<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شيپور </title>
<link>http://hedak.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 22:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نرگس 2</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;....&lt;STRONG&gt;نرگس جان&lt;/STRONG&gt; ، ببخشید که این را می نویسم . خودت بهم قول دادی ، قسم خوردی تا هر آنچه در دل دارم بنویسم . راستش تو ارزش عشق و شورانگیزی آن روزهای  من را نداشتی . من یک طرفه عاشق تو شده بودم . ضرب المثلی هست که می گوید : برای کسی بمیر که برایت تب  کند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 513px; HEIGHT: 139px&quot; height=933 alt=ghrob hspace=0 src=&quot;http://i16.tinypic.com/4c2chtc.jpg&quot; width=1441 align=right border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید  حق با تو بود . من بی خودی پاپیچت شده بودم . تو اولین عشق من بودی . &lt;A href=&quot;http://raddepa.com/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;عشق یک طرفه و دو طرفه  نمی شناسد . مثل دو  قطب نا همنام مغناطیس ! فقط  می کشد ، جذب می کند . مثل انار مکیده شده ای ، چلانده و از درون خالی ات می کند ، دل فرمانده کل می شود ، و عقل می میرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  حالا که این طرف آبها هستم .  زن و مردهای عاشق و شیدایی را می بینم که هر روز  یکی یکی مثل ماهی های فلس دار به زمین می افتند  . از هر چه عشق و عاشقی هست نفرتم می گیرد . وقتی جدایی های بی شمار عاشق پیشه های دیروز را ، در غربت غرب می بینم ، از هر چه خود سری  و هوس بازیهای جوانی بود ، عقم می گیره . شاید عاشق واقعی همانهایی باشند که هیچ گاه به هم نرسیدند  . همانهایی که یک طرفه عاشق شدند و دلشان از عقلشان  اطاعت نکرد . بگذریم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   نمیدانم چطور شد که در اینجا ....بعد از آنهمه سال خاطرات آن شب مهتابی  دوباره تداعی شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   آها یادم آمد . همین حالا در حال نوشتن این سطور یادم آمد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  رفته بودم خانه دوستی . در زدم . همسرش آمد ،  در را باز کرد . سراغ دوستم را گرفتم . گفت رفته به مسافرت . آن مسافرت دوماه به درازا کشید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  حالا خیلی از آن زمانها گذشته . شاید ، ۷ سال . آن روز که دوباره دوستم را دیدم نمیدانم چرا ناخوداگاه پژواک نجوای تو  در آن شب مهتابی در گوشم پیچید....آنجایی  که پشت بند حرفت گفتی : ببین تو که در این آرامش و خلوت شب ، با یه نگاه  از این رو به اون رو شده ای ....بهتره از این عشق دست بشویی ....اینجا بود که یکه خوردم . اول به آن لمس و نوازشی که خودت هم در آن بی تمایل نبودی مشکوک شدم . بعدش از رقیبهای احتمالی دیگر ....اما طرح سئوالت با حالتی شاعرانه ، و فلیسوفانه من را پاک غافل گیر کرد ....یادم میاد گفتی به این آب نگاه کن ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  گفتم خب منظورت ؟ گفتی ببین آب مثل یه آینه تمام نماست ...منعکس کننده عشق های زود گذر هست...، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  دیوانه شده بودم . دلم میخواست مثل راج کاپوی هندی در فیلم سنگام  برقصم و  غمگین ترین ترانه های دنیا  را برات بخونم ....اونجا بود که دانستم فیلمها هم بر اساس واقعیت درست می شوند .  حرف تو حرفت آوردم ،  .....اما وقتی از دلواپسی آینده ات ، نسبت به بی فائیم حرف زدی باز ته دلم یک امیدی از امیدواری جوانه زد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  گفتم حتما شدت  عشق تو را چنان نگران نموده ....در عالم خوش و ناخوشی بودم که باز با طرح سئوالی از اریکه ی خوش عشقولانه به  دامنه ی حضیض  عشق پرتاب شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انجایی که گفتی .... چند مدتی از اینجا برو .....برو به شیراز ، تهران ....یا شمال  ! بگذار تا کاملا .... این عشق و عاشقی از سرت به پره ....دیوانه شده بودم . من در چه عالمی بودم  و تو در چه عالمی .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا بعد از اون همه سال ، آن روز که دوستم رو دیدم ...نا خودآگاه یادم به  همان شب مهتابی افتاد . به یاد حرفهای آن شب که گفتی به سفری برو .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  دلم میخواست  به دوستم  بگم چرا به مسافرت رفتی  ؟ چرا اجابت کردی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ..... چقدر بعضی حرفها بهم شبیه هستند . آدم  انگار در شعر ها و  یا  داستان ها  خوانده  باشد. ....آن روزها که همسر دوستم گفت حامد  یه مسافرت دوماهه رفته ، تعجب کردم که چرا ؟  بعدها  برایم مشخص شد ، که او را مخصوصا به کشور ایرلند فرستاده .....آنها تمرین جدایی میکردند .......می خواست تا حامد با جدایی و خداحافظی عادت کند .....، سالهایی بعد که همسر دوستم فوت کرد و تسلیم چنگال سرطان شد....تازه مردم می دانستند که آنها مدتهای زیادی از هم جدا  و طلاق گرفته  بودند  . حامد این را در مجلس ترحیم به حضار گفت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  بعد از این سئوالت بود که به حرف در آمدم . خیلی قاطع و مصمم گفتم ....میدونی چیه ؟ من از اینجا برو نیستم ...من حتی یک لحطه هم نمی توانم .....ادامه دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۱ : &lt;/STRONG&gt;خاطرات&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=45&amp;Albumid=154&amp;trackid=1211&amp;rowcount=3&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کوچه&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;  قدیمی را برای خاطر تو .....ادامه میدهم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/STRONG&gt;  اسم داستان را از &lt;STRONG&gt;عشقولانه&lt;/STRONG&gt; به&lt;STRONG&gt; نرگس&lt;/STRONG&gt; تغیر دادم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۳ :&lt;/STRONG&gt; دوستان عزیز توجه بفرمائید ....من هر آنچه ترانه هایی خاطره انگیز بود ، در وب گذاشته ام شما هم میتوانید با کلیک بر روی آن ، ترانه را گوش بگیرید و در فضای آن قرار بگیرید . برای مثال کوچه ، سلطان قلبها ، مرا ببوس ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نرگس 1</title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; من بعد از ۱۵ سال  دوری و دیری از وطن ....در شبی غم بار و دلگیر ، ناگهان  هنگام عبور از کوچه ای آشنا ، خاطرات عنفوان جوانی و دل و دلدادگیم را با عزیزی زنده کرد . حال بعد از ۵ سال گذشته از آن .....نامه ای گلایه آمیز ، البته با خاطرات مهر انگیز و یاد آور نهایت شور و شوق و عشق جوانی برایش نوشتم ....گر چه این نامه قاعدتا نمی بایست در اینجا بگذاشتم ....اما دل به دریا زده  و ناگفته هایی را با آن بی وفای سیاه چشم درمیان گذاشتم ....شاید به علت طولانی بودن  ، در دوقسمت نوشتم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 167px&quot; height=685 alt=Noruz hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/2qsqt1g.jpg&quot; width=1375 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از سلام و احوالپرسی ...