جنون...

ghrob

 

 

 

 

 آن روز که با خشم و غضب ، گلهای دوست داشتنی و دست پرورده ی گلدانش را پرپر کرد ، گلهایی که هر روز آب میداد ، برای جوانه و شکوفه هایش خاطره و تعلقات خاطری داشت ....تا چند روز بعد با دیدن زوال آنها در گلدان ، مایه درد و رنج و عذابش بود .

او به عزای عزیزترین پرورده ی دست رنج خویش به سوگ نشسته بود .

چرا  انسان گاهی برای مهار و تحمل مصائب روزگار ، نزدیکترین و عزیزترین هایش را قربانی خصومتهای خود می کند ؟

sonbol

 با دیدن خشک و نابود شدن گلهای دست پرورده  ....و در مرثیه ی آه و ناله  او .... فلسفه ی قربانی کردن و قربانی شدن ، برایم معنایی تازه پیدا کرد .

....یادم آمد به آن « جوجه اردک » زیبایی که با عشق و علاقه ی زایدالوصفی خریده شده بود . آب و دانه می دادند و برای فرزندان مادری عزیزترین ها بود . ولی ناگهان روزی.....در نزاع دو فرزند ، جوجه ی زیبای بی زبان ،  آماج حمله و غضب قرار گرفت . مادر غضبناک و عصبی  که از دست بچه هایش مستأصل شده بود ، عزیزترین هدیه خریداری شده ی خودش را ، در یک حالت جنون ... از قفس بیرون کشید و با تمام قدرت و توان به سویی دور پرتاب کرد .

لحظه ی غم انگیز و درد ناکی بود .  

ما دوان دوان رفتیم تا جان کندن جوجه ی بینوا  را شاهد باشیم . عجبا ! دیدیم به محض سقوط به زمین ، بر روی دوپا بلند شد و سراسیمه و پریشان دوید .

قربانی از مرگ رسته بود ....و نزاع فرزندان نیز با دیدن سالم بودن جوجه اردک فروکش کرد و قهر و غضب مادر نیز مهار شد . راستی اگر آن روز ، آن جوجه نبود ، چه اتفاق دیگری ممکن بود پیش آید ؟

.....اما حکایت پرپر شدن گل های دلبند  او ، معنای دیگری داشت  . شاید او میخواست به محرک عذابش بگوید  : در نی نی چشمانت !   عشق و مهر و محبتی نمی بینم ....شاید میخواست بگوید : یادت باشد  ، از  عزیزترینم گذشتم ، تا کینه ام را نسبت به بدی امروزت  ،  برای همیشه در گوشه ای  از قلبم  نگه دارم . شاید می خواست بـگوید : ...

نوروز

Noruz

 

 به یاد خاطرات گذشته افتاده ام . به یاد عید و شور و هلهله ی چنین روزهایی .  

حالا از آن زمانها خیلی گذشته و تنها عکس هایی در آلبومهایم