تبليغاتX
شيپور

شيپور

بهار عرب


سلام . بلاخره طلسم شکست . وبلاگ  بعد از مدت هایی مدید به روز شد . اگر چه من این  به روز شدن   را در شب می گذارم !!! تا به نقل از  شعر اخوان ثالث چنین تعبیر شود که :

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ،  سحر شد ، بامداد آمد

فریبد می دهد بر اسمان

این سرخی بعد از سحرگه نیست .

من امشب از راهی دور و با قلبی نزدیک با تک یک شما  عزیزان احوالپرسی می کنم . جویای سلامتیان هستم . چه می کنید و در چه حالید ؟ با این تحولات و دنیای بلبشو و پر ازدحام  دنیا چطورید . شاید دیگر رمق تحلیل و سیاست و دغل بازی رخت بر بسته باشد ....اما باز هم در مقابل این همه خون و خون ریزی و به نقل از این گفته ی قصار سعدی که فرمود : تو کز محنت دیگران بی غمی ....نشاید که نامت نهند آدمی .....نتوان ساکت و آرام و بی تفاوت گذشت . 

آیا :  واقعاً  به دوستان و یاران و آشنایان دنیای عرب نوید از راه  رسیدن بهاران خجسته باد باید داد ؟

آیا :  دمکراسی ، نظام پارلمانی وتعدد احزاب به جای خودکامگی و دیکتاتوری خواهد نشست ؟

آیا : استقلال ، حاکمیت ، منابع و منافغ آنها بدون چشم داشت صاحبان قدرت و کشورهای استعماری محفوظ خواهند ماند ؟




+ LINK لینک   ... نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 22:50  توسط محمد  | 







نرگس 3

در نوشتن این نامه هست که خاطرات گذشته دوباره  زنده می شوند  .