امیدوارم زندگی بر وفق مرادت باشد  ، گر چه آب رفته را نمی شود برگرداند ...   اما با یاد و خاطره اش ، گاهی باعث رفع  عطش  می گردد . ۵ سال پیش هنگام دیدار از وطن ،  در شبی دلگیر ، و ظلمانی ، هنگام عبور  از آن کوچه ی  بن بست ، خاطره هایی از دل و دلدادگیهای جوانیمان زنده شد . وای نرگس نمی دونی چه حالی شدم . نمیدانستم خواب می بینم یا بیدارم . ناگهان شدم باز  همان جوان ۱۷ ، ۱۸ ساله ای که بودم ....انگار همه ی وجودم شده بود گوش و چشم  و بینی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; هم صدایت را می شنیدم ، هم بوی عطر گل و یاس و محمدی   منزلتان  استشمام می کردم  هم باز انگار برایت ترانه &lt;A href=&quot;http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=119&amp;Albumid=469&amp;trackid=3906&amp;rowcount=2&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سلطان قلبها&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=147&amp;Albumid=530&amp;trackid=4500&amp;rowcount=17&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مرا ببوس&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;می خواندم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدانی چه حالی شده بودم ، پایم رو  سست کردم و در ان سیاهی به ته کوچه نظر ی انداختم ....دوباره از اعماق وجودم خاطره هایی فوران کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم  امد به آن شبی که هوا صاف بود ، ستاره ها بلیک بلیک می کردند ، و ماه چهارده خندون و  کامل می تابید .  در اوج خوش لذت عشق  سر از پا نمی شناختم ،   دورتر از منزلتان جوی اب روانی بود ، به پیشنهاد تو ساعتی به کنار اون رفتیم . مثل کودکانی که در عالم کشف و شهود باشند .... ان  خلوت دل خواسته ، من را وسوسه کرده بود ...در مقابل آن همه لطافت و ظرافت ، چون آتشی در کنار پنبه و کبریتی بر انبار کتان  در حال گر گرفتن بودم . دست خودم نبود . محو چشمهای سیاه و سینه ی مرمرینت شده بودم  ، اندامی که برازنده ی آن دامن چین دار و گلدار بود ، همان  دامنی که در نسیم بهاری میرقصید و  مرا پاک از خود بیخود کرده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی واست ، در هم تنیدن شاخه های درختها را در انعکاس آب تشبیه می کردم ، و در آن شب مهتابی با شنیدن صدای جیرجیرکها و قورباغه ها ، قند در دلم آب می شد ... چشمم به لبهای غنچه ایت دو دو میزد ...میخواستم تا نظرت را بشنوم . آن شب  در عالم کوچک و بزرگ خود ، داشتم سند دائمی و پیوند همیشگی این رابطه ی عاشقانه را مهر و موم می کردم ....که ناگهان با طرح سئوالی شاعرانه از تو ....غم و درد و رنجی جانکاه بر سرم آوار کرد .....در تمام آن لحظاتی که داشتی واسم صغری و کبری می کردی ....بدنبال مقصر می گشتم ....آخرش برایم معلوم نشد که چرا یک باره آن  تصمیم را گرفتی . اول فکر کردم شاید بخاطر آن لمس و ناز و نوازش  ناخواسته بود  ...بعد فکرهای ناجور دیگر از رقیبهای دیگر بسرم زد.....خلاصه در تمام نی نی چشمانت و در تمام پهنای زلال سیاهیش  رازی نهفته و مشکوک می دیدم که مرا در حالتی دوگانه ، عاشقانه و انتقام جویانه قرار می داد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا ان  موقع برایم کشف نشده بود که تو هم شاعره ای و عاشقانه می توانی خواسته هایت را مطرح کنی . به همین خاطر آچمز شده بودم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.....................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.....من این داستانک را خیلی وقت پیش نوشته بودم و تا همین جا .....پشیمان شدم ...حالا نمیدانم ادامه اش بدم یا نه ....اما همه اینها را می گذارم برای بعد از فردا شب که کلی همشهریها و هموطنان دیگر از شهرهای مختلف به اینجا  خواهند امد  ...ما جای شما را خالی خواهیم کر&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;د.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; ستاره ها بلیک بلیک می کردند . /ستاره ها سو سو  می زدند .   چشمک می زدند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;FONT face=&quot;Lucida Handwriting, Cursive&quot; color=#0000ff&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT class=ecxApple-style-span color=#c00000 size=2&gt;&lt;B&gt;(کنسرت بزرگ  تلفیقی گروه شنبه زاده)&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Lucida Handwriting, Cursive&quot; color=#0000ff&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT class=ecxApple-style-span color=#c00000 size=2&gt;&lt;B&gt;(موسیقی بوشهر و جاز)&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;IMG height=30 width=14&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot; face=Arial size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;در تاریخ ۴ دسامبر در کشور آلمان شهر هانوفر برگزار میگردد.در این اجرا ۴ هنرمند بزرگ و مطرح موسیقی جاز گروه شنبه زاده را همراهی میکنند&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; محل اجرا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot; face=Arial size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt; musik zentrum &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot; face=Arial size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;emill Meyer str 26 _ 28&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;30165 HANNOVER&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ساعت اجرا: ۲۰&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT class=ecxApple-style-span face=&quot;Arial, cursive&quot; size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;سعید شنبه زاده،رقص و نوازنده نی انبان و نی جفتی&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot; face=Arial size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;ماتئو دوناریه نوازنده ساکسوفون و کلارینت&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT class=ecxApple-style-span face=&quot;Arial, cursive&quot; size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;حبیب مفتاح بوشهری  نوازنده دمام و تمپو&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=2&gt;امانوئل کوجیا نوازنده گیتار&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot; face=Arial size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;هیوبر دوپنت نوازنده گیتار باس&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;FONT class=ecxApple-style-span face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;نقیب شنبه زاده نوازنده ضرب و تمپو&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;جو کوئیتزگه نوازنده درامز&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN class=ecxecxecxApple-style-span style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255); FONT-FAMILY: &apos;Lucida Handwriting&apos;, cursive&quot;&gt;&lt;SPAN class=ecxApple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 21px; FONT-FAMILY: Arial, cursive&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;سردار محمد جانی نوازنده عود&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; دیشب جای همگی شما خالی . همینقدر بگویم که  سعیدو سنگ تمام گذاشت . در مقابل دهها هزار نفر هم تا حالا با آن شور و شیدایی&lt;STRONG&gt; الینه&lt;/STRONG&gt; نشده بود . او برنامه ی&lt;STRONG&gt; زار&lt;/STRONG&gt; را اجرا کرد ولی براستی که خودش &lt;STRONG&gt;زارش&lt;/STRONG&gt; گرفت و برای لحظاتی از خود بیخود شد . چنان شیفته ی همراهی و همگامی دستهای موزون  تماشاگران بوشهری درخیام خوانی و یزله   شده بود که ناخوداگاه پیراهن غرق در عرق نشسته اش را بیرون اورد ، وبه گوشه ای پرتاب نمود....