تبليغاتX
شيپور

شيپور

 

دو ماه اعتصاب  ما !

این روزها شاهد اعتصاب و اعتراض کارگران شرکت صنعتی دریایی ایران (صدرا) در بوشهر هستیم . 

یادم به اعتصاب دو ماهه خودمان افتاد که در این شرکت داشتیم . آن سالها در حالت جنگی روزهای پر مخاطره و سختی را از سر گذراندیم . دو ماه اعتصاب بدون دریافت حقوق ، سخن رانی ها و اعتراض ها ، تا دستگیری شبانه نمایندگان کارگران و وادار نمودنمان به امضاء تحمیلی ، خود حکایتی ست مجمل .

 اما من بنا ندارم تا در اینجا در مورد آن اعتصاب بنویسم ....بلکه می خواهم یکی از خاطراتم را یاد آور شوم . دلم برای روزهای کارگری تنگ شده.  چقدر خاطره از تعمیرات کشتی های غول پیکر تا جرثقیل و تراکتور و کمپرسور و موتورهای کاترپیلار و جی ام آمریکایی دارم .  چون رشته تحصیلی ام مکانیک بود خیلی زود از درجه ۳ به درجه یکی رسیدم . خاطره ای از آن روزها برایتان نقل می کنم :

دو فورمن (سرکارگر) داشتیم که هر دو بی سواد بودند ، اما خدای تعمیرات !! از زمان شاه در همین شرکت نزد آمریکایی ها از شاگردی  به استادی رسیده بودند . اینکه می گویند تجربه بالاتر از علم است بی خود نیست ، من همه ی آموخته هایم  را مدیون آنها و دیگر همکارانم هستم  . یکی از روزها .... روز خیلی سختی برای همکارانم  ، از فورمن گرفته تا سرپرست و دیگر تعمیرکارها محسوب می شد . و آن روز ، روز آمدن بچه مدرسه ای ها و دبیرستانها به شرکت برای بازدید بود . مخصوصاً اگر بازدید کنندگان دختران بودند این نگرانی بیشتر و  محسوس تر بود .  قضیه از این قرار بود :

باید به آنها توضیح تئوری موتور داده می شد و در مقابل به سئوالهای متعددشان نیز جواب میدادی .  افراد تعمیرکار فقط از نظر عملی و تجربی مهارت داشتند  از ترس سئوالهای دانش آموزان  ،  صحنه را ترک  و فرار را بر قرار ترجیج میدادند . تخته سیاه با گچ های رنگی و بعضی از قطعات موتور که در قسمتی از کارگاه درست کرده بودند به دست من میدادند و  می گفتند :  این تو  و  این هم کارگاه ما بودیم که رفتیم . هر کدام به طرفی غیبش می زد !  خلاصه در این ساعت من  سلطان بلامنازع کارگاه  بودم  . یاد آن روزها و همه ی دوستان  خوب همکارم بخیر .

 ******************************************************

     معرفی کتاب :

.................................................. 2نام کتاب: بانیان سعادت
مؤلف : علی حق شناس
انتشارات : شروع
چاپ اول : 1386
تعداد صفحات : 168
قیمت : 3000 تومان
این کتاب به شرح احوال و اندیشه ی بانیان مدرسه ی سعادت پرداخته و زندگی و فعالیت های افراد زیر را مورد کنکاش قرار داده است :
معتقد اهرمی/ میرزا لطف الله کازرونی/ میرزا ابراهیم صدیق/ میرزا علی اکبر مشاق/ میرزا علی شریف/ شیخ محمدحسین سعادت/ فیلسوف روانشاد/ شیخ عبدالکریم سعادت/ میرزا حاجی آقا کازرونی/ سید محمد فرزان/ شفیق شهریاری/ سیدمحمدعلی ریاضی/ سید ضیاء الدین بلادی/ سیدمحمدحسن نبوی

کتابی که ملاحظه می کنید به همت و باتلاش و تحقیقات جناب آقای علی حق شناس نوشته شده است . ایشان اگر چه پسر عموی بنده است ، اما قبل از آن استاد و دوست مهربان  من می باشند .  خواندن این کتاب را توصیه می کنم . مخصوصاً که به زبان شیرینی نوشته شده و یاد آور انشای سلیس یحیی دولت آبادی نویسنده حیات یحیی می باشد .  از افرادی که در آن به عنوان بانیان و پیشکسوتان نام برده شده ....عمر ما به آشنایی با آنها قد نمی کشد ، مگر به آخرین فرد آن ، یعنی آقای سید محمد حسن نبوی . ایشان یک سال دبیر تعلیمات دینی من در دبیرستان داریوش کبیر بود. آنچه از ایشان به یاد دارم  و مستقیم دیده ام جدا و آنچه به نقل قول شنیده ام نیز جدا گانه یاد آور می شوم . شاید در چاپ های بعد مفید افتد .