 از میان همه ی ما ، آن نسل پر شور ، انگار تو تنها  کسی بودی که با عقلت ازدواج کردی . تصمیمیت را گرفتی و دل  را به دریا زدی . اگر هر که  در آن فضای آکنده از آزادی و رهایی  ، و اندکی  بعد از بهار آزادی تنها با دلش و رویاهایش ازدواج کرد .....تو با تضمینی از اینده دلت را  در گرو آن گذاشتی . آینده و روزگاری که دیگر دغدغه ی مادی و مالی نداشته باشی . اگر همه ی آنهایی که اغلب با مخالفتهای خانوادهایشان ، چه بسا مخفیانه پای سفره عقد نشستند ... ازدواج تو در میان هلهله و نی انبان و تمبک  باشکوه برگزار شد .
اما هر که ندونه ، من خوب میدونم که آهنگ پشیمانی و ناسازگاریت از همان شب اول ازدواج هویدا شد . عکاس و فیلمبردار عروسیتان اینها را  بعدها برایم  تعریف کرد  .
 او گفت : عروس انگار باباش مرده بود . شب عروسی که نبود ، شب عزایش بود .
 من از همان موقع  دانستم که تو در کام دل و دلدادگیت شکست خورده ای ...زیرا دلت را  دربست قربانی عقلت کرده بودی .
خود کرده را تدبیر نیست . شاید از جهاتی باید به تو حق داد . آنهمه بی سروسامانی و دربدری ....همراه با فقر مالی و نداشتن امید به اینده برای یک دختر در آن اجتماع  طاقت فرسا بود . دست گیری و گرفتاریها ی دوستانت و تعقیب و گریزها امانت را بریده بود .
بدنبال آسایش و آرامشی بودی و می خواستی تا به اتکای تضمینی مادی آنها را بدست بیاوری .
نرگس جان ....تو تنها چهار خط برای من نوشته ای و بعد از سالها یادی از اون عاشق آزرده !! کرده  بودی و من اینقدر روده درازی کرده ام .
تو  نوشته  بودی : رفیق انگار در دیار غرب خیلی بهت خوش می گذرد که دیگر یادی از رفقای قدیمت نمی کنی . و بعد خواسته ای تا  به دست حامل این نامه در باره زندگی در این جا مفصل برایت بنویسم .
گرچه میدانم که سئوالهایت بی جهت نیست و دیری ست که تصمیمت را گرفته ای تا خودت را از ان چهار دیواری نجات دهی ،  به این ور آبها برسانی و زندگی نوی  را شروع کنی .....اما من هم با توجه به تجارب و شناختم ، لازم می بینم تا هر انچه واقعی و حقیقی ست ، برایت  صادقانه بنویسم . مختصرا کوتاه چکیده ای در اینجا می نویسم ولی به حامل این نامه آنچه گفتنی است مفصل گفته ام که شرح خواهد داد .
  زشت  یا زیبا ، بد و یا خوب بودنش موضوعی سلیقه ای ست که در افراد مختلف  فرق دارد .  بقول شاعر  : هر کسی از ظن خود شد یار من . آزادی و آزادگی یا زرق و برقهای شهر فرنگ از دید من نه آنچنان کور و کر کننده  است و  نه چنان درهم و برهم و بی بند و بار یست که در آنجاها مدام تبلیغ می کنند .
میدانم که سخت تصمیمت را گرفته ای ...اما بگذار تا این نکته  را هم یاد آور شوم . اینور آبی ها که سالیانی دراز هست  به اینجا سفر کرده اند ......اکثر آنها از هم جدا گشته اند . تعبیر و تفسیرش مفصل است  و دلیلهایش در این فرصت نمی گنجد .  اما آنها اغلب همانهایی هستند که دیوانه وار و عاشقانه تنها با دلهایشان ازدواج کرده بودند ....همانها که مشهورند به نسل سوخته  !! میخواستم شمه ای از دنیای رهایی  ها  و جدایی ها  را در این دیار نشان داده باشم تا شما نیز با داشتن سه فرزند قد و نیم قد .....از حالا با  کمک همدیگر یعنی بابای بچه هایت  بفکر چتر محافظ و پشت پناه  آنها قدم در این راه نا آشنا بگذارید ....
آه نرگس انگار جواب جدی من به درخواست هایت پاک خاطرات آن شب مهتابی را از یادم برد....حالا که سالهای درازی  از اون  سالها گذشته بگذار تا  دوباره خاطره اش را  زنده کنم . بگذار تا آنچه بر من  در آن شب گذشت برایت بنویسم .
اونشب که ناباورانه آهنگ ناسازکاری را ساز کردی . گفتی برو به یه مسافرت . برو به شیراز ...نهران ..نمیدونم شمال و از این حرفها ..من داشتم دیوانه میشدم . دلم میخواست بپرم و دستهایت را ببوسم . دلم میخواست شروه بخونم . دلم میخواست گریه کنم . آخر من عاشق و شیدایت شده بودم . نه غرورم اجازه میداد که التماس و التجا کنم و نه مهرت از دلم کنده میشد . برایت مثالها زدم . گفتم من مثل یه کبوتر جلد  و  خانگی هر روز به هوای تو  لب بوم شما می آمدم .... شعر و شاعریم گل کرده بود ....یادت میاد ؟ بهت گفتم  من و تو مثل آهو و صیاد بودیم  ...توفیری نکرد .  چه روزها و شب های سختی بر من گذشت  . تو تصمیمت را گرفته بودی  ....بهر حال من دیگر هر گز از ان کوچه گذر  نکرده بودم تا اینکه 5 سال پیش بعد از 15 سال دوری از وطن .......آن شب مهتابی هنگام عبور از کوچه قدیمی تان ....نمی دانی که  با چه  دل زاری .... گذشتم .


پی نوشت 
: شروه  : شعرهای سوزناک عاشقانه ای که جنوبیها با حزن و اندوه می خوانند .

برای رسیدن به راز و رمز این خاطره بر روی  ادامه مطلب  در زیر کلیک کنید

ادامه مطلب
+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:11  توسط محمد  | 









نرگس 2

....نرگس جان ، ببخشید که این را می نویسم . خودت بهم قول دادی ، قسم خوردی تا هر آنچه در دل دارم بنویسم . راستش تو ارزش عشق و شورانگیزی آن روزهای  من را نداشتی . من یک طرفه عاشق تو شده بودم . ضرب المثلی هست که می گوید : برای کسی بمیر که برایت تب  کند . 

ghrob

 

 

 

 

 

شاید  حق با تو بود . من بی خودی پاپیچت شده بودم . تو اولین عشق من بودی . عشق یک طرفه و دو طرفه  نمی شناسد . مثل دو  قطب نا همنام مغناطیس ! فقط  می کشد ، جذب می کند . مثل انار مکیده شده ای ، چلانده و از درون خالی ات می کند ، دل فرمانده کل می شود ، و عقل می میرد .

