل واژه ها در دفتر خویش به ثبت رسانده اند ،    ما را  به همدردی و همدلی با دیگر انسانهای محتاج به محبت در این فصل بخصوص  نیز رهنمون کرده اند . پس یادمان باشد که در اوج سر مستی و لذت بردن از زندگی ،  از یادشان نکاهیم .

 زیرا زندگی زیباست .....آمدن ، رفتن، دویدن ، عشق ورزیدن ....در غم انسان نشستن ، پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن  ، آری آری  زندگی زیباست . بهارتان پیروز و روزگارتان بهروز باد .

پی نوشت : قسمت پایانی  از شعر سیاوش کسرایی وام گرفتم .

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:32  توسط محمد  | 

 

 

 

اسم : محمد رضا  (Mohammad Reza ) Mohamad reza

فامیل : هادیپور  ( Hadipour )

نام پدر  : علی اصغر (Ali asghar)

تاریخ تولد : ۱۹.۰۹.۱۹۷۷  Boushehr

محل تولد : بوشهر   Boushehr

این عکس با مشخصات  فوق متعلق به فردی ست که حدود ۴ سال از منزلشان رفته و خانواده اشان از او خبری ندارند . گویا تا آنجایی که برایشان مسلم شده بر روی کشتیهای بارکشی کار می کرده . حال از دوستان وبلاگرم استمداد میطلبم چنانچه برایشان مقدور هست این خبر نیز در گوشه ای از وب خود منعکس گردانند ....شاید در دهکده ی ارتباطات جهانی  برای یافتن و خبر دار شدن از سلامتی او تسریع گردد . از همه ی کسانی که از سلامتی این فرد با این مشخصات اطلاعی دارند ......خواهشمندم با این ایمیل  hadi197718@yahoo.de  در آلمان تماس برقرار  و عمه اش را با خبر کنند ....قبلا از همکاری و صمیمیت همه ی شما تشکر می کنم .

یوسف گم گشته باز آید به کنعان  غم مخور    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : دوستان عزیز بزودی در همینجا بروز می شوم و تا پیدا شدن محمد رضا آن عکس و آن مشخصات همیشه بر پیشانی وبم خواهند ماند .

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:23  توسط محمد  | 

سلامی دوباره به همه ی دوستان خوب و  عزیزم .

مرا بخاطر این غیبت طولانی ببخشید . دیروز مراسم تحلیف رئیس جمهوری امریکا بود . میزان استقبال بی شائبه ی مردم از اوباما و ناسپاسی  و سرد برخورد کردن مردم با رئیس جمهور قبلی یعنی بوش میزان آرا مردم را نشان میداد . و این شعر و ضرب المثلها  را دوباره در ذهنها تداعی می کرد که : دیو چو بیرون رود ....فرشته در اید ......و یا اینکه :  نو که اومد به بازار .....کهنه میشه دل ازار......

من در آرشیوهایم که نگاه کردم دیدم در تاریخ دی ماه ۱۹/۱۰ /۸۶ هنگامی که مقدمات ریاست جمهوری در امریکا بین کاندیداهای مختلف در جریان بود ، مطالبی نوشته ام . حال که اوباما از حزب دموکرات به قدرت رسیده . آن تحلیل سال پیش را دوباره در اینجا میگذارم . تا نظر شما چه باشد .

 کپی قسمتی از  پست دی ماه ۱۹/۱۰ /۸۶  :

................................................................................................................

دنیایی بشدت پر  زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .

 انتخابات مقدماتی در  امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید  دید که  اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن دموکراتها همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده  شکی نیست  و اینها را  میتوان در دوره های به قدرت رسیدن کندی ، کارتر و کلینتون دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان بوش و الگور به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟

................................................................................................................

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط محمد  | 

 

 

 

نیش عقرب نه از ره کین است           اقتضای طبیعتش این است

آدمهایی هستند که نه تنها به عنوان قهرمان شجاع بلکه  خود را  علم کل و سر آمد دیگران میدانند و بجز عیب و ایراد گذاشتن بر دیگران هیچ هنر دیگری ندارند .  دوست و آشنایانشان از دور و برشان دور می شوند و آنها تنها خودشان  می مانند  و خودشان !!  این افراد  اصولا ً نمی توانند دوستی را برای خودشان نگه دارند . پر توقع هستند و حسود . به راحتی غیبت می کنند  و زخم زبان می زنند .  این ناسازگاری را باید در دوران کودکی و نوع تربیتی آنها جستجو کرد ...