بعدها خودش راز این زار  و  هیجان و شور و شررش چنین گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; مو ۵ سالین بوشهر نرفتم . اگه برای اجرای کنسرت تلفیقی به &lt;STRONG&gt;هانوفر&lt;/STRONG&gt; اومدوم بیخود نبیده . دیدوم هیچ جا مثل اینجا &lt;STRONG&gt;بوشهری ها&lt;/STRONG&gt; جمعشون جمع  نیست ....و براستی که برای چند ساعتی  همه ی            تماشاگران از همه ی جاها و مخصوصا همم شهریهایش را خرسند و راضی و خشنود نمود . در بین استراحت و پایان برنامه فرصتهایی دست داد تا با سعیدو دیداری تازه کنم .  در پایان همینطور که وعده دیداری برای فردا با من می گذاشت....ناگهان یادش آمد که فردایش حتما باید به پاریس برگردند  و گفت : &lt;STRONG&gt;نقیب&lt;/STRONG&gt; مدرسه  داره ،  از درسش عقب میفته  فردا حتما باید بریم ...... بهش گفتم  : در وب سایتم در مورد آمدنت و اجرای کنسرتت مطالبی نوشته ام  ....بعضی ها  آمده اند و کامنت گذاشته اند...ممکنه کسان دیگری هم بیایند و سئوالهایی را مطرح کنند .....خواهش میکنم به وبم بیا و خودت جواب کامنتهاشون رو بده &lt;STRONG&gt;. با خوش رویی قبول کرد و چندین بار گفت چشم چشم حتما......&lt;/STRONG&gt;              &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در ضمن یک گروه مشتاق بچه های بوشهری و غیر بوشهری  نیز دیشب از&lt;STRONG&gt; شهر برمن&lt;/STRONG&gt; به هانوفر می امدند....دیر کردند و ما نگران شدیم . در کنسرت بودیم که  از توی قطار تلفن زدند و گفتند : فردی         خودش را جلو قطار انداخته و خودکشی کرده....حال ما را در  قطار نگه داشته اند و اجازه خروج              نمیدهند  . ضمن خوشحال شدنمان از سلامتیشان ...افسوس خوردیم که بدشانسی                اوردند و نرسیدند... با آمدن آنها شک ندارم که بر گرمی آن  شب  خیلی بیشتر  می افزود                 &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                                                               &lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;  &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 10:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;طبق وعده ام&lt;/STRONG&gt; ، دو باره به روز شدم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱/ ممنون از همه ی شما به خاطر کامنت های امیدوار کننده و دلگرم کننده اتان . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲/ آنچه می نویسم و از مسائل روزمره و خاطرات اینطرفها هست ، آیه منزل نپندارید . آنها را به چشم یک محقق نبینید .  من در آکادمی تحصیل نکرده ام . تنها از دید و نظر خودم می نویسم . تفسیرش با شما یا محققین و کنکاش گران می گذارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳/ بنا به موقعیت خاص من ، چون ریشه ام در آنجاست&lt;STRONG&gt; (ایران) &lt;/STRONG&gt;و شاخ و برگهایم در اینجاست&lt;STRONG&gt; (آلمان)&lt;/STRONG&gt; گفته و ناگفته هایم ، چه بخواهم یا نخواهم ، تلفیقی از این دو سر زمین محل زادگاه و زندگی ام نشئت گرفته است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اینجا وسائل ارتباط جمعی یکی از ارکان اصلی انعکاس خبرها و اتفاقهای اجتماعی ست . به زبان دیگر آینه تمام نمای درج خبرها و گزارشهاست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حال در مورد چندین خبر جنجال آفرین که خودم شاهدشان بوده ام ، مطالبی می نویسم . تا بدانید که چقدر خبرهای درج شده در روزنامه ها ، برای مدعی العموم کارساز و کارگشاست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;الف :&lt;/STRONG&gt; یکی از آشنایانم که به تازگی مغازه اش را تحویل داده بود . با تمام تلاش و کوششی که کردند ، موفق به فسخ کردن قراد داد تلفن و اینترنتشان ، با  یکی از شرکتهای خصوصی  مخابرات نشدند . به هر راهی زدند فایده ای نداشت .  تنها بخاطر چند روز دیر کرد و باطل نکردن قرار داد ناچار بودند تا سال آینده ماه به ماه پول اشتراک تلفن و اینترنتشان را بپردازند . در وحله آخر تصمیم گرفتند به روزنامه شکایت ببرند و این بی انصافی شرکت مخابرات را در آنجا فریاد زنند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن روز که با این آشنا مشغول به کار بودم ، ناگهان گفت باید بروم  ،  همسرم منتظر است . از  طرف روزنامه معتبر اینجا &lt;STRONG&gt;(هانوفرشه آلگماینه)&lt;/STRONG&gt; آمده اند و میخواهند راجع به قرار داد شرکت مخابرات مصاحبه ای کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نشان به این نشان که همین مصاحبه کار خودش را کرد ، روزنامه قبل از درج خبر به شرکت مخابرات خبر میدهد که ما در حال چاپ  گزارش  معترض به عدم فسخ قرار داد هستیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اداره  خصوصی مخابرات .....در جواب می گوید شما دست نگه دارید ما بزودی با آنها تماس می گیریم و قرار داد را فسخ می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آری ....قرار دادی که با مراجعه به وکیلهای معتبر هم ، راه و چاره ای نداشت .....تنها از ترس درج خبر در روزنامه و لطمه به حیثیت و اعتبار شرکت ....حاضر شدند این قرار داد را فسخ کنند  . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ب :مرگ &lt;/STRONG&gt;در هر حالتی تلخ است .....اما من دوست تر دارم .....که چون از ره در اید مرگ ....در شبی ارام چون شمعی شوم خاموش  الف . سایه (هوشنگ ابتهاج)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;امدم تا مابقی خاطراتم از اخبار و گزارشهای روزنامه ها ادامه دهم .....که ناگهان خبر فوت ناگهانی دروازه بان &lt;STRONG&gt;تیم ملی آلمان و هانوفر ۹۶&lt;/STRONG&gt; (روبرت انکه) مرا سخت ، تحت تاثیر قرار داد . او که چند سال پیش دختر دوساله اش ، بواسطه بیماری قلبی فوت کرد ، دائم حالت افسردگی داشت . آنها بتازگی دختری ۸ ماهه ای آورده بودند ......&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 212px; HEIGHT: 238px&quot; height=938 src=&quot;http://www.google.de/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://meinsport.de/Photo/0/0/Enke_245.jpg&amp;usg=AFQjCNFrd5tN13rynr2EcrkwAakH44Oj0g&quot; width=650&gt;تا نزد خود بزرگ کنند . شاید جای خالی گمشده اش را پر می کرد ....وقتی از تلویزیون خبر خودکشی (انکه ) را میدیدیم ....