  حالا که این طرف آبها هستم .  زن و مردهای عاشق و شیدایی را می بینم که هر روز  یکی یکی مثل ماهی های فلس دار به زمین می افتند  . از هر چه عشق و عاشقی هست نفرتم می گیرد . وقتی جدایی های بی شمار عاشق پیشه های دیروز را ، در غربت غرب می بینم ، از هر چه خود سری  و هوس بازیهای جوانی بود ، عقم می گیره . شاید عاشق واقعی همانهایی باشند که هیچ گاه به هم نرسیدند  . همانهایی که یک طرفه عاشق شدند و دلشان از عقلشان  اطاعت نکرد . بگذریم .

   نمیدانم چطور شد که در اینجا ....بعد از آنهمه سال خاطرات آن شب مهتابی  دوباره تداعی شد .

   آها یادم آمد . همین حالا در حال نوشتن این سطور یادم آمد .

  رفته بودم خانه دوستی . در زدم . همسرش آمد ،  در را باز کرد . سراغ دوستم را گرفتم . گفت رفته به مسافرت . آن مسافرت دوماه به درازا کشید .

  حالا خیلی از آن زمانها گذشته . شاید ، ۷ سال . آن روز که دوباره دوستم را دیدم نمیدانم چرا ناخوداگاه پژواک نجوای تو  در آن شب مهتابی در گوشم پیچید....آنجایی  که پشت بند حرفت گفتی : ببین تو که در این آرامش و خلوت شب ، با یه نگاه  از این رو به اون رو شده ای ....بهتره از این عشق دست بشویی ....اینجا بود که یکه خوردم . اول به آن لمس و نوازشی که خودت هم در آن بی تمایل نبودی مشکوک شدم . بعدش از رقیبهای احتمالی دیگر ....اما طرح سئوالت با حالتی شاعرانه ، و فلیسوفانه من را پاک غافل گیر کرد ....یادم میاد گفتی به این آب نگاه کن ...

  گفتم خب منظورت ؟ گفتی ببین آب مثل یه آینه تمام نماست ...منعکس کننده عشق های زود گذر هست...،

  دیوانه شده بودم . دلم میخواست مثل راج کاپوی هندی در فیلم سنگام  برقصم و  غمگین ترین ترانه های دنیا  را برات بخونم ....اونجا بود که دانستم فیلمها هم بر اساس واقعیت درست می شوند .  حرف تو حرفت آوردم ،  .....اما وقتی از دلواپسی آینده ات ، نسبت به بی فائیم حرف زدی باز ته دلم یک امیدی از امیدواری جوانه زد .

  گفتم حتما شدت  عشق تو را چنان نگران نموده ....در عالم خوش و ناخوشی بودم که باز با طرح سئوالی از اریکه ی خوش عشقولانه به  دامنه ی حضیض  عشق پرتاب شدم .

انجایی که گفتی .... چند مدتی از اینجا برو .....برو به شیراز ، تهران ....یا شمال  ! بگذار تا کاملا .... این عشق و عاشقی از سرت به پره ....دیوانه شده بودم . من در چه عالمی بودم  و تو در چه عالمی .......

حالا بعد از اون همه سال ، آن روز که دوستم رو دیدم ...نا خودآگاه یادم به  همان شب مهتابی افتاد . به یاد حرفهای آن شب که گفتی به سفری برو .

