دشمن

پوزه ی دشمن را باید به خاک مالید . همیشه دشمن مترصد حمله است . همیشه دشمن در صدد نفوذ هست . اما دشمن هم ، همیشه دشمن خارجی نیست . بدترین دشمن ، دشمن داخلی ست ! دشمنی که به صورت مهمانی نا خوانده وارد میشود و از میزبان خود نهایت سوء استفاده را می کند . و شاهرگ حیاتی اش را آرام آرام می مکد .

  اما وقتی که دشمن وارد شده باشد ، چاره ای بجز مقاومت و تلاش برای نابودی آن باقی نمی ماند . با همه ی توان باید به نبردی بی امان بر خواست . ذره ای یاس و نا امیدی باعث می شود تا دامنه ی نفوذ و پیشرفت این اهریمن بد سگال در تصرف سنگر به سنگر خاکریزها ، یکی پس از دیگری توفیقی زود رس حاصل کند .

  نباید از پا نشست . نباید نا امید شد . پیکاری همه جانبه و تنگاتنگ ، با داشتن روحیه ای امیدوار ....میتواند دشمن وارد شده را تا اندازه زیادی ، به عقب نشینی ضعف و یا حتی به نابودی کشید .

  این نا جوانمردانه ترین پیکاری ست که مهمان نا خوانده تا مرحله ی نا بودی و مکیدن شیره ی جان میزبان ، با چنگال خونین اختاپوسیش ، زالو وار چون خوره  ، تار پود وجود را می خورد .

  آن روز که برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم  همه دور تخت او جمع شده بودند . از نگاه و بغض و سکوتها  دانستم که دیگر میترا تمام کرده است. صورتش گل انداخته بود . و حالا  بعد از دو سال نبرد بی وقفه با مرگ وزندگی به خوابی خوش و آرام فرو رفته بود . آری سرطان این مهمان ناخوانده  میترا را از پای در اورده بود .

   



تابلو !

 هنوز می نویسم . پس هستم . اما افکارم پراکنده هست . نه خوبم و نه بد .نه غمگینم و نه شاد . نقبی میزنم به دنیای خاطره ها . اهل آبادان است ، به کناری می کشدم . در شرکت صنایع دریایی کشتی سازی همکاریم . در رگه های صدایش صداقتی نهفته است. نصیحت وار می گوید : تو خودتو تابلو می کنی ! با این حرفها خودتو تابلو نکن ! . می گویم : خب در بحث که مناقشه نیست ، آنها حرفهاشون رو می زنند ، من هم حرفم را می زنم .

  در تونل زمان خواهرم مهین را با چهره مهربانش می بینم . یک دفتر مثل کتاب درست کرده ، نشانم می دهد . با سلیقه آنها را ردیف کرده است. می گوید : اینها همه اش نامه های توست . من خاطرات گذشته امان را در نامه هایم داستان وار برایش می فرستادم .

  از تهران بر می گردیم . یک سفر ماجراجویانه ! . چهار برادریم . دو هفته از پیروزی انقلاب گذشته است. خاطرات آن روزها ازنظرم اینگونه می گذرد : ایست ها و صدای تیر اندازیهای شبانه ، دیدن نگهبانهای دختر و پسر جوان با چهرهای پوشیده و کلاشینکف در سنگرهای خیابانی ، مردم اشاره می کردند که مثلا آنها چریکهای فدایی خلق هستند .....و اینها مجاهدین خلق . آزادیهای بی قید و شرط . بحث های داغ ، نا امید شدن جمعیت بزرگی از سازمان  چریکهای فدایی خلق با حمل عکس رهبر انقلاب رو بروی مدرسه رفاه . شعار خشمالود آنها بعد از اینکه رهبر آنها را نپذیرفت در خیابانها که : ایران را سراسر سیاهکل می کنیم ....ارتش خلقی بپا می کنیم . فراوانی کتابهای ممنوعه بنام جلد سفیدها و تلاش های بیهوده ما برای رسیدن و تماشای کاخهای شاه و زندان اوین و ..و .. ره توشه آن سفر بود ......ماشین پیکانمان در راه خراب می شود . موتورش سه کار می کرد و ناگهان چراغهای آن هم از رمق می افتد ....هنگام رد شدن از تونلها با مشکل رو برو می شویم . با توکل به تنها چراغ دستی که همراه داریم ، دستهایم را از ماشین بیرون آورده و آنرا روشن می کنم تا در تاریکی محض تونل به آنطرف برسیم . بخیر گذشت و در پایان متوجه می شویم که باطری چراغ دستی هم تمام شده ....به تاریکی شب می خوریم ....ماشین با آخرین ناله پت پتی کرد و  در کنار جاده و کوه و بیابانی خاموش می شود . اطراق می کنیم . هوا سرد است . تنها یک پتوی سربازی همراه داریم . دیری نمی گذرد که متوجه می شویم چهار نفرمان از خوردن غذای سر راه مسموم شده ایم . با سوزش سرما و تنها یک پتو شب سخت و مشکلی را تا به صبح رساندیم . فردای آن شب با اتوبوسی راهی بوشهر شدیم و برادر بزرگم روز بعد با تعمیرکار آشنایی جهت بگسل کردن و آوردن ماشینش  راهی آنجا شد .

