دو هفته سفر به هندوستان :

Taj Mohal مقدمه : قبل از هر چیز تشکر فراوان از میزبان بسیار بسیار مهربان و عزیزمان « همسفر هلند » که به معنی واقعی سنگ تمام گذاشتند   . گر چه ما دو هفته بیشتر آنجا نبودیم ولی راهنمایی ها ، و اطلاعات وسیع ایشان باعث گردید تا ما بیشتر از دو هفته ماندگاریمان جامعه ی هند را بشناسیم .

مسیر ما با هواپیمای «ایر فرانس» از هانوفر آلمان به پاریس (فرودگاه شارل دوگل) و از پاریس به بنگلر (هندوستان) بود . پرواز اول یک ساعت و نیم طول کشید و پرواز دوم ۹ ساعت . با تلویزیون هایی که روبروی هر مسافر ، پشت صندلیها تعبیه شده بود ، این مسیر طولانی را با دیدن کانالها و بازیهای مختلف آسان می نمود . ولی دو کانال مورد علاقه من مسیرهای راه بود که بصورت زنده پخش می شد . جالب بود که سرعت هواپیما که ۹۲۴ کیلومتر در ساعت و یا برودت هوای بیرون که منهای ۵۱ درجه سانتیگراد زیر صفر و اوج آن که چند صد هزار پا بود بر روی مانیتور نشان داده میشد . مسیر راهی که برای خلبانها قابل رؤیت بود ما نیز میدیدیم . از جنوب آلمان به بلغارستان و ترکیه و بیشترین مسیر راه را از روی کشور خودمان ایران طی شد . از تبریز وارد گشت ، بعد رشت و از تهران به قم رسید . دریاچه نمک نمایان تر نشان داده می شد .  از اصفهان و شیراز و بندر عباس و صحرائی بنام احمدی ، افغانستان و پاکستان و  بمبئی ....و پونا گذشت تا به مقصد رسیدیم .

برای اطاله کلام و مختصر نویسی ، این گزارش را به دو بخش تقسیم می کنم . نخست جاهایی که دیدیم با شرح مختصری از آنها و بخش دوم تحلیل و دیدگاه من در مورد جامعه هندوستان . شما نیز می توانید برای پر بار بودن آن  نظرات خودتان را ارائه دهید .