  دلم میخواست  به دوستم  بگم چرا به مسافرت رفتی  ؟ چرا اجابت کردی ؟

 ..... چقدر بعضی حرفها بهم شبیه هستند . آدم  انگار در شعر ها و  یا  داستان ها  خوانده  باشد. ....آن روزها که همسر دوستم گفت حامد  یه مسافرت دوماهه رفته ، تعجب کردم که چرا ؟  بعدها  برایم مشخص شد ، که او را مخصوصا به کشور ایرلند فرستاده .....آنها تمرین جدایی میکردند .......می خواست تا حامد با جدایی و خداحافظی عادت کند .....، سالهایی بعد که همسر دوستم فوت کرد و تسلیم چنگال سرطان شد....تازه مردم می دانستند که آنها مدتهای زیادی از هم جدا  و طلاق گرفته  بودند  . حامد این را در مجلس ترحیم به حضار گفت .

  بعد از این سئوالت بود که به حرف در آمدم . خیلی قاطع و مصمم گفتم ....میدونی چیه ؟ من از اینجا برو نیستم ...من حتی یک لحطه هم نمی توانم .....ادامه دارد

پی نوشت ۱ : خاطرات کوچه  قدیمی را برای خاطر تو .....ادامه میدهم ... 

پی نوشت ۲ :  اسم داستان را از عشقولانه به نرگس تغیر دادم .

پی نوشت ۳ : دوستان عزیز توجه بفرمائید ....من هر آنچه ترانه هایی خاطره انگیز بود ، در وب گذاشته ام شما هم میتوانید با کلیک بر روی آن ، ترانه را گوش بگیرید و در فضای آن قرار بگیرید . برای مثال کوچه ، سلطان قلبها ، مرا ببوس ...

 

 

 

 

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:41  توسط محمد  | 

 من بعد از ۱۵ سال  دوری و دیری از وطن ....در شبی غم بار و دلگیر ، ناگهان  هنگام عبور از کوچه ای آشنا ، خاطرات عنفوان جوانی و دل و دلدادگیم را با عزیزی زنده کرد . حال بعد از ۵ سال گذشته از آن .....نامه ای گلایه آمیز ، البته با خاطرات مهر انگیز و یاد آور نهایت شور و شوق و عشق جوانی برایش نوشتم ....گر چه این نامه قاعدتا نمی بایست در اینجا بگذاشتم ....اما دل به دریا زده  و ناگفته هایی را با آن بی وفای سیاه چشم درمیان گذاشتم ....شاید به علت طولانی بودن  ، در دوقسمت نوشتم

Noruz

بعد از سلام و احوالپرسی ...امیدوارم زندگی بر وفق مرادت باشد  ، گر چه آب رفته را نمی شود برگرداند ...   اما با یاد و خاطره اش ، گاهی باعث رفع  عطش  می گردد . ۵ سال پیش هنگام دیدار از وطن ،  در شبی دلگیر ، و ظلمانی ، هنگام عبور  از آن کوچه ی  بن بست ، خاطره هایی از دل و دلدادگیهای جوانیمان زنده شد . وای نرگس نمی دونی چه حالی شدم . نمیدانستم خواب می بینم یا بیدارم . ناگهان شدم باز  همان جوان ۱۷ ، ۱۸ ساله ای که بودم ....انگار همه ی وجودم شده بود گوش و چشم  و بینی .

 هم صدایت را می شنیدم ، هم بوی عطر گل و یاس و محمدی   منزلتان  استشمام می کردم  هم باز انگار برایت ترانه سلطان قلبها و مرا ببوس می خواندم .

نمیدانی چه حالی شده بودم ، پایم رو  سست کردم و در ان سیاهی به ته کوچه نظر ی انداختم ....دوباره از اعماق وجودم خاطره هایی فوران کرد .

یادم  امد به آن شبی که هوا صاف بود ، ستاره ها بلیک بلیک می کردند ، و ماه چهارده خندون و  کامل می تابید .  در اوج خوش لذت عشق  سر از پا نمی شناختم ،   دورتر از منزلتان جوی اب روانی بود ، به پیشنهاد تو ساعتی به کنار اون رفتیم . مثل کودکانی که در عالم کشف و شهود باشند .... ان  خلوت دل خواسته ، من را وسوسه کرده بود ...در مقابل آن همه لطافت و ظرافت ، چون آتشی در کنار پنبه و کبریتی بر انبار کتان  در حال گر گرفتن بودم . دست خودم نبود . محو چشمهای سیاه و سینه ی مرمرینت شده بودم  ، اندامی که برازنده ی آن دامن چین دار و گلدار بود ، همان  دامنی که در نسیم بهاری میرقصید و  مرا پاک از خود بیخود کرده بود .

