تبليغاتX
شيپور

شيپور

 

نیش عقرب نه از ره کین است           اقتضای طبیعتش این است

آدمهایی هستند که نه تنها به عنوان قهرمان شجاع بلکه  خود را  علم کل و سر آمد دیگران میدانند و بجز عیب و ایراد گذاشتن بر دیگران هیچ هنر دیگری ندارند .  دوست و آشنایانشان از دور و برشان دور می شوند و آنها تنها خودشان  می مانند  و خودشان !!  این افراد  اصولا ً نمی توانند دوستی را برای خودشان نگه دارند . پر توقع هستند و حسود . به راحتی غیبت می کنند  و زخم زبان می زنند .  این ناسازگاری را باید در دوران کودکی و نوع تربیتی آنها جستجو کرد ...

نه در غربت دلم شاد             و نه رویی در وطن دارم

در آستانه ی آمدنم به آلمان است . تهران هستم . در صف طویلی برای نان لواش ایستاده ام . صدای دو پیرمرد را در پشت سرم  می شنوم . آنها با هم نجوا می کنند . یکی به دیگری می گوید : وای ...چقدر شهرستانی زیاد شده ! ....نگاه کن ! ...انگار می شمارند . می گفتند سابق اینهمه جمعیت نبود !! حالا روز به روز بیشتر می شوند ...نگاه کن ...

چند سال می گذرد . در آلمان هستم . برای ثبت نام و معرفی پسرم در مراسم باشکوهی در مدرسه اشان شرکت کرده ام . هنگام معرفی در بین هر ۴ ، ۵ نفر اسم آلمانی یکی هم خارجی است ....عبدالله !! .....پاشا !.....بهرنگ ....با خواندن هر اسم خارجی .... ، صدای دو مادر آلمانی از پشت سرم می شنیوم  که با وحشتی می گویند  : وای ...باز هم خارجی ....وای چقدر خارجی زیاد شده  !  باز هم یکی دیگه ....

 

من از بیگانگان هر گز ننالم          که با من هر چه کرد آن اشنا کرد

شاید شما هم افرادی را می شناسید که بخاطر  اعتماد و اطمینان غلط به افراد نزدیک خود دچار شوک شده باشند . شاید خودتان هم قربانی این اعتماد و اطمینان شده باشید . شنیده اید که می گویند : ما به فلانی مثل تخم چشممان اعتماد داشتیم ؟ یا...او را به عنوان پیش نماز قبول داشتیم و از این حرفها ؟ بله همیشه یک آشنای خیلی نزدیک می تواند خیانت در امانت کند . دیگر گفتن این که : در دیزی باز بود حیای گربه کجا رفت بیفایده است . اینجاست که وقتی آدم به متون ادبی فارسی  مراجعه می کند ....می بیند  چقدر شعر  و قصه و مثل دارد   . به چند تای آن توجه فرماتید :

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم ...از چه  با دشمن جانم  شده ام دوست ندانم .

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد ......آشیان هر جا نمودم خانه صیاد شد .

دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت میزند......نادان دوست .

ما زیاران چشم یاری داشتیم .........خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:3  توسط محمد  | 

 

 

 

چه شبی ، چه خواب هایی ، اینقدر حقیقی و واقعی بودند که دلم نمی خواست خواب بودند . صبح که چشمم را باز کردم هوا روشن شده بود . صدای پرنده ها را می شنیدم . دوباره چشمهایم را روی هم فشار دادم و وانمود کردم که بیدار نشده ام .

اما دنباله خواب به شگلهای دیگری به سراغم امد . مادرم کجا بود ؟ اون که سالهاست عمرش را داده به شما ...ولی صداش چه واضح و آشکار می آمد . گفت از سر شب تا سرخی شفق صبح مرغ حق روی درخت گل ابریشم حق حق می کرد ، هموسه گوفتم یه اتفاقی می افته ، فرداش فرنگیس دختر دایی ام  مرد . فرنگیس همبازی من بود .  غروب دلگیر ان روز من را تک و تنها در خانه گذاشتند و رفتند فاتحه  . موهای وز وزی ، دماغ باریک و خنده های ملیح فرنگیس هنوز از نظرم محو نشده .