به شهر بنگلور مرکز ایالت  کارناتاکا با جمعیتی بیش از ۶.۵ میلیون نفر وارد شدیم . بعد از چند روز به شهری در ۱۳۰ کیلومتری ان بنام میسور رفتیم . در میسور بخاطر قصر مهارجه که مورد علاقه اغلب توریستها و هندیها هست دیدار کردیم ، قصری با عظمت و با گج بریها و نقش و نگارهای سحر انگیز . تخت و صندلیها ، فرش و طلاها و جواهرات با سالنهای بزرگ و اطاق های تو در تو یادگار رونق و ابهت آن روزگاران را داشت . عکسهای سواره و پیاده «مهارجه» ، صف طولانی سربازها و نوکرها و اهداء کنندگان با معبد بزرگ و عبادتگاه آنها در محوطه همان قصر بترتیب دیدیم .  دومین دیدار ما از معبد بزرگ هندوها  در همان مسیر انجام گرفت . سیل زیارت کنندگان از راه دور و  نزدیک سرازیر شده بود . در اطراف این معبد طبق معمول پر بود از گدا و دست فروش و مغازه های خرده پا . در هند وارد شدن به هر مکانی باید کفش هایتان  را در بیاورید ، حتی وارد شدن به خیاطی و مطب دکتر ! بعد از تحویل کفشها در محوطه حیاط بزرگ آنجا فیلم و عکس گرفتیم ، در همه ی معابد و آثار تاریخی ، قبل از ورود دوربینهای فیلمبرداری و عکاسی نیز گرفته می شود . در خلسه ی اهورایی زیارت کنندگانشان با ذکر و شعارهایی که معنایش را نمی دانستیم همراه شدیم . در مقابل فردی که با انگشت بر پیشانی افراد نقشی سرخ می نشاند ، به آن خال و دعای رستگاری ، رستگار شدیم . آبی نیز در پیاله ای بود که اغلب برای رفع خطر و احتمالا قبول حاجات سر می کشیدند ....به احتمال داشتن انواع و اقسام میکربها حذر کردیم . در مقابل مجسمه خدای طلایی و باعظمت ، دائم خم و راست می شدند و خلوص و تعظیم زودگذرشان برایمان جالب و جذاب می نمود . در ان صف و انبوه زیارت کنندگان سه ، چهار مرد جوان مو بولوند را دیدم ، احتمال میدادم که آلمانی باشند . وقتی به آلمانی سئوال کردم که از کجا می آئید ، خنده اشان گرفت و فهمیدند که من هم از آلمان آمده ام . برایم گفتند ما از «نورنبرگ» آمده ایم و بعد از مختصری صحبت از هم جدا شدیم . بعد از تحویل کفش ها ، دوباره مکافات ما با دست فروشهای دوره گرد و گداها شروع شد . نوع پوشیدن لباس و دوربین ها ما را تابلو کرده بود . هنوز در حال چونه زدن با یه دست فروش بودیم که دومی هم می امد و بعد سومی ...یه باره می دیدی چهار ، پنچ نفر تو را دوره کرده اند ، هر چه می گفتیم ، نمی خواهیم ، نمی خواهیم مگر دست بردار بودند ! راستش بعضی وقتها به قول بوشهریها آنقدر «لچر» می شدند که می ترسیدم . فقر و فلاکت در آنجا با گوشت و پوست و استخوان می شود لمس کرد . بصورت عریان در چهره و روح و روانشان فریاد می زند . اما جدا از این واژه ی ند اری که نمی توانم مصداق دیگری را برایش پیدا کنم ، سجایای انسانی و نداشتن  چشم طمع و یا خشم و خصومت هم مطلقاً در جبین آنها دیده نمی شد . آنقدر که به دزد نبودن انها به شهادت همه ی دوستان و آشنایان ساکن آنجا معترف شدیم . اغلب خاطراتی جالب  از جا گذاشن و گم کردن کیف پولی اشان داشتند و هنگام باز گشت با تعجب دیده اند سر جایش هست !! و یا به نحوی نگهداری شده است . اینقدر از نظر امنیتی آدم خودش را ازاد احساس می کند که باور کردنی نیست ،  درود بیکران بر ملت بزرگ مهاتما گاندی و جواهر لعل نهرو باد .

سفر بعدی ، یک هفته بعد جهت دیدار از بنای تاریخی تاج محل به شهر دهلی بود . با هواپیما مسیری یک و نیم ساعته طی کردیم . در فرودگاه هتل و تاکسی دربست گرفتیم . فردایش راهی شهر « آگرا» شدیم . چهار و نیم ساعت این مسیر طی کردیم تا موفق به دیدار قشنگترین و زیبا ترین آثار جاودانه دست بشر شدیم . دیدن تاج محل با تصویر نمی تواند نهایت اوج شکوفایی خلق هنر بکار گرفته و بکار رفته را در نمای ان بنمایاند . در انجا یادم به جمله ای از نامه فروغ فرخزاد افتاد که در مقابل دیدن خلق آثاری از میکلانژ و رافائل و بناهای ایتالیایی نوشته بود : آدم با دیدن اینهمه شگفتی و عظمت دست بشر نا خودآگاه به سجده می افتد .

در مسیر راهی که می رفتیم ، افراد نارنجی پوشی می دیدیم که اغلب جوان بودند و بر روی دوششان از جنس تخته و یا فلز ، منقوش به انواع و اقسام رنگها و لامپها ، درست شبیه به درفش کاویانی حمل می نمودند .