وقتی واست ، در هم تنیدن شاخه های درختها را در انعکاس آب تشبیه می کردم ، و در آن شب مهتابی با شنیدن صدای جیرجیرکها و قورباغه ها ، قند در دلم آب می شد ... چشمم به لبهای غنچه ایت دو دو میزد ...میخواستم تا نظرت را بشنوم . آن شب  در عالم کوچک و بزرگ خود ، داشتم سند دائمی و پیوند همیشگی این رابطه ی عاشقانه را مهر و موم می کردم ....که ناگهان با طرح سئوالی شاعرانه از تو ....غم و درد و رنجی جانکاه بر سرم آوار کرد .....در تمام آن لحظاتی که داشتی واسم صغری و کبری می کردی ....بدنبال مقصر می گشتم ....آخرش برایم معلوم نشد که چرا یک باره آن  تصمیم را گرفتی . اول فکر کردم شاید بخاطر آن لمس و ناز و نوازش  ناخواسته بود  ...بعد فکرهای ناجور دیگر از رقیبهای دیگر بسرم زد.....خلاصه در تمام نی نی چشمانت و در تمام پهنای زلال سیاهیش  رازی نهفته و مشکوک می دیدم که مرا در حالتی دوگانه ، عاشقانه و انتقام جویانه قرار می داد .

تا ان  موقع برایم کشف نشده بود که تو هم شاعره ای و عاشقانه می توانی خواسته هایت را مطرح کنی . به همین خاطر آچمز شده بودم .

.....................................................

.....من این داستانک را خیلی وقت پیش نوشته بودم و تا همین جا .....پشیمان شدم ...حالا نمیدانم ادامه اش بدم یا نه ....اما همه اینها را می گذارم برای بعد از فردا شب که کلی همشهریها و هموطنان دیگر از شهرهای مختلف به اینجا  خواهند امد  ...ما جای شما را خالی خواهیم کرد.

پی نوشت : ستاره ها بلیک بلیک می کردند . /ستاره ها سو سو  می زدند .   چشمک می زدند .

 

 (کنسرت بزرگ  تلفیقی گروه شنبه زاده)

(موسیقی بوشهر و جاز)

در تاریخ ۴ دسامبر در کشور آلمان شهر هانوفر برگزار میگردد.در این اجرا ۴ هنرمند بزرگ و مطرح موسیقی جاز گروه شنبه زاده را همراهی میکنند
 محل اجرا
 musik zentrum 
emill Meyer str 26 _ 28
30165 HANNOVER
 ساعت اجرا: ۲۰
سعید شنبه زاده،رقص و نوازنده نی انبان و نی جفتی
ماتئو دوناریه نوازنده ساکسوفون و کلارینت
حبیب مفتاح بوشهری  نوازنده دمام و تمپو
امانوئل کوجیا نوازنده گیتار
هیوبر دوپنت نوازنده گیتار باس
نقیب شنبه زاده نوازنده ضرب و تمپو
جو کوئیتزگه نوازنده درامز
سردار محمد جانی نوازنده عود

 دیشب جای همگی شما خالی . همینقدر بگویم که  سعیدو سنگ تمام گذاشت . در مقابل دهها هزار نفر هم تا حالا با آن شور و شیدایی الینه نشده بود . او برنامه ی زار را اجرا کرد ولی براستی که خودش زارش گرفت و برای لحظاتی از خود بیخود شد . چنان شیفته ی همراهی و همگامی دستهای موزون  تماشاگران بوشهری درخیام خوانی و یزله   شده بود که ناخوداگاه پیراهن غرق در عرق نشسته اش را بیرون اورد ، وبه گوشه ای پرتاب نمود....بعدها خودش راز این زار  و  هیجان و شور و شررش چنین گفت :