از عزا و گریه و زاری در دوران کودکی جدا شدم  و دوباره دنباله خوابهای اولی آمدند به خوابم . ادم بعضی حرفها که در بیداری نمی تواند بی غل و غش بزنه ، در خواب با صراحت میزنه . رفتم صورت نرم و سفید برادرم  را بوسیدم . لبحند زد ، گفتم ببخش ، باز هم انگار عیشتان را منغض کردم ! زیاد خورده بودم نه ؟ مثل اینکه مسموم شده بودم؟ . کلی تو زحمت افتادید . خواستم دو باره صغرا و کبرا ببافم که به زبان امد . گفت : عیش ما را منغض نکردی ، عیش خودت را خراب کردی . میخواستیم سوپریزت کنیم . کیک و بند وبساط تهیه کرده بودیم  که جشن تولدت را بگیریم ..... تا به اینجا رسیدم دوباره ناخودآگاه چشمهایم را باز کردم .

موقع بیرون بردن سگمان (سی کا) بود  . هر روز صبح درست ساعت ۵ می آید سراغم و با دستهاش آرام به دست و   پاهایم می زند . که یعنی وقتشه ، بیدار شو ....اما هنوز ساعت ۵ نشده بود ، فرصتی بود تا دوباره چرتی بزنم .

چه شبی . چه رؤیاهایی . فکر کنم اثر کتاب داستانهای کوتاهی بود که دیروز یک ریز در تاکسی خوانده بودم ، داستانهای کوتاه هلندی که نسیم خاکسار ترجمه اشان کرده بود . بهر حال دلم نمیاد بلند شوم . بدنم کرخت و چشمهایم سنگین است. حالا به خیلی سالها عقب تر برگشته ام . انگار رفته ام عالی آباد ....منزل خواهر بزرگم . ده ، دوازده سالمه . عصری هست . زیر ملحفه سفید در اطاقشان خوابیده ام . خواب نیستم و از زیر ملحفه همه چیز را می بینم . آنها هر سال ۱۵ روز تعطیلی عید نوروز به شاهزاده ابراهیم می روند . چهار ، پنچ خانواده می شوند  . من را هم هر سال با خودشان می برند . عاشق یکی از دختران هم سن و سالم شده ام . به عشق او هم شده خودم را بموقع می رسانم . برایشان مزه پرونی می کنم و اونها غش عش می خندند. تنها نگاه هم می کنیم و لبخند می زنیم .

زیر ملحفه دراز کشیده ام . شوهر خواهرم می آید . انگار یک خرده حسابی با هم دارند . بگو مگویشان می شود . شوهر خواهرم بنای داد و قال میزاره . از زیر ملحفه می بینمشان . خواهرم زور خودش می کنه و میگه هیس ! هیس ! صدات می شنوه . شوهرش صداش بلندتر  میکنه و میگه بازم که این امسال اومده  ! جا نداریم . جا نداریم .خواهرم را می بینم که چطور التماس می کنه . تو را خدا صدات بلند نکن . شوهرش فکر می کنه که همین جا ، جاشه که قصاص بگیره . یک دعوای حسابی بر روی سر من در جریان هست . غرورم گل کرده . فکرهای عجیب و غریبی به سرم میزنه . می خواهم بلند شوم و از همان جا تا بنمانع پا  برهنه بدوم . دلم میخواد بلند بشم و بگم باشه دعوا نکنید با شما نمیام ....اما دو تا چیز اراده ام را سست میکنه ....یکی مظلومیت خواهرم که فکر می کنه من هنوز خوابم و نمی شنوم ....و یکی دیگر  چشمهای درشت و سیاه دختری که عاشقش شده ام . هر دوی آنها بر غرورم سایه می اندازند .

بلاخره بعد از یک جنگ تن به تن ، غائله ختم به خیر میشه . خواهرم شوهرش را مجاب می کنه تا دست از لجاجت و یک دندگی بکشد . حالا او از اطاق بیرون رفته ....ولی من دل شوره دارم ، آن شور و اشتیاق اولیه در من می میرد . تنها  دو تا چشم سیاه هست که من را  نگه داشته . دوباره به شوق دیدارش دلم پر می کشد .

احساس کردم کسی به دست و پاهایم میزند . چشمم را باز می کنم . سی کا هست . چه شبی . چه خوابهای درهم و بر همی . چشمهایم با چشمهای  قشنگ و زیبای سی کا تلقی پیدا می کند . در چشمهایش زل می زنم .....انگار می خواهد نگاهم را بخواند .....دستی بر سر و گوشش می کشم و برایش می گویم .....سی کا جون : حیوان را خبر از  عالم انسانی نیست ...

پی نوشت : هموسه گوفتم : همان هنگام گفتم

پی نوشت : بنمانع / محله ای در بوشهر

پی نوشت : عالی آباد / محله ای در بوشهر که تا بنمانع ۷ ، ۸ کیلومتر فاصله دارد.