دخترم گفت دوهفته پیش&lt;STRONG&gt; انکه&lt;/STRONG&gt; و همسرش با  دختر ۸ ماه اشان را در مغازه ای دیده است که در حال خرید بودند ، او در شهری ۲۵ کیلومتری هانوفر با تصادم قطاری ، این چنین به حیات خود خاتمه داد . یادش گرامی باد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;A onmousedown=&quot;new Ajax.Request(&apos;/links/incrementClicks/1836386&apos;, {asynchronous:true, evalScripts:true}); return true;&quot; id=link-1836386 href=&quot;http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=783333&quot; rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#444444&gt;علت مرگ &quot;روبرت انکه&quot; خودکشي اعلام شد &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;SPAN class=clicks&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN class=w&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ـ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#888888&gt;۲۰ کلیک &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=link-url&gt;&lt;FONT color=#888888&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG class=lang title=&quot;زبان سایت لینک داده شده&quot; height=11 alt=Language src=&quot;http://s3.amazonaws.com/balatarin/public/images/types/Lang_FA.gif&quot; width=16&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN id=bookmark1836386&gt;&lt;A title=&quot;به لیست لینک های مورد علاقه خود اضافه کنید.&quot; onclick=&quot;new Ajax.Updater(&apos;bookmark1836386&apos;, &apos;/links/bookmark/1836386&apos;, {asynchronous:true, evalScripts:true, parameters:&apos;authenticity_token=&apos; + encodeURIComponent(&apos;a3f8a5e6a0853a6f48f5719e23754cfd8335fe19&apos;)}); return false;&quot; href=&quot;http://balatarin.com/links/popular/recent/all/all/2#&quot;&gt;&lt;IMG class=bookmark alt=Bookmark src=&quot;http://s3.amazonaws.com/balatarin/public/images/web2/bookmark.png&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#888888&gt;irna.ir &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des&gt;به گزارش ايرنا، دقايقي پيش رسانه هاي آلمان از مرگ &quot;روبرت انکه&quot; دروازه بان تيم ملي فوتبال آلمان و تيم هانوفر بدون اشاره به جزييات آن خبر دادند. مشاور و دوست &quot;انکه&quot; در اين باره گفت: من نيز اين خبر غم انگيز را تاييد مي کنم. وي ديگر در قيد حيات نيست و دليل آن نيز خودکشي مي باشد. وي با اشاره به اينکه دروازه بان تيم ملي فوتبال آلمان از افسردگي رنج مي برد، از اعلام جزييات بيشتري در باره مرگ انکه خودداري کرد. اين در حالي است که &quot;اشپيگل&quot; نحوه مرگ &quot;انکه&quot; را ناشي از تصادفي دانست که امشب (سه شنبه شب) در يک تقاطع راه آهن در شهر &quot;نويشتات آم روبنبرگه&quot; رخ داده است. &quot;اشتفان ويتکه&quot; رييس قسمت مطبوعاتي پليس شهر &quot;هانوفر&quot; نيز رخ دادن تصادفي مرگبار را در اين تقاطع تاييد کرد. از &quot;روبرت انکه&quot; يک دختر هشت ماهه باقي مانده است که او را در ماه مي به فرزند خواندگي قبول کرده بود. &quot;انکه&quot; که چندي قبل به عفونت روده اي مبتلا شده بود، 4 بازي تيم ملي فوتبال آلمان را از دست داد و براي بازي دوستانه مقابل تيم هاي ملي فوتبال شيلي و ساحل عاج در ماه جاري ميلادي دعوت نشد. &quot;يوآخيم لاو&quot; سرمربي تيم ملي فوتبال آلمان به &quot;انکه&quot; گفته بود که به رغم دعوت نشدن به تيم براي انجام اين بازيها، وي همچنان گزينه اصلي براي دروازه باني تيم ملي فوتبال آلمان است.&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des&gt;&lt;IMG title=&quot;Robert Enke, Trauerfeier, Reuters&quot; height=150 alt=&quot;Robert Enke, Trauerfeier, Reuters&quot; src=&quot;http://pix.sueddeutsche.de/sport/155/494491/sargttt-1258282920.gif&quot; width=459 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;A href=&quot;http://www.kicker.de/news/video.html&quot;&gt;http://www.kicker.de/news/video.html&lt;/A&gt;   (ویدئو خداحافظی با روبرت انکه )&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;و امروز یکشنبه&lt;STRONG&gt; (۱۵ نوامبر ، ۲۴ آبان)&lt;/STRONG&gt; خداحافطی با روبرت اینکه بود . همه ی فوتبالیستها و اعضای قدیم و جدید فوتبال به هانوفر آمده بودند . در استادیومی که هر هفته &lt;STRONG&gt;انکه&lt;/STRONG&gt; در ان توپ می زد ، مراسم با شکوه  &lt;STRONG&gt;آخرین وداع&lt;/STRONG&gt; با  او در میان حزن و اندوه برگزار شد . مراسم او را از طریق ویدتو که بصورت زنده از تلویزونها پخش شد خودتان ببینید . صلابت ، جذابیت و مهربانی او همواره فراموش نشدنی و بیاد ماندنی ست . &lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;(۱۶ نوامبر ، ۲۵ آبان )&lt;/STRONG&gt; . امروز هوا بارانی بود . دائم بارشی بی وقفه ، همه جا را خیس و خیس کرده بود . برگهای زرد انباشته شده ، همراه با باد و باران ،در هم می لولیدند .  آسماان خاکستری و کسادی کار ، کسل کننده و ملال آور بود . طی چهار ساعت تنها ۶ یورو کار کردم . این ۶ یورو هم تنها از مسافر پیرزنی بود که امروز نصیب من شده بود . طی دو ساعتی که در ایستگاه به انتظار نشسته بودم ، ناگهان پیغامی بر روی دیسپلی (مانیتور) بی سیم تاکسی ظاهر شد . اسم و مشخصات مسافر ، آدرس و شماره منزل او بود . به طرف او رفتم . پیرزنی بود که لنگان لنگان به طرف ماشین آمد . &lt;STRONG&gt;ننشسته گفت :&lt;/STRONG&gt; ببخشید ، هوا بارانیه و راهم نزدیکه، میخواهم به دندان پزشکی بروم ....گفتم بفرمائید ....مهم نیست....درست&lt;STRONG&gt; ۴۰۰&lt;/STRONG&gt; تا &lt;STRONG&gt;۵۰۰&lt;/STRONG&gt; متر دورتر بود ....منتها در خیابانی پشت به خیابان خودشان.....۳ یورو کرایه اش شد . دوباره به همان ایستگاه بر گشتم که در نیم کیلومتری واقع میشد .... خودم را در آنجا ثبت نام کردم ....تا مرکز به محض اطلاع و درخواست مسافر ، به من اطلاع بدهد و من با دیدن نام و آدرس بطرف آن مسافر رهسپار شوم . دو سه تاکسی جلوتر از من بودند ....هر کدام به فاصله هایی با دریافت خبر ...به طرف مسافرانشان رفتند . من در صفی که چند تاکسی دیگر هم آمده بودند ، اول شده بودم ....منتها از رساندن آن پیر زن به دکتر تا موقعی که دوباره پیام دریافت کردم دو ساعتی طول کشیده بود ...کتاب خوانده بودم ، شعرهای حفظی ام مرور کرده بودم ....در عالم خواب و بیداری پستی نوشته بودم ...که باز بر روی دیسپلی آدرسی ظاهر شد .....جل الخالق ، دوباره آدرس همان پیرزن بود . خانم هارتونگ .....خیابان لیست ۱۱ ، مطب دندان پزشک.....بطرف آدرس حرکت کردم . خانم هارتونگ را به خیابان بغلی آن گوبل شماره ۱۶ رساندم . ۳ یورو دریافت کردم و با تخته گاز و قهر و غیض از این شانس کج به طرف شهر راندم . میخواستم به مرکز قطارها بروم . در میانه راه و درست در وسط اسفالت خیابان چشمم به کیفی سیاه رنگ افتاد . از نظرم گذشت که باید کیف پولی باشد . ماشین را در وسط خیابان نگه داشتم و چهار چراغ آن را روشن نمودم . به طرف کیف سیاه رنگ رفتم . بعله ، اشتباه نکرده بودم . کیفی متعلق به فردی با تمام اسناد و مدارک زندگی اش ، بعلاوه مقداری پول . حرص و جوش من تازه شروع شده بود . دوست داشتم در اولین فرصت این کیف را به صاحبش برسانم . از کارت شناسایی سند ماشین ، گواهی نامه رانندگی و شناسنامه و کارت ملی گرفته تا همه ی کارتهای بانگی و بیمه های مختلف ....