 مو ۵ سالین بوشهر نرفتم . اگه برای اجرای کنسرت تلفیقی به هانوفر اومدوم بیخود نبیده . دیدوم هیچ جا مثل اینجا بوشهری ها جمعشون جمع  نیست ....و براستی که برای چند ساعتی  همه ی            تماشاگران از همه ی جاها و مخصوصا همم شهریهایش را خرسند و راضی و خشنود نمود . در بین استراحت و پایان برنامه فرصتهایی دست داد تا با سعیدو دیداری تازه کنم .  در پایان همینطور که وعده دیداری برای فردا با من می گذاشت....ناگهان یادش آمد که فردایش حتما باید به پاریس برگردند  و گفت : نقیب مدرسه  داره ،  از درسش عقب میفته  فردا حتما باید بریم ...... بهش گفتم  : در وب سایتم در مورد آمدنت و اجرای کنسرتت مطالبی نوشته ام  ....بعضی ها  آمده اند و کامنت گذاشته اند...ممکنه کسان دیگری هم بیایند و سئوالهایی را مطرح کنند .....خواهش میکنم به وبم بیا و خودت جواب کامنتهاشون رو بده . با خوش رویی قبول کرد و چندین بار گفت چشم چشم حتما......             
در ضمن یک گروه مشتاق بچه های بوشهری و غیر بوشهری  نیز دیشب از شهر برمن به هانوفر می امدند....دیر کردند و ما نگران شدیم . در کنسرت بودیم که  از توی قطار تلفن زدند و گفتند : فردی         خودش را جلو قطار انداخته و خودکشی کرده....حال ما را در  قطار نگه داشته اند و اجازه خروج              نمیدهند  . ضمن خوشحال شدنمان از سلامتیشان ...افسوس خوردیم که بدشانسی                اوردند و نرسیدند... با آمدن آنها شک ندارم که بر گرمی آن  شب  خیلی بیشتر  می افزود                 
                                                                                
 
 
 
 
 
 
 
  
+ LINK لینک   ... نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:46  توسط محمد  | 

طبق وعده ام ، دو باره به روز شدم .

۱/ ممنون از همه ی شما به خاطر کامنت های امیدوار کننده و دلگرم کننده اتان .

۲/ آنچه می نویسم و از مسائل روزمره و خاطرات اینطرفها هست ، آیه منزل نپندارید . آنها را به چشم یک محقق نبینید .  من در آکادمی تحصیل نکرده ام . تنها از دید و نظر خودم می نویسم . تفسیرش با شما یا محققین و کنکاش گران می گذارم .

۳/ بنا به موقعیت خاص من ، چون ریشه ام در آنجاست (ایران) و شاخ و برگهایم در اینجاست (آلمان) گفته و ناگفته هایم ، چه بخواهم یا نخواهم ، تلفیقی از این دو سر زمین محل زادگاه و زندگی ام نشئت گرفته است .

در اینجا وسائل ارتباط جمعی یکی از ارکان اصلی انعکاس خبرها و اتفاقهای اجتماعی ست . به زبان دیگر آینه تمام نمای درج خبرها و گزارشهاست .

حال در مورد چندین خبر جنجال آفرین که خودم شاهدشان بوده ام ، مطالبی می نویسم . تا بدانید که چقدر خبرهای درج شده در روزنامه ها ، برای مدعی العموم کارساز و کارگشاست .

الف : یکی از آشنایانم که به تازگی مغازه اش را تحویل داده بود . با تمام تلاش و کوششی که کردند ، موفق به فسخ کردن قراد داد تلفن و اینترنتشان ، با  یکی از شرکتهای خصوصی  مخابرات نشدند . به هر راهی زدند فایده ای نداشت .  تنها بخاطر چند روز دیر کرد و باطل نکردن قرار داد ناچار بودند تا سال آینده ماه به ماه پول اشتراک تلفن و اینترنتشان را بپردازند . در وحله آخر تصمیم گرفتند به روزنامه شکایت ببرند و این بی انصافی شرکت مخابرات را در آنجا فریاد زنند .

آن روز که با این آشنا مشغول به کار بودم ، ناگهان گفت باید بروم  ،  همسرم منتظر است . از  طرف روزنامه معتبر اینجا (هانوفرشه آلگماینه) آمده اند و میخواهند راجع به قرار داد شرکت مخابرات مصاحبه ای کنند .