نه در غربت دلم شاد             و نه رویی در وطن دارم

در آستانه ی آمدنم به آلمان است . تهران هستم . در صف طویلی برای نان لواش ایستاده ام . صدای دو پیرمرد را در پشت سرم  می شنوم . آنها با هم نجوا می کنند . یکی به دیگری می گوید : وای ...چقدر شهرستانی زیاد شده ! ....نگاه کن ! ...انگار می شمارند . می گفتند سابق اینهمه جمعیت نبود !! حالا روز به روز بیشتر می شوند ...نگاه کن ...

چند سال می گذرد . در آلمان هستم . برای ثبت نام و معرفی پسرم در مراسم باشکوهی در مدرسه اشان شرکت کرده ام . هنگام معرفی در بین هر ۴ ، ۵ نفر اسم آلمانی یکی هم خارجی است ....عبدالله !! .....پاشا !.....بهرنگ ....با خواندن هر اسم خارجی .... ، صدای دو مادر آلمانی از پشت سرم می شنیوم  که با وحشتی می گویند  : وای ...باز هم خارجی ....وای چقدر خارجی زیاد شده  !  باز هم یکی دیگه ....

 

من از بیگانگان هر گز ننالم          که با من هر چه کرد آن اشنا کرد

شاید شما هم افرادی را می شناسید که بخاطر  اعتماد و اطمینان غلط به افراد نزدیک خود دچار شوک شده باشند . شاید خودتان هم قربانی این اعتماد و اطمینان شده باشید . شنیده اید که می گویند : ما به فلانی مثل تخم چشممان اعتماد داشتیم ؟ یا...او را به عنوان پیش نماز قبول داشتیم و از این حرفها ؟ بله همیشه یک آشنای خیلی نزدیک می تواند خیانت در امانت کند . دیگر گفتن این که : در دیزی باز بود حیای گربه کجا رفت بیفایده است . اینجاست که وقتی آدم به متون ادبی فارسی  مراجعه می کند ....می بیند  چقدر شعر  و قصه و مثل دارد   . به چند تای آن توجه فرماتید :

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم ...از چه  با دشمن جانم  شده ام دوست ندانم .

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد ......آشیان هر جا نمودم خانه صیاد شد .

دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت میزند......نادان دوست .

ما زیاران چشم یاری داشتیم .........خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:3  توسط محمد  | 

 

 

 

چه شبی ، چه خواب هایی ، اینقدر حقیقی و واقعی بودند که دلم نمی خواست خواب بودند . صبح که چشمم را باز کردم هوا روشن شده بود . صدای پرنده ها را می شنیدم . دوباره چشمهایم را روی هم فشار دادم و وانمود کردم که بیدار نشده ام .

اما دنباله خواب به شگلهای دیگری به سراغم امد . مادرم کجا بود ؟ اون که سالهاست عمرش را داده به شما ...ولی صداش چه واضح و آشکار می آمد . گفت از سر شب تا سرخی شفق صبح مرغ حق روی درخت گل ابریشم حق حق می کرد ، هموسه گوفتم یه اتفاقی می افته ، فرداش فرنگیس دختر دایی ام  مرد . فرنگیس همبازی من بود .  غروب دلگیر ان روز من را تک و تنها در خانه گذاشتند و رفتند فاتحه  . موهای وز وزی ، دماغ باریک و خنده های ملیح فرنگیس هنوز از نظرم محو نشده .

از عزا و گریه و زاری در دوران کودکی جدا شدم  و دوباره دنباله خوابهای اولی آمدند به خوابم . ادم بعضی حرفها که در بیداری نمی تواند بی غل و غش بزنه ، در خواب با صراحت میزنه . رفتم صورت نرم و سفید برادرم  را بوسیدم . لبحند زد ، گفتم ببخش ، باز هم انگار عیشتان را منغض کردم ! زیاد خورده بودم نه ؟ مثل اینکه مسموم شده بودم؟ . کلی تو زحمت افتادید . خواستم دو باره صغرا و کبرا ببافم که به زبان امد . گفت : عیش ما را منغض نکردی ، عیش خودت را خراب کردی . میخواستیم سوپریزت کنیم . کیک و بند وبساط تهیه کرده بودیم  که جشن تولدت را بگیریم ..... تا به اینجا رسیدم دوباره ناخودآگاه چشمهایم را باز کردم .