پی نوشت : چنانچه شما خواهان پیگیری و دنباله نویسی چنین خاطراتی باشید از این دست فراوان بیاد دارم و در پستهای آینده ادامه خواهم داد .

 

 

 

بمناسبت 19 سالگی خانم مژده غضنفری منتقد فیلمهای سینمایی  

 دیروز در محل کارم ، تاکسی... همینطور که غرق مطالعه ی کتابی از زنده یاد سعیدی سیرجانی بنام « ای کوته آستینان » بودم ناگهان همکاری « بروشوری تبلیغی » بهم داد و گفت  : اینو بچسب ، اونو ولش کن !!...ببین چیست ؟ من هم بر سبیل عادت فکر کردم همین برگه های تبلیغی منکراتی همیشگی هست !! . تا خواستم پاره ، پوره اش کنم ، دور بیندازم ناخودآگاه چشمم به تصویر و جمله های آلمانی ، فارسی آن افتاد و کلمه درشت مکس مراجلب کرد ....بنظرم آشنا آمد . و زود از نظرم گذشت که هنوز یک هفته ای که دو پست از وبلاگهای همشهریمان یعنی خانم مژده غضنفری و آقا عماد دشتی که در مورد آن نوشته بودند نگذشته ، به همین خاطر بروشور تبلیغی را نگاه داشتم و در اینجا گذاشتم تا بدانید ما هم فیلمهای روز را به همین سرعت و همزمان می بینیم . منتها نمایش آن در این جا ( هانوفر آلمان ) با آنجا ( بوشهر ایران) یک فرق عمده وجود دارد . فیلمی که محصول وطن هست و قاعدتاً از فیلترها گذشته و اجازه نمایش دارد در انجا ( بوشهر) از پرده پائین می کشند ....و بعد از یک هفته با وساطت و حتماً ریش سفیدی و مشورت اجازه اش را می گیرند ....تا دوباره اکران شود ، ولی در اینجا ( هانوفر) بعد از یک بار نمایش دادن ، همانطور که در بالای آن ملاحظه می کنید  مجدداً بنا به تقاضای مردم  بر پرده سینما می رود .

maxx dar Hannover

 هنوز مطالبی برای نوشتن دارم ...من که مثل حاجی فیروز ...سالی یه روز میام حتما از زیاد نویسی هام خسته نمی شین ، شاید بعداً دنباله این نوشتم منتها راست یا دروغ یه همشهری خوش تیپ ، خوش مشرب ، و خوش کلام تهدیدکی کرده که اگر تا دو روز دیگه بروز نکنی « هکت » می کنم ، من هم بخاطر اینکه تا بوده و نبوده از این تاکید بر «ت» آخر خاطرات بدی داشتم برای خنثی کردن راس یا دروغش به روز کردم ، حتماً می پرسید اون «ت» ها چه بوده ؟ ....تا بچه بودیم و مدرسه می رفتیم همینکه مشق شب نمی نوشتیم یا فضولی می کردیم معلم می گفت : دستت !! و چقدر چوب که نزدند و نخوردیم ....در دوران جونی و نو جونی هم تا دعوامون می شد ، حریف فوراً می گفت به خدا یکی بزنم تو فکت ....حالا هم که و بلاگر شدیم مدیر عامل کل اندر بندر  کامنتی تهدید آمیز می گذارد که تا دو روز مهلت ، و گر نه بزودی  هکت می کنم .