نشان به این نشان که همین مصاحبه کار خودش را کرد ، روزنامه قبل از درج خبر به شرکت مخابرات خبر میدهد که ما در حال چاپ  گزارش  معترض به عدم فسخ قرار داد هستیم .

اداره  خصوصی مخابرات .....در جواب می گوید شما دست نگه دارید ما بزودی با آنها تماس می گیریم و قرار داد را فسخ می کنیم .

آری ....قرار دادی که با مراجعه به وکیلهای معتبر هم ، راه و چاره ای نداشت .....تنها از ترس درج خبر در روزنامه و لطمه به حیثیت و اعتبار شرکت ....حاضر شدند این قرار داد را فسخ کنند  .

ب :مرگ در هر حالتی تلخ است .....اما من دوست تر دارم .....که چون از ره در اید مرگ ....در شبی ارام چون شمعی شوم خاموش  الف . سایه (هوشنگ ابتهاج)

 امدم تا مابقی خاطراتم از اخبار و گزارشهای روزنامه ها ادامه دهم .....که ناگهان خبر فوت ناگهانی دروازه بان تیم ملی آلمان و هانوفر ۹۶ (روبرت انکه) مرا سخت ، تحت تاثیر قرار داد . او که چند سال پیش دختر دوساله اش ، بواسطه بیماری قلبی فوت کرد ، دائم حالت افسردگی داشت . آنها بتازگی دختری ۸ ماهه ای آورده بودند ......تا نزد خود بزرگ کنند . شاید جای خالی گمشده اش را پر می کرد ....وقتی از تلویزیون خبر خودکشی (انکه ) را میدیدیم ....دخترم گفت دوهفته پیش انکه و همسرش با  دختر ۸ ماه اشان را در مغازه ای دیده است که در حال خرید بودند ، او در شهری ۲۵ کیلومتری هانوفر با تصادم قطاری ، این چنین به حیات خود خاتمه داد . یادش گرامی باد .

 علت مرگ "روبرت انکه" خودکشي اعلام شد  ـ۲۰ کلیک Language Bookmark irna.ir

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:56  توسط محمد  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه ی دوستان خوب ، عزیز و مهربان  . قصد دارم به زودی طرحی نو در اندازم . مرتب پستهایی جدید بنویسم .

پستهایم کوتاه و بصورت پیوسته خواهد بود . دیروز فکر می کردم که چقدر مطالب ریز و درشت دارم . بر اثر گذشت زمان همه اش فراموش می شود . چقدر نوشته های پراکنده دارم . شامل مرور زمان می شوند . از حالا به بعد در این مکان بیشتر با شما خواهم بود .   شاید هر روز و یا هر چند روز یکی از آنها را در یک پست  نوشتم . چنانچه مورد پسند قرار گرفت به همین منوال ادامه خواهم داد  . به این معنی که بعد از هر چند مطلب نوشته شده به سراغ پستی دیگر خواهم رفت .

حال نوشته ای را که دو روز پیش در محل کارم یعنی تاکسی نوشته ام برای شما می نویسم ....شاید شب نیز که بر گشتم خاطره ، شعر ، داستان یا مطلبی دیگر نوشتم .

مسافر

مسافرها از همه ی ملیتها هستند . عمده ی آنها آلمانی می باشند . راننده های تاکسی هم مثل همه ی ادمهای دیگر به منافع خود فکر می کنند . مهم نیست اخلاقیات مسافرها چطور باشد . ترجیحا دوست دارند بیشتر آلمانی.....یا اروپایی و آمریکایی باشند  . فرهنگ پادداش و انعام دادن ، علاوه بر پول کرایه در اخمو ترین و بو گندوترین آنها عجین شده .

اما امان از مسافرهای خارجی ....فرق نمی کند چه از هم وطن هایمان باشند یا ترک و عرب و دیگر ملل آسیایی . گاهی چنان سنت ، سنت می شمارند که مبادا سنتی اضافه بر کرایه داده باشند . به همین خاطر راننده های تاکسی در اینجا  مسافرهای آلمانی را بر دیگر مسافرهای خارجی ترجیح میدهند .