پی نوشت :شاهزاده ابراهیم / یک قدمگاه در نزدیکیهای برازجان ، که دارای کوه و تپه و ماهور است و محل تفریح و تفرج و زیارت مردم است .

پی نوشت : سی کا . (اسم سگ پسرم)

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:22  توسط محمد  | 

وقتی سه فیلم از فیلمهای داریوش مهرجوئی را از نظر می گذارنم می بینم  هر سه فیلم چقدر  وجه اشتراک  دارند !!

۱/ کشش و تفاهم عاشقانه در آغاز و پیوند . تشکیل خانواده . معضلات اجتماعی .....و در راستای هر سه فیلم....

۲/ غلطیدن مرد به یکی از این معضلات ، تلاش زن در جهت نجات مرد . و در پایان عدم توفیق و جدایی ....و باز در همه ی آنها

۳/ نگاه بدبینانه  مرد به زن همراه با تهمت و افترا .....  تلاش زن در خنثی کردن این سوءظن و برنتابیدن از آن تهمت های ناروا  .....و در نهایت و  پایان.....

۴/ نشانه هایی از برگشت زن به آرمانها و ایده آلهای اولیه خود .....مثل رفاه ...و آرامش .... آسایش و...زندگی بدون دغدغه و جنجال...

اگر چه موضوع ها مختلف می باشند ....ولی همه ی آنها از یک الگو و نمونه ی  اجتماعی تبعیت می کنند . ان سه فیلم عبارتند از سارا ،   هامون و  سنتوری .

 من منتقد فیلم نیستم و اصولاً برای به نقد کشیدن باید یکی دوبار فیلمها را در آرامش کامل دید ....اما با این توصیف و با  گذشت زمان زیادی از دیدن آن  فیلمها  حال که  مژده خانم   دوست دارد تا نظرم را راجع به  سنتوری بداند ، چکیده ای می نویسم .

یادم رفت بنویسم  که یکی از کارهای زیبا و روانشناسانه مهرجویی در این سه فیلم گنجاندن چند قطعه ی ریتمیک و شاد آهنگ موسقی ست که بهانه ای برای آب کردن یخ منجمد خشک اندیشی و سنت گرایی و لحظاتی چند باعث وجد و سرور تماشاگران می گردد . در فیلمهای دیگر او مثل اجاره نشینها نیز  از این شیوه بهره برده است . و ....اما سنتوری

 می توان این فیلم را در همین چند جمله (هانیه) که تلویحاً گفت : معتاد شدن علی  بخاطر سفت و سختگیریهای دولتی و عدم اجازه کنسرتهایش ....بوده ،  خلاصه کرد .

 شاخ و برگهای دیگر  به نحوی  باز می گردد به اینکه اصولاً ساز و ساز زدن( آلات موسقی ) ریشه فرهنگی و مذهبی داشته  و از قدیم  در خانواده ها مطرود و محکوم بوده و هست . 

پرداختن به نکات ریز و درشت بسیاری دیگر  وجود دارد  که بنا به دید و نظر اشخاص برداشتهای مختلفی می توان نمود نظرهایی که زیاد آدم نمی تواند به نیت صد در صد کارگردان آن ایمان داشته باشد ، برای مثال : آنجایی که علی با خشم و غضب به پدر می گوید : حالا دیگه اصلاح کنی ؟ آن زمانهایی که نباید فشار می آوردید ، سخت می گرفتید ....اصلاح نکردید .....شاید به نحوی خواسته است بگوید : وقتی آب از سر گذشت  دیگر حرف از اصلاح و اصلاح طلبی زدن بی معنی ست ..... آب در هاونگ کوبیدن است .....و به طبل تو خالی زدن !!

با فضای ایجاد شده در فیلم ، بهانه ای می شود تا دوربین به بیغوله ها و کارتن خوابها و محل معتادهای شهر کشیده شود و از دریچه دوربین بخشی از اجتماع نا پیدا و تو سری خورده نیز به معرض نمایش و تماشای جهانی قرار گیرد .

فقر و حقارتی در دو قدمی خانه های سر به فلک کشیده و مجلل ، تمثیل زیبایی از تضاد طبقاتی ست که به زیبایی به تصویر کشیده شده است .

فیلم  سنتوری فیلم تاثیر گذار و موفقی ست .

 .........................................................................

 پی نوشت ۱ : نمایش فیلم سنتوری در دبی

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط محمد  | 

  

 

دو ماه اعتصاب  ما !