 مستقیم : ۱/ در بدو شروع سال تحصیلی که به کلاس آمد گفت : آقایان حتما آوازه بد من به گوش شماها خورده است ....همگی گفتیم نه آقا ....گفت نه ! همه ی شما میدانید که من نمره نمیدهم و برای ۲۵ صدم و ۷۵ صدم هم ارفاق نمی کنم ....شما می توانید تشریف بیاورید منزلمان ، با آب و شربت و قلیان و سیگار ازتان پذیرایی می کنم ....اما یادتان باشد که نمره نمیدهم ....خلاصه این را گقته باشم . بعد خودش توضیح داد که نمره الکی دادن مثل این میماند که افسر شهربانی بخواهد الکی گواهی رانندگی را تصدیق کند .

 مستقیم : ۲/ در مورد تنبیه بدنی سر کلاس همه از گوش پیچ دادنهای  منحصر به فردش گفته بودند و این مشهور بود که آنقدر این روش را ادامه میدهد تا موقعی که گوش تلق صدایی کند . من هم یک بار گوشهایم افتخار لمس کردن  دستهای او را داشت و او این کار را آنقدر ادامه داد تا موقعی که گوشم تلق صدایی کرد دنیا در چشمم تیره و تار شد و به علت شدت درد  در آن موقع  به همه ی آخوندها در دلم فحش و ناسزا گفتم .

 غیر مستقیم ۱/ این نقل قول در بوشهر خیلی قوت داشت که آقای نبوی در کلاسی صحنه فوتبال را به این شگل بیان کرده است :  یازده نفر گاو اینطرف و یازده نفر گاو آن طرف ....میدوند دنبال یک پوست گاو ! ( این میرساند که شدیداً سنتی و با عالم ورزش و تحرک و مدرنیته بیگانه بوده است ) در نقل قولی که از برادرم شنیدم این قوت را بیشتر می کند .

 غیر مستقیم : ۲ / آقای نبوی به عنوان تبعید به اهواز منتقل شد . جمعی از بوشهریهای دانشجوی آن زمان از جمله برادرم  در آنجا منزلی گرفته بودند . یکی از دانشجوهای ساکن این منزل  نسبت خویشاوندی  با آقای نبوی داشت  . یک بار که آقای نبوی به منزل آنها دعوت شده بود ..... بر حسب تخمین و گمان برادرم از آقای نبوی سئوال می کند که آیا شما منزلتان در بوشهر در نزدیکیهای  فلان سینما هست ؟ آقای نبوی بر افروخته  جواب میدهد : من و سینما ؟! به من می آید که در کنار سینما باشم ؟!  این چه حرفیه آقا !  هنوز آثار  بد آن برخورد در ذهن و ضمیر برادرم باقی مانده ، می گوید از آن  جواب جا خوردم .

 غیر مستقیم  :۳ / این خاطره را زنده یاد شیرزاد آقایی دبیر دبیرستانهای بوشهر و همکار آقای نبوی برایمان تعریف  کرد  :

 در روزنامه های دیواری آن زمانها...آقای نبوی مطلبی به این مضمون نوشته بود : آقایی در سر کلاس  مطالب و سئوالهای بی خدایی طرح و ترویج می کند .

 آقای آقایی  گفت : به عنوان اعتراض رفتم و گفتم آقای محترم چرا این مطلب را بر علیه من نوشته ای ....  جواب داده بود که :  من ننوشته ام آقای آقایی  ....نوشته ام آقایی !!!.  

اما یکی دیگر از  این بانیان و استادان نام برده  در کتاب بانیان سعادت ،  برای من نا آشنا نبود . و آن فیلسوف روانشاد است . این مرد همه فن حریفpdaram استاد و معلم پدرم در دبیرستان سعادت بود . او  همه ی محاسنات این استاد را برایم نقل کرده بود . چندین عکس دستجمعی دانش آموزان با فیلسوف در اطاقش داشت  .

................................................................

اغلب..... در حالی که صورت پدرم را اصلاح می کردم یکی از این خاطرات  قدیمی را  تعریف می کرد . یادم می آید که برایم گفت :

 موقعی که زایر محمد ( شیر محمد ) به قصد گرفتن انتقام  به بوشهر آمده  و حمام خون راه انداخته بود ، آنها  در دبیرستان سعادت بودند و همان روز نگذاشته اند تا  به خانه هایشان برگردند . گفته بودند یک  مرد تنگسیر در شهر مخفی شده که همه را می کشد !

..............................................................................

عکس بالا ، در همین اطاق پنج دری که در کنار  شیرزاد نشسته ام .....هنگامی که پدرم فوت کرده بود ، زنده یاد شعر بالا بلندی در رثای پدرم سرود . متاسفانه از آن شعر نسخه ای ندارم..... ولی یکی دو بیت آن  تا اندازه ای در حافظه ام مانده . بیاد  آن دو عزیز سفر کرده ،  دو بیت به یاد مانده  را می نویسم .   خدایشان بیامرزد .

تا که مجلس خالی آمد از صفای حق شناس     آسمان  شد اشک ریزان در رثای حق شناس

پیرو هم  نام خود می بود و  در صدق و  وفا      خاک راه  دوستان  بود   توتیای   حق شناس

 

پی نوشت : جناب آقای نبوی سه دوره پیاپی نماینده مردم بوشهر در مجلس شورای اسلامی بود .

+ LINK لینک   ... نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:24  توسط محمد  |