موقع بیرون بردن سگمان (سی کا) بود  . هر روز صبح درست ساعت ۵ می آید سراغم و با دستهاش آرام به دست و   پاهایم می زند . که یعنی وقتشه ، بیدار شو ....اما هنوز ساعت ۵ نشده بود ، فرصتی بود تا دوباره چرتی بزنم .

چه شبی . چه رؤیاهایی . فکر کنم اثر کتاب داستانهای کوتاهی بود که دیروز یک ریز در تاکسی خوانده بودم ، داستانهای کوتاه هلندی که نسیم خاکسار ترجمه اشان کرده بود . بهر حال دلم نمیاد بلند شوم . بدنم کرخت و چشمهایم سنگین است. حالا به خیلی سالها عقب تر برگشته ام . انگار رفته ام عالی آباد ....منزل خواهر بزرگم . ده ، دوازده سالمه . عصری هست . زیر ملحفه سفید در اطاقشان خوابیده ام . خواب نیستم و از زیر ملحفه همه چیز را می بینم . آنها هر سال ۱۵ روز تعطیلی عید نوروز به شاهزاده ابراهیم می روند . چهار ، پنچ خانواده می شوند  . من را هم هر سال با خودشان می برند . عاشق یکی از دختران هم سن و سالم شده ام . به عشق او هم شده خودم را بموقع می رسانم . برایشان مزه پرونی می کنم و اونها غش عش می خندند. تنها نگاه هم می کنیم و لبخند می زنیم .

زیر ملحفه دراز کشیده ام . شوهر خواهرم می آید . انگار یک خرده حسابی با هم دارند . بگو مگویشان می شود . شوهر خواهرم بنای داد و قال میزاره . از زیر ملحفه می بینمشان . خواهرم زور خودش می کنه و میگه هیس ! هیس ! صدات می شنوه . شوهرش صداش بلندتر  میکنه و میگه بازم که این امسال اومده  ! جا نداریم . جا نداریم .خواهرم را می بینم که چطور التماس می کنه . تو را خدا صدات بلند نکن . شوهرش فکر می کنه که همین جا ، جاشه که قصاص بگیره . یک دعوای حسابی بر روی سر من در جریان هست . غرورم گل کرده . فکرهای عجیب و غریبی به سرم میزنه . می خواهم بلند شوم و از همان جا تا بنمانع پا  برهنه بدوم . دلم میخواد بلند بشم و بگم باشه دعوا نکنید با شما نمیام ....اما دو تا چیز اراده ام را سست میکنه ....یکی مظلومیت خواهرم که فکر می کنه من هنوز خوابم و نمی شنوم ....و یکی دیگر  چشمهای درشت و سیاه دختری که عاشقش شده ام . هر دوی آنها بر غرورم سایه می اندازند .

بلاخره بعد از یک جنگ تن به تن ، غائله ختم به خیر میشه . خواهرم شوهرش را مجاب می کنه تا دست از لجاجت و یک دندگی بکشد . حالا او از اطاق بیرون رفته ....ولی من دل شوره دارم ، آن شور و اشتیاق اولیه در من می میرد . تنها  دو تا چشم سیاه هست که من را  نگه داشته . دوباره به شوق دیدارش دلم پر می کشد .

احساس کردم کسی به دست و پاهایم میزند . چشمم را باز می کنم . سی کا هست . چه شبی . چه خوابهای درهم و بر همی . چشمهایم با چشمهای  قشنگ و زیبای سی کا تلقی پیدا می کند . در چشمهایش زل می زنم .....انگار می خواهد نگاهم را بخواند .....دستی بر سر و گوشش می کشم و برایش می گویم .....سی کا جون : حیوان را خبر از  عالم انسانی نیست ...

پی نوشت : هموسه گوفتم : همان هنگام گفتم

پی نوشت : بنمانع / محله ای در بوشهر

پی نوشت : عالی آباد / محله ای در بوشهر که تا بنمانع ۷ ، ۸ کیلومتر فاصله دارد.

پی نوشت :شاهزاده ابراهیم / یک قدمگاه در نزدیکیهای برازجان ، که دارای کوه و تپه و ماهور است و محل تفریح و تفرج و زیارت مردم است .

پی نوشت : سی کا . (اسم سگ پسرم)

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:22  توسط محمد  |