این روزها شاهد اعتصاب و اعتراض کارگران شرکت صنعتی دریایی ایران (صدرا) در بوشهر هستیم . 

یادم به اعتصاب دو ماهه خودمان افتاد که در این شرکت داشتیم . آن سالها در حالت جنگی روزهای پر مخاطره و سختی را از سر گذراندیم .......

دو فورمن (سرکارگر) داشتیم که هر دو بی سواد بودند ، اما خدای تعمیرات !! از زمان شاه در همین شرکت نزد آمریکایی ها از شاگردی  به استادی رسیده بودند .......

     معرفی کتاب :

.................................................. نام کتاب: بانیان سعادت
مؤلف : علی حق شناس
انتشارات : شروع
چاپ اول : 1386
تعداد صفحات : 168
قیمت : 3000 تومان
این کتاب به شرح احوال و اندیشه ی بانیان مدرسه ی سعادت پرداخته و زندگی و فعالیت های افراد زیر را مورد کنکاش قرار داده است :
معتقد اهرمی/ میرزا لطف الله کازرونی/ میرزا ابراهیم صدیق/ میرزا علی اکبر مشاق/ میرزا علی شریف/ شیخ محمدحسین سعادت/ فیلسوف روانشاد/ شیخ عبدالکریم سعادت/ میرزا حاجی آقا کازرونی/ سید محمد فرزا2ن/ شفیق شهریاری/ سیدمحمدعلی ریاضی/ سید ضیاء الدین بلادی/ سیدمحمدحسن نبوی

  یک بار که آقای نبوی به منزل آنها دعوت شده بود ..... بر حسب تخمین و گمان برادرم از آقای نبوی سئوال می کند که آیا شما منزلتان در بوشهر در نزدیکیهای  فلان سینما هست ؟ آقای نبوی بر افروخته  جواب میدهد : من و سینما ؟! به من می آید که در کنار سینما باشم ؟!  این چه حرفیه آقا !  هنوز آثار  بد آن برخورد در ذهن و ضمیر برادرم باقی مانده ، می گوید از آن  جواب جا خوردم .

 غیر مستقیم  :۳ / این خاطره را زنده یاد شیرزاد آقایی دبیر دبیرستانهای بوشهر و همکار آقای نبوی برایمان تعریف  کرد  :

  

اما یکی دیگر از  این بانیان و استادان نام برده  در کتاب بانیان سعادت ،  برای من نا آشنا نبود . و آن فیلسوف روانشاد است . این مرد همه فن حریفpdaram استاد و معلم پدرم در دبیرستان سعادت بود . او ................................................................

اغلب..... در حالی که صورت پدرم را اصلاح می کردم یکی از این خاطرات  قدیمی را  تعریف می کرد . یادم می آید که برایم گفت :

 موقعی که زایر محمد ( شیر محمد ) به قصد گرفتن انتقام به بوشهر آمده  و حمام خون راه انداخته بود ....  مطالب کامل را در اینجا بخوانید

                             


ادامه مطلب
+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:24  توسط محمد  | 

 

 

 

 

 نوروزتان پیروز

  این عکس های هنری از سهیلا است . من نهایتاً از او تشکر می کنم که این عکسهای هنرمندانه را بموقع برایم ایمیل کرده است . حالا همه می توانند از زاویه دید دوربین ایشان ، بهار امسال ما را ببینند .....قندیلها  مصداقی از شعر زمستان اخوان ثالث است  :

و..... قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده / .....و  درختان اسکلتهای بلور آجین آن را تداعی می کنند  .

خب حالا بعد از این مقدمه . سال نوتان مبارک . یک سال گذشت . دلم برای همگی شما تنگ شده . خوشحالی و شادی شما ، خوشحالی و شادی من هم است .

 دوست دارم از عیدی و دید و بازدیدهایتان برایم بنویسید . جالا دیگر سال به سال عید نوروز برای ما خارج نشین ها و بچه هایمان غریب و غریب تر می شود .

 نمی خواهم خاطر شما را ازرده کنم . عید فصل شادی و گشت و گذار هست . قدر این روزهای خوش را بدونید . سعی می کنم با شعرهایی در رابطه با این فصل مابقی پستم را بنویسم . همان طور که در عکس ها می بینید ، سرما و برف و بوران بی موقع نه تنها فروردین ما را زمستان کرد بلکه پرنده های عاشق و دلباخته هم سر در گم و پریشون کرده است. یادم به شعری از حافظ افتاد که می گوید :

آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست .....خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ؟

.......................................