راننده امان گفت : اینها مسیری ۲۰۰ کیلومتری طی می کنند تا سه روز دیگر یعنی ۱۱ آگوست به معبد « شیوا » یکی از پرستشگاههایشان برسند . در راه جاهای مختلفی بصورت اسکان موقت برای انها ساخته شده بود و ماموران دولتی حفظ و حراست آنها را به عهده داشتند و گاهی بخاطر مسدود کردن راه و تغیر مسیر باعث ترافیک شده بود .

 واقعاً پیش خودم فکر کردم داشتن اینهمه آزادی ادیان و اینهمه آزادی عمل چه زحمت و خرجی بر روی دولتهای منتخبشان می گذارند . چه پولها و ارزهایی صرف می شود . چه نیروها و انرژی هایی گرفته می شود . 

 تا چشم کار می کرد نارنجی پوشها بودند که با خلوص و اعتماد و ایمانی  راسخ با کفش و دمپایی و پا برهنه در حال حرکت بودند . گاهی برایم فوتبالیستهای هلندی مجسم می شدند چون  بی شباهت به لباس ورزشی انها نبود ....من در فیلمرداری  که می کردم گفتم اینها را با هلندیها اشتباه نگیرید ...آنها زیارت کننده معبد شیوا هستند که هر ساله در این فصل ۲۰۰ کیلومتر راه را پیاده به دیدار آن میروند .... 

هند دنیای شگفتی ها . بخاطر طولانی نشدن ، مابقی عکسها همراه با توضیحات آن به اینده ای نزدیک موکول می کنم .

 

 

 

 

 

 

 

 

عطش

  اوائل که میدیدمش خیلی عادی همدیگر را نگاه می کردیم . همسایه دیوار به دیوار بودیم . صحبتها هم خیلی عادی بود . یکبار که رفته بودم در بهر صورت گردالی و لب و لوچه های غنچه ایش ، انگار متوجه نوع نگاه و یک نوع سحر و جادو شدنم شد . وقتی منتظر مانده بود تا جوابش را بگیرد ، یک سکوت و منگی در من دیده بود . برای بار دوم داشت تکرار می کرد که به خودم آمدم .

  آره آره ، ببخشید . رفته بودم تو فکر . آخه میدونی.....او پیش دستی کرد و رشته کلام را ازم گرفت . از حالت دستپاچگی و هول شدنم برایش شک و شبهه ای باقی نماند ...که نگاه ، نگاهی عادی نبوده . از آن به بعد بود که او هم در مقابل من مثل گذشته ها انعطاف و آرامش خیال نداشت . انگار یک نوع فرار ، یک حالت گریز از صید شدن داشت . دلم می خواست دوباره در کنارم بیاید . حرف بزند . گوش بگیرم . و فقط گوش بگیرم و او حرف بزند . آن قدر حرف بزند و من نگاهش کنم که تمام محاسنات زیبائی صورتش را با ذره ذره ی وجودم حس کنم . هر چقدر او فاصله می گرفت و کمتر میدیدمش ، نیروی نامرئی مرا بیشتر به طرف او سوق میداد . حالا دیگر صداش هم در گوش من طنین خاصی بیدا کرده بود . وقتی تلفن می کرد..... یا من برای او تلفن می زدم ،  دلم می خواست او بیشتر صحبت کند و من گوش بگیرم . از کودکی با هم بزرگ شده بودیم . همه چیز عادی بود . حتی دعوا و صلح و آشتی مان . اما نمی دانم کی و چرا....نیروئی نا مرئی مرا با خود در رؤیا و خیال ساعتها با او دمخور و همراه کرد . و بر شدت آن روز به روز  افزود . شاید بعد از دوران بلوغ این حالت در ما پیدا شد .....