********************

 این نوشته هم در گوشه ای از دفتر سیاه مشق هایم یافتم ....نمی دانم تاریخش مال چه زمانی هست ... تمام توصیف ها از دریچه مغازه ای است که رو به باغ و خیابان پر ازدحام باز می شود . و این هم محل کار دیگری هست که در ان مشغول بوده ام .

زنگ کلیسا

آسمان صاف است . خورشید می تابد . نسیمی بهاری می وزد . برگهای درختان در رقصند . گلها با شاخ و برگها هم نوایی می کنند . پرنده ها با صدایشان سکوت را شکسته اند . صدای زنگ کلیسا مسلط است . آدمها با شتاب ، سلانه ، کند یا تند در رفت و آمدند . صدای ماشین ها و بوق هایشان در صدای زنگ کلیسا و پرنده ها گره خورده است . صدای ابی هم به انها اضافه شده ، گوش من همه را در یک لحظه  به خود جذب کرده . افکارم گسسته و پراکنده است .

ازکتاب : فن داستان نویسی

میلتن لوماسک : یادتان باشد که نویسندگی شیوه ی مشخصی ندارد . هر چه هست شیوه ی شماست و بس .

آلفرد برنر : هر گونه پیشداوری را کنار بگذارید و از هر چیزی سر در آورید . همه چیز را تجربه کنید . و البته بنویسید . همه چیز نویسندگی در نوشتن خلاصه می شود . اگر واقعا دنبال نویسندگی باشید . حتما موفق می شوید .

جکی کالینز : باید زیاد نوشت . خیلیها فقط حرف نوشتن را می زنند . اما  رمز موفقیت در نوشتن است ، نه در حرف زدن .

گرگوری مک دونالد : از وجب به وجب جسم ، اندیشه ، عاطفه ، و تجربیاتت استفاده کن . جرات داشته باش .

لاری گروبل : خودت را به یک منبع درآمد وابسته نکن . ناشرها ویراستارهایشان را و صاحبان مطبوعات سر دبیرهایشان را زود عوض می کنند .

جو گورز : بخوان ، بنویس ، دوباره نویسی کن . و این سه کار را تا سر حد انزجار ادامه بده . و بعد ، باز هم کمی بیشتر .

لاری ل . کینگ : هر بار ، بیش از یک روز از چیزی راضی نباش .

هاورد نمروف : همیشه می شود به تجربه ای دست زد ، نمی شود ؟

راجر زلانزی  : سعی کن هر روز چیزی بنویسی .

نانسی پارکر : نوشتن را قبل از خوردن صبحانه آغاز کن .

باب گرین : ننشین فکر کن که در اینده چه خواهی نوشت . بنویس . همین حالا .

مایکل کرایتن : رمز موفقیت من ، مثل رمز موفقیت دیگران است . دائم بنویس ، منتظر الهام نباش . خود نوشتن ، الهامبخش است . اگر موفق شدی ، دائم بنویس ، اگر ناکام هم ماندی ، دائم بنویس . اگر سر شوقی ، بنویس و اگر کسلی هم ، باز بنویس .

ریچارد ویلبر : فقط به خاطر پول ننویس ، بنویس تا دیگران لذت ببرند .

لاری نیون : اگر موقع  نوشتن داستانی سر شوق نباشم ، سعی می کنم تا بازگشت آن اشتیاق ، کار دیگری بکنم .

هاوردگوردن : توانایی گوش دادن به انتقادات را در خودت تقویت کن و اندرزهایی را که به نظرت درست می اید ، با استعداد طبیعی ات بیامیز .

جارلز بل : اگر می خواهی نویسند شوی ، تلاش کن بشوی . و گرنه چرا خودت را عذاب می دهی ؟

ویلیام ف . نولان : نوشتن باید مثل نفس کشیدن باشد . کسی قبلا  فکر نمی کند که باید نفس بکشد ، بلکه خود به خود نفس می کشد . پس هر روز ، حتی موقع تعطیلات ، لااقل به اندازه ی دو ساعت ، بنویس .

چارلز ادواردبوگ : اگر با پرداختن به کار دیگری غیر از نویسندگی ، خوشبخت خواهی شد ، محض رضای خدا ، همان کار را انجام بده .

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:40  توسط محمد  |