(فریدون مشیری)

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم دخترم صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست .

برایتان سال پر باری آرزو می کنم . امیدوارم در تمام سنگلاخهای زندگی همواره پا برجا و با امید به پیش بتازید . یک بار دیگر از سهیلا خانم بخاطر عکس های جالب و هنری اش تشکر می کنم و چنانچه در اینده عکس هایی از این دست ، برایم ارسال کنند با کمال میل در اینجا می گذارم تا  دوستان دیگر نیز از آن بهره مند گردند . سالی خوب  همراه با موفقیت برایتان آرزو می کنم . شاد باشید .

 

 

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:17  توسط محمد  | 

از دل نرود هر آنکه که از دیده رود ؟

 گفتم مدتی ست ننوشته ام نکنه مشمول این شعر قدیمی قرار بگیرم !   گاهی یک نقطه بالا و پائین گذاشتن معنایی را عوض می کند . گاهی با یه لبخند و سخنی شاد از  کدورت و عداوتی جلو گیری می شود . گاهی با خوردن خون دل و گذاشتن دندون بر روی جگر از حرف سرد  طعنه آمیزی می توان  گذشت  . به قول حافظ :  اگر ز خون دلم بوی شوق می آید.......عجب مدار که هم درد نافه ی ختنم آدم موحود پیچیده و مرموزی هست  !!  هر کسی با شخصیت منحصر بفرد خود  شگل گرفته . آمال و آرزوها ، حقارت و عقده ها  سازنده شخصیت آدمهاست . بهترین معرف شخصیت آدم،  حرف زدن خود آدم است .  از حرف زدن کسی می توان پی به درون ناشناخته آن برد . و گر نه .......مرد و یا زنی ، پسر و یا دختری تا سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد !

................................................................................................................

دنیایی بشدت پر  زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .

 انتخابات مقدماتی در  امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید  دید که  اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن دموکراتها همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده  شکی نیست  و اینها را  میتوان در دوره های به قدرت رسیدن کندی ، کارتر و کلینتون دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان بوش و الگور به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟

................................................................................................................

دنیای گند و پست  پر از ظلم و جنایت سیاست  را به خودشان واگذار کنیم .....بیائیم پست خودمان را   بنویسم :

 من در آستانه پیروزی  انقلاب دوره  سربازیم یکساله میشد . بعد از پیروزی انقلاب ما اولین دوره ای بودیم  که خدمت سربازیمان تنها یکسال شد و همگی منقضی شدیم .

 چند روز پیش که به آلبومم نگاه می کردم دیدم چقدر رنگ و روی عکسها از بین رفته و کیفیتشان خراب شده ....گفتم نکنه روزی برسه که خاطره ها هم مثل رنگ و روی عکسها از بین برود .... به همین خاطر چند تای آن را انتخاب کردم ، در اینجا می گذارم و در مورد هر کدام برایتان می نویسم .

 اشتباه نگیرید ! آن وقتها تلفن همراه وجود خارجی نداشت . این تلفن نیست که من گوش می گیرم .  رادیوی ترانزیستوری همراه و همدم همیشگی من بود که اخبار لحظه به لحظه رویدادهای انقلاب را گوش می گرفتم . در اینجا فکر کنم سخن رانی مصطفی چمران بود که به تازگی از لبنان آمده و داشت سخن می گفت .

اینجا شط خرمشهر است .  با بلم به اونطرف شط می روم تا با قطار به شهر درود نزد یکی از دوستان لرستانیم بروم . من در دشت میشان (دشت آزادگان فعلی) خدمت می کردم .

 

 اینها سه پسر بچه عرب زبان دشت میشانی هستند . در این زمان پادگان بدست ما افتاده بود  . انقلاب پیروز شده  و کار هر روزه ما این بود : یک ماشین ریو ، با دیگی بزرگ پر از غذا همراه با چند سر باز ، برای ساکنین مرز نشین این دیار نهار گرم می بردیم . مرد و زن و بچه در صف های طویل همراه با ظرفهای غذائیشان منتظر ما بودند . در ان مدت من که یک گروهبان درجه سه بودم دو آسایشکاه سربازخانه را اداره می کردم ...اما رابطه ها ارتشی نبود ، دوستانه و انقلابی شده بود .

 این سه پسر بچه در عالم خود مشغول  فوتبال  بازی کردن با سر عروسکی بودند که از انها خواستم تا عکسی بگیرم ......گفتم این عکسها را برای یادگاری می گیرم .  

 

       

 

 

 

                                                                  

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:4  توسط محمد  |