دو بار پلیس های اسب سوار  رد شدند که دیر متوجه اشان شدم . خلاصه آن را به رئیس و صاحب تاکسی شرکتمان دادم ....&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;یک روز بعد .....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;نیمه های شب او موفق می شود شماره تلفن گم کننده را پیدا کند . صاحب کیف  بلادرنگ به درب خانه اشان آمده  و کیف را دریافت کرده بود . همان شب دوستم و صاحب تاکسی برایم تلفن زد و از ابراز خرسندی و رضایت زایدالوصف صاحب کیف ، با شور و هیجانی تعریف نمود ....گفت مخصوصا گفته است تا از شما تشکری وافر کنم . خلاصه اینکه اگر  ، کارم تا اندازه ای  دیروز کساد بود &lt;STRONG&gt;۵۰ یوریی&lt;/STRONG&gt; که صاحب کیف به عنوان پاداش و هدیه داده بود ، تلافی اش نمود .....تو نیکی میکن و در دجله انداز ....که ایزد در بیابانت دهد باز ؟! ....خلاصه ،دیروز و  امروز هم روزی بودند....و جمع این روزها عمر ما را تشکیل میدهند ....&lt;STRONG&gt; این سبزه که امروز تماشاگه ماست .....تا سبزه ی ما فردا تماشا گر کیست ؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;(۱۷ نوامبر  ۲۶ آبان)&lt;IMG title=&quot;Viele Hörsäle in Deutschland bleiben aufgrund des Streiks vorerst leer -  die Studenten protestieren gegen die schlecht gemachte Studienreform&quot; alt=&quot;Viele Hörsäle in Deutschland bleiben aufgrund des Streiks vorerst leer -  die Studenten protestieren gegen die schlecht gemachte Studienreform&quot; src=&quot;http://images.zeit.de/studium/hochschule/2009-11/hochschule-streik-bachelor/hochschule-streik-bachelor-540x304.jpg&quot; width=540&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امروز دانشگاههای سراسر المان اعتصاب عمومی داشتند و بر علیه گران شدن ثبت نام و نداشتن امکانات رفاهی بیشتر بر سر کلاسها جاضر نشدند . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=link-des align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام به همه ی دوستان خوب ، عزیز و مهربان  . قصد دارم به زودی طرحی نو در اندازم . مرتب پستهایی جدید بنویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پستهایم کوتاه و بصورت پیوسته خواهد بود . دیروز فکر می کردم که چقدر مطالب ریز و درشت دارم . بر اثر گذشت زمان همه اش فراموش می شود . چقدر نوشته های پراکنده دارم . شامل مرور زمان می شوند . از حالا به بعد در این مکان بیشتر با شما خواهم بود .   شاید هر روز و یا هر چند روز یکی از آنها را در یک پست  نوشتم . چنانچه مورد پسند قرار گرفت به همین منوال ادامه خواهم داد  . به این معنی که بعد از هر چند مطلب نوشته شده به سراغ پستی دیگر خواهم رفت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حال نوشته ای را که دو روز پیش در محل کارم یعنی تاکسی نوشته ام برای شما می نویسم ....شاید شب نیز که بر گشتم خاطره ، شعر ، داستان یا مطلبی دیگر نوشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;مسافر &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسافرها از همه ی ملیتها هستند . عمده ی آنها آلمانی می باشند . راننده های تاکسی هم مثل همه ی ادمهای دیگر به منافع خود فکر می کنند . مهم نیست اخلاقیات مسافرها چطور باشد . ترجیحا دوست دارند بیشتر آلمانی.....یا اروپایی و آمریکایی باشند  . فرهنگ پادداش و انعام دادن ، علاوه بر پول کرایه در اخمو ترین و بو گندوترین آنها عجین شده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما امان از مسافرهای خارجی ....فرق نمی کند چه از هم وطن هایمان باشند یا ترک و عرب و دیگر ملل آسیایی . گاهی چنان سنت ، سنت می شمارند که مبادا سنتی اضافه بر کرایه داده باشند . به همین خاطر راننده های تاکسی در اینجا  مسافرهای آلمانی را بر دیگر مسافرهای خارجی ترجیح میدهند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;********************&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این نوشته هم در گوشه ای از دفتر سیاه مشق هایم یافتم ....نمی دانم تاریخش مال چه زمانی هست ... تمام توصیف ها از دریچه مغازه ای است که رو به باغ و خیابان پر ازدحام باز می شود . و این هم محل کار دیگری هست که در ان مشغول بوده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;زنگ کلیسا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آسمان صاف است . خورشید می تابد . نسیمی بهاری می وزد . برگهای درختان در رقصند . گلها با شاخ و برگها هم نوایی می کنند . پرنده ها با صدایشان سکوت را شکسته اند . صدای زنگ کلیسا مسلط است . آدمها با شتاب ، سلانه ، کند یا تند در رفت و آمدند . صدای ماشین ها و بوق هایشان در صدای زنگ کلیسا و پرنده ها گره خورده است . صدای ابی هم به انها اضافه شده ، گوش من همه را در یک لحظه  به خود جذب کرده . افکارم گسسته و پراکنده است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ازکتاب : فن داستان نویسی&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;میلتن لوماسک&lt;/STRONG&gt; : یادتان باشد که نویسندگی شیوه ی مشخصی ندارد . هر چه هست شیوه ی شماست و بس .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آلفرد برنر :&lt;/STRONG&gt; هر گونه پیشداوری را کنار بگذارید و از هر چیزی سر در آورید . همه چیز را تجربه کنید . و البته بنویسید . همه چیز نویسندگی در نوشتن خلاصه می شود . اگر واقعا دنبال نویسندگی باشید . حتما موفق می شوید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جکی کالینز :&lt;/STRONG&gt; باید زیاد نوشت . خیلیها فقط حرف نوشتن را می زنند . اما  رمز موفقیت در نوشتن است ، نه در حرف زدن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;گرگوری مک دونالد :&lt;/STRONG&gt; از وجب به وجب جسم ، اندیشه ، عاطفه ، و تجربیاتت استفاده کن . جرات داشته باش . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;لاری گروبل :&lt;/STRONG&gt; خودت را به یک منبع درآمد وابسته نکن . ناشرها ویراستارهایشان را و صاحبان مطبوعات سر دبیرهایشان را زود عوض می کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جو گورز :&lt;/STRONG&gt; بخوان ، بنویس ، دوباره نویسی کن . و این سه کار را تا سر حد انزجار ادامه بده . و بعد ، باز هم کمی بیشتر . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;لاری ل . کینگ :&lt;/STRONG&gt; هر بار ، بیش از یک روز از چیزی راضی نباش . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هاورد نمروف :&lt;/STRONG&gt; همیشه می شود به تجربه ای دست زد ، نمی شود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;راجر زلانزی  :&lt;/STRONG&gt; سعی کن هر روز چیزی بنویسی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نانسی پارکر :&lt;/STRONG&gt; نوشتن را قبل از خوردن صبحانه آغاز کن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;باب گرین :&lt;/STRONG&gt; ننشین فکر کن که در اینده چه خواهی نوشت . بنویس . همین حالا . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مایکل کرایتن :&lt;/STRONG&gt; رمز موفقیت من ، مثل رمز موفقیت دیگران است . دائم بنویس ، منتظر الهام نباش . خود نوشتن ، الهامبخش است . اگر موفق شدی ، دائم بنویس ، اگر ناکام هم ماندی ، دائم بنویس . اگر سر شوقی ، بنویس و اگر کسلی هم ، باز بنویس . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ریچارد ویلبر :&lt;/STRONG&gt; فقط به خاطر پول ننویس ، بنویس تا دیگران لذت ببرند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;لاری نیون :&lt;/STRONG&gt; اگر موقع  نوشتن داستانی سر شوق نباشم ، سعی می کنم تا بازگشت آن اشتیاق ، کار دیگری بکنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هاوردگوردن :&lt;/STRONG&gt; توانایی گوش دادن به انتقادات را در خودت تقویت کن و اندرزهایی را که به نظرت درست می اید ، با استعداد طبیعی ات بیامیز . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جارلز بل :&lt;/STRONG&gt; اگر می خواهی نویسند شوی ، تلاش کن بشوی . و گرنه چرا خودت را عذاب می دهی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ویلیام ف . نولان :&lt;/STRONG&gt; نوشتن باید مثل نفس کشیدن باشد . کسی قبلا  فکر نمی کند که باید نفس بکشد ، بلکه خود به خود نفس می کشد . پس هر روز ، حتی موقع تعطیلات ، لااقل به اندازه ی دو ساعت ، بنویس . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چارلز ادواردبوگ :&lt;/STRONG&gt; اگر با پرداختن به کار دیگری غیر از نویسندگی ، خوشبخت خواهی شد ، محض رضای خدا ، همان کار را انجام بده . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=tahoma color=#ffffff size=2 font&gt;ن  3 آبان، 1384 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=posts dir=rtl style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;BLOGDATEHEADER&gt;&lt;/BLOGDATEHEADER&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=posts dir=rtl align=center padding-bottom:10px? padding-top:10px; padding-right:10px; padding-left:10px; center; TEXT-ALIGN:&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#000000&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;« مريمی »&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خسته ام ، کوفته ، کسل ، بی حال ، دهانم مزه گسْ ميدهد ، چشمهايم خمار ، غباری از غم  بر چهره ام نشسته . دوباره فکرهای گذشته و حال و آينده هجوم آورده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   در ميانه راهم ..... به&lt;STRONG&gt; او&lt;/STRONG&gt; فکر می کنم ! با تکانهايی که اتوبوس در پيچ و خمٍ کوه و کمر ميخورد چشمهايم سنگين و سنگين تر می شود . کمبود چند شب بد خوابی و کم خوابی ، بسراغم می آيد . اما فکرها و صحنه ها در خواب هم آرامم نميگذارند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پلکهايم که روی هم گذاشتم صحنه های گذشته دوباره زنده شدند . واپسین دم وداع بود .  خود را در زير طاقی درب حياطمان ديدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای سومين بار برگشتم تا از زير قرآن رد شوم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  پدر گفت :  حالا جلد کلام الله رو ببوس ! هنگام بوسيدن چشمم در چشمهای به اشک نشسته مادرم افتاد . انگار خجالت کشيدم و خواستم از چشمهای او بگريزم . هیچ وقت طاقت دیدن گریه اش را نداشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   مادرم با بغضی فرو خورده گفت : برو به اميد خدا ، خدا پشت و پناهت . بعد از تعطیلات ترم تابستانی بود .   دوباره به دانشگاه تهران می رفتم ، بگير و ببندها شروع شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پدرم تو اين مدت يک دهان شده بود نصيحت کردن و اندرز دادن ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   ببين پسرم !! حرف اين دوست و رفقات زياد گوش نکن ، فردا همينا ...مهندس و وکيل و دکتر ميشن ، اونوخت سر شماها ، مشتی شهرستانی ساده و بدبخت بی کلاه می مونه . ما هم از اين کله شقی ها  زياد در می اورديم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  وقتی پدر روی منبر می رفت ديگه براحتی پائين نمی آمد .  من هم چشمهايم را روی هم ميگذاشتم و..... به&lt;STRONG&gt; او&lt;/STRONG&gt; فکر می کردم .  در اين مواقع پدر  رضايت ميداد و با غيضی می گفت : از ما گفتن .... از تو نشنيدن ، خود دانی ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   آن شب هم از اون شبهايی بود که  دو باره پدر  اعصابم رو خط خطی کرده بود.  وقتی از در اطاق زدم بيرون ، صدای مادرم  مشرف به گوشم خورد   : ولش کن مرد ! چقدر هی ميگی و هی تکرار ميکنی ! خودشون بزرگند ، عاقلند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    روی مهتابی حیاط ،  تنهای تنها ،  در تاريکی شب با ستاره های درشت  خلوت کرده بودم . هيچ کس نميدانست در دلم چه غوغايی ست .  همه ی خاطره ها و صحنه هايی که ....با &lt;STRONG&gt;او&lt;/STRONG&gt; داشتم  از نظرم  گذشت . انگار بهار سال گذشته بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   گفت : چقدر هی بهانه بيارم و هی رد کنم ، خواستگار پشت خواستگار  ، برای هر کدومش يه عيب و ايراد  بتراشم  ، همه از دستم   شاکی شدند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهش گفتم  : بگو  که دلم جای ديگه هس !  کسی ديگه ای رو دوس داری ! به پای اون  نشستی ! . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت : تو  خودت به خونواده گفته ای  که کسی رو دوس داری ؟ دلت همراه اوست ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در جوابش سکوت کردم . از نظرم گذشت که بايد اول سوزنی به خودم بزنم بعد به ديگری ....با مکثی گفتم : هيچی ، ول کن ، بی خيال شو ، من صبر می کنم تا درسهام تموم بشه اونوقت ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت : ولی تا آنموقع ؟!...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از صدای صلوات ناگهانی مسافرها  و بوق بی موقع  اتوبوس  بیدار شدم .....با داد و  هواری که راننده و شاگرد راننده راه انداخته بودند ،   معلوم شد که یک خطر تصادف از سر گذرنده ایم ....بعد از آرامشی دوباره ......  پلکهایم سنگین شدند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  مابقی صحنه ها به سراغم آمدند .    با&lt;STRONG&gt; او&lt;/STRONG&gt;   چند لحظه ای بر روی همان مهتابی حیاط خلوت نکرده بودم  که ناگهان  در فضای آنجا بوی خوش طعم خيار پيچيد . ديدم خواهر کوچکم «مريمی» با يه بشقاب خيار پوست کنده و گوجه های  ترش و نمکدون در کنارم ايستاده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مادرم  میدونست من همیشه میوه های نوبر و ترش مزه رو دوست دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   مامان گفت اينا رو  واسه دادشت ببر ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گرفتمش تو بغل . گفتم قربون خواهر کوچيکه خودم «مريمی» برم . بعد همينطور که نشانده بودمش روی پاهام و در موهای بلند مجعدش بازی می کردم ، يه گوجه ترش گذاشتم تو دهانش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; گفتم : بخور . دهانش ترش مزه شد ، چشمهاش رو بست و گفت : داداش ؟! چرا واسه من «پلی استيشن» نيوردی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  ديدم او  هم در عالم خودش گله و شکايتی داره ....