  آنگاه که تازه خط سبیلی بر روی لبهام سبز شده بود و بر روی سینه های او هم مثل دو لیموی تازه رس بر آمده بود . هر چقدر او فاصله می گرفت و شرم و شوری گونه های سفیدش را گلگون می کرد ، آتش عشق و شور وشوقی وصف نا شدنی در من بیشتر بوجود می آمد . از نگاه بی ارادی آن روز بود که دیگر نتوانستیم مثل دوران گذشته با هم الفت دوران کودکی را ادامه دهیم . هر چقدر میل دیدن و عطش دیدار در من شدیدتر می شد ، گریز و فرار او هم  از نگاه و دیدار با من بیشتر و طولانی تر می شد. طاقت نداشتم . هم دیدنش برایم آرامش خاطر روحی و روانی ایجاد می کرد و هم شنیدن آهنگ صدایش . حالا او داشت مرا از این دو  محروم می کرد ، باعث می شد تا من بدنبالش بدوم . انگار نقطه ضعف مرا می دانست . به انواع و اقسام ترفندها ، راه مرا سد می کرد . اگر طوری تنظیم می کردم تا در راه مدرسه او را ببینم ، راهش را کج می کرد و مثل آدمهایی که ضد تعقیب برای خودشان می گذارند ، زیر زیرکی می پائید که ایا هنوز بدنبالشم یا نه ! من هم طوری وانمود می کردم که انگار نا خودآگاهی چنین برخوردی تلاقی پیدا کرده . غرورم اجازه نمی داد تا بیشتر بدنبالش بروم . راهم را کج می کردم و بر می گشتم .

  بدنبال مهملی بودم تا او را وادار به خواست خود کنم . بکشانمش به میدان و عطش سیری ناپذیرم را از لذت دیدن و شنیدن سیراب کنم . برایم سخت بود تا کاری کنم که حس ترحمش را برانگیزانم . فکرهای مختلفی به سرم راه پیدا می کرد . یک بار نامه ای بلند بالا  نوشتم و با شرحی مفصل ، انگیزه خودکشی ام را برایش توضیح داده بودم و تلویحاً خاطر نشان کرده بودم که یکی از دلائل عدم رسیدن ما به همدیگر بوده . چرا که از دو طبقه و پایگاه اجتماعی مختلف هستیم ...و تا بخواهی اصطلاحات قلمبه ، سلمبه سیاسی و ادبی در لابلای آن گنجانده بودم ، و در نهایت عدم رضایتم را مبارزه با رژیم تا بن دندان مسلح مزدور و دست نشانده امپریالیستها قلمداد کرده بودم . یک چیز هشل هفتی در امده بود . در  حالی که سیاسی بودم و عدم رضایتم را از وضع موجود می دانستم ، در عین حال خودکشیم را به احتمال نرسیدن به عشق او ! انکار نمی کردم ....این بود که صبح وقتی خواستم برای دهمین بار بخوانمش و در پاکت بگذارم تا به نحوی به دستش رسانم ، پشیمان شدم  ، آنرا پاره  کردم و در سطل آشغال انداختم . تمام آن زحمتها و بی خوابیهام بهدر رفت . 

                                             

                                                                                           ۰۶/۰۱/۲۰۰۴

« دنباله دارد »

پی نوشت : یک توضیح مختصر در رابطه با این داستان عشقولانه ! یاد آوری کنم : دیروز که داشتیم انباریمان را تمیز می کردیم دو سه کارتن اوراق ، روزنامه و مجله های قدیمی هم مشمول این تصفیه قرار گرفت در اخرین مرحله ای که کارتن ها را سرازیر دستگاه کاعذ خوردکنی شهرداری می کردم یک برگ از آن در کوران باد به هوا رفت ....دویدم گرفتمش ....دیدم یکی از داستانهایی هست که خیلی وقت پیش ها نوشتم . گفتم حالا که در کف این چیزها نیستم ، بدون هیچ دستکاری در اینجا بزارمش تا شما هم بخونید. تاریخ نوشتن آن و «دنباله دارد» آن  هم که زیر آن برگه بود در اینجا گذاشتم . انگار این داستان  نمی خواست  به زباله برود و فرار کرد تا همچنان زنده باشد .