روز اول که سوغاتی ها را بهشون دادم برای اون مدادهای رنگی و دفتر نقاشی آورده بودم ، ولی برای خواهر بزرگترش « مينا » پلی استيشن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; حس  کرده بودم  کمی  دمق هست ، اما نميدانستم دردش چيه . حالا سفره دلش را پيش من باز می کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   گفتم مریم جون تو حالا کوچیکی ، سال ديگه قول ميدم واست بيارم ، گفت : همه بمن ميگن کوچيک ، فسقلی ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   از خودم خيلی بدم اومد که مثل ديگران  رفتار کرده ام . گرفتمش تو بغل و بوسيدمش ، نه يک بار ، ده مرتبه . گفتم « مريمی » بخدا قولت ميدم دفعه ديگه برات « پلی استيشن بيارم » در همين جاها بودم که با صدای نکره شاگرد راننده بيدار شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   بفرمائيد پائين ، نماز ، غذا ، گز ، سوهان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  چشمهايم که باز کردم ديدم پيرزن پشت سریم دستهاش تو هوا تکان ،تکان میده و با  غرولند ميگه : هر جا خودشون قرار داد دارند نگه ميدارند . بخاطر اينکه ميخوان يه دس خوراک مفت و مجانی بلومبونند!! . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  اکثر مسافرها مثل من کرخت و خواب آلود بودند و به سختی پائین می رفتند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;. دو باره شاگرد راننده بالا  آمد  و صدا زد : ‌پياده شين . نماز ، غذا ، گز ، سوهان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   سر درد شديدی گرفته بودم ،  هنگامی که  داشتم از در اتوبوس پياده ميشدم . هنوز صدای «مريمی» در گوشم بود که می گفت : داداش ؟! چرا واسه من پلی استيشن نيوردی ؟ .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.............................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت : این داستان در تاریخ سه شنبه، 3 آبان، 1384 نوشته شده است . تشکر از &lt;STRONG&gt;ریویو&lt;/STRONG&gt; که   راه و روش دستیابی به آرشیو قدیمی را مهیا نمود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt; وصیت نامه !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی خودکار و برگه ای را  بهش دادند تا آخرین وصیت نامه اش را بنویسد ، خوشحال بود که این  نوشته را  با رغبت می نویسد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; مجبور نیست تا دیگر به راست و دروغ سئوالهای بی پایان بازجوها پاسخ گوید . برای هر سئوالش شلاق بخورد ، بدخوابی کشد ، قپانی شود ، انفرادی رود  ، تحقیر بشه ، زجر بکشد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازجوها در بدترین و بهترین حالتها از او شنیده بودند که مدام  این جمله را مثل دعایی  زمزمه می کند .....لعنت به ارث پدری . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و انگار با این جمله بود که در شکنجه ها بر خود مسلط می شد ، روحیه می گرفت ، اما هیچ گاه راز آن را بر ملا نکرد . و حالا بهترین موقعی بود که باید او با دست خودش  در واپسین دم حیاتش بنویسد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مأموران معذور تیغ ها و دندانهایشان  را برای نابودی  و غصب ارث پدری  او  تیز کرده بودند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وصیت نامه :&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلام . این آخرین لحظاتی هست که در قید حیاتم . گفته اند تا چند لحظه دیگر به زندگیت خاتمه میدهیم . وصیت نامه ات  را بنویس  که وقت تنگ است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; حالم خوب ، خوب است . عزیزانم ، صورت مهربانتان را می بوسم و  چنانچه  کدورتی از من دارید طلب عفو دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اگر  در زندگی نتوانستم بر وفق مراد دیگران عمل  کنم ،   به هیچ قدرتی نلغزم ، بادمجون دور قاب چین  و  شیر پرچم نشدم.....  یا همیشه در زندگی  حسنک راستگو بودم ، همه اش بخاطر این ارث لعنتی  بود که تا چشم باز کردم  همراه و همزادم  شد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این موقع مأمورها آمده بودند تا در هوای  گرگ میش بهاری آن را به مسلخ ببرند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتند زود باش آخرین وصیتت در مورد ارث پدری هم بنویس . وقت تنگ است . فرصتی نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حالی که مأمورها  چشم به آخرین نوشته محکوم داشتند ، محکوم در زیر وصیت نامه اش نوشت : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من در دار دنیا هیچ چیز منقول و غیر منقول  ندارم ، مگر یک چیز : ارث پدری . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مأمورها گفتند : بنویس . وقت تنگ است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مجکوم در زیر برگ وصیت نامه اش با خط درشت و زیبایی نوشت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارث پدری من  :&lt;STRONG&gt; فقر&lt;/STRONG&gt; است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   دهان مأموران  از تعجب باز ماند  .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 17:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آیا همه ی آتین ها و سنت ها جایزند ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://gisoo.persiangig.ir/other/DSC08415.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به راستی که سنت ها و ائین های ملی ، نگاه دارنده هویت و شناسنامه هر ملیت و قومی هستند . در سیر تحولات تاریخی و اجتماعی و در فتح و شکستها ، همواره این ائین ها و سنت های دیرینه بوده و هست که باعث قوام و دوام  کشورها گردیده است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رژیم های ظفرمند  بعد از تثبیت و موقعیت خود ، پله پله در جهت اضمحلال و نابودی جشن و اعیاد و سنت و ائین های پیشین گام بر میدارند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تغیر  سالهای هجری  قمری را  به سالهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ، نمونه ای بارز از حفظ و موقعیت رژیم آریامهری  در جهت تثبیت بیشتر خود بود ، اما دهن کجی مردم به آن و عقب نشینی در برابرش ،   پایه های رژیم شاهنشاهی  را سست  نمود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با این مقدمه در اینجا می خواهم به منزله یک افکار منحط و آپارتاید ، نقش سیاه بازی را در سنت و ائین با شکوه .... ، ایرانیمان را به نقد کشم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مقابل همه ی معیارها و صفت های جالب و زیبایی که به هر کدام از سین های سفره هفت سین و مراسم عید نوروز میدهند ، محتملاً می گویم  که نقش سیاه و سیاه بازی هیچ فلسفه ای به جز کرنش و تحقیر سیاه پوستان نداشته و ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; ممنون از مژده غضنفری عزیز که این سفره هفت سین زیبا را به مناسبت عید نوروز برایم فرستاده بود .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.de/imgres?imgurl=http://parsfile.com/pics/Flower/10.jpg&amp;imgrefurl=http://zekrra.blogfa.com/post-137.aspx&amp;h=480&amp;w=640&amp;sz=53&amp;hl=de&amp;start=64&amp;tbnid=PhFOWDpolVPecM:&amp;tbnh=103&amp;tbnw=137&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25A2%25D9%2585%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25B1%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2585%26start%3D54%26gbv%3D2%26ndsp%3D18%26hl%3Dde%26sa%3DN&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 141px; BORDER-BOTTOM: 1px solid; HEIGHT: 132px&quot; height=103 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:PhFOWDpolVPecM:http://parsfile.com/pics/Flower/10.jpg&quot; width=137&gt;&lt;/A&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 178px; HEIGHT: 146px&quot; height=81 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2rxi4ir.jpg&quot; width=150 align=left border=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;عید سعید باستانی را پیشاپیش&lt;/STRONG&gt;  به همگی  شما دوستان عزیز تبریک و شاد باش می گویم . امیدوارم که در همه  حال ، زندگی بر وفق مرادتان باشد . گر چه آمدن بهار و طراوت سبزه و گل ، با شور و هلهله و شادی همراه است  اما فرصت و غنیمتی ست تا دیدارها را تازه&lt;A href=&quot;http://images.google.de/imgres?imgurl=http://parsfile.com/pics/Flower/10.jpg&amp;imgrefurl=http://zekrra.blogfa.com/post-137.aspx&amp;h=480&amp;w=640&amp;sz=53&amp;hl=de&amp;start=64&amp;tbnid=PhFOWDpolVPecM:&amp;tbnh=103&amp;tbnw=137&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25A2%25D9%2585%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25B1%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2585%26start%3D54%26gbv%3D2%26ndsp%3D18%26hl%3Dde%26sa%3DN&quot;&gt;&lt;/A&gt; کنیم ، قهرها را به صلح و کهنگی ها را به نو بدل گردد.... شاعرانی که همواره بصورت شعر و غزل نوید رسیدن آغاز فصل بهار را با قشنگترین گل واژه ها در دفتر خویش به ثبت رسانده اند ،    ما را  به همدردی و همدلی با دیگر انسانهای محتاج به محبت در این فصل بخصوص  نیز رهنمون کرده اند . پس یادمان باشد که در اوج سر مستی و لذت بردن از زندگی ،  از یادشان نکاهیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; زیرا زندگی زیباست .....آمدن ، رفتن، دویدن ، عشق ورزیدن ....در غم انسان نشستن ، پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن  ، آری آری  زندگی زیباست . &lt;STRONG&gt;بهارتان پیروز و روزگارتان بهروز باد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : قسمت پایانی  از شعر سیاوش کسرایی وام گرفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 00:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اسم : محمد رضا  (Mohammad Reza )&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 249px; HEIGHT: 247px&quot; height=135 alt=&quot;Mohamad reza&quot; hspace=0 src=&quot;http://s5.tinypic.com/f57e43.jpg&quot; width=150 align=left border=4&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فامیل : هادیپور  ( Hadipour )&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نام پدر  : علی اصغر (Ali asghar)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تاریخ تولد : ۱۹.۰۹.۱۹۷۷&lt;/STRONG&gt;  Boushehr&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;محل تولد : بوشهر&lt;/STRONG&gt;   Boushehr&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این عکس با مشخصات  فوق متعلق به فردی ست که حدود ۴ سال از منزلشان رفته و خانواده اشان از او خبری ندارند . گویا تا آنجایی که برایشان مسلم شده بر روی کشتیهای بارکشی کار می کرده . حال از دوستان &lt;STRONG&gt;وبلاگرم&lt;/STRONG&gt; استمداد میطلبم چنانچه برایشان مقدور هست این خبر نیز در گوشه ای از وب خود منعکس گردانند ....شاید در دهکده ی ارتباطات جهانی  برای یافتن و خبر دار شدن از سلامتی او تسریع گردد . از همه ی کسانی که از سلامتی این فرد با این مشخصات اطلاعی دارند ......خواهشمندم با این ایمیل  &lt;A href=&quot;mailto:hadi197718@yahoo.de&quot;&gt;hadi197718@yahoo.de&lt;/A&gt;  در آلمان تماس برقرار  و &lt;STRONG&gt;عمه اش&lt;/STRONG&gt; را با خبر کنند ....قبلا از همکاری و صمیمیت همه ی شما تشکر می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;یوسف گم گشته باز آید به کنعان  غم مخور    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt; : دوستان عزیز بزودی در همینجا بروز می شوم و تا پیدا شدن محمد رضا آن عکس و آن مشخصات همیشه بر پیشانی وبم خواهند ماند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 21:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedak.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سلامی دوباره به همه ی دوستان خوب و  عزیزم .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرا بخاطر این غیبت طولانی ببخشید . دیروز مراسم تحلیف رئیس جمهوری امریکا بود . میزان استقبال بی شائبه ی مردم از&lt;STRONG&gt; اوباما&lt;/STRONG&gt; و ناسپاسی  و سرد برخورد کردن مردم با رئیس جمهور قبلی یعنی&lt;STRONG&gt; بوش&lt;/STRONG&gt; میزان آرا مردم را نشان میداد . و این شعر و ضرب المثلها  را دوباره در ذهنها تداعی می کرد که :&lt;STRONG&gt; دیو چو بیرون رود ....فرشته در اید&lt;/STRONG&gt; ......و یا اینکه : &lt;STRONG&gt; نو که اومد به بازار .....کهنه میشه دل ازار&lt;/STRONG&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من در آرشیوهایم که نگاه کردم دیدم در تاریخ &lt;STRONG&gt;دی ماه ۱۹/۱۰ /۸۶&lt;/STRONG&gt; هنگامی که مقدمات ریاست جمهوری در امریکا بین کاندیداهای مختلف در جریان بود ، مطالبی نوشته ام . حال که اوباما از حزب دموکرات به قدرت رسیده . آن تحلیل سال پیش را دوباره در اینجا میگذارم . تا نظر شما چه باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;کپی قسمتی از  پست&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;دی ماه ۱۹/۱۰ /۸۶  :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دنیایی بشدت پر  زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; انتخابات مقدماتی در  امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید  دید که  اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن &lt;STRONG&gt;دموکراتها&lt;/STRONG&gt; همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده  شکی نیست  و اینها را  میتوان در دوره های به قدرت رسیدن&lt;STRONG&gt; کندی&lt;/STRONG&gt; ، &lt;STRONG&gt;کارتر&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;کلینتون&lt;/STRONG&gt; دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان&lt;STRONG&gt; بوش&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;الگور&lt;/STRONG&gt; به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 10:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedak&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>hedak</dc:creator>
<guid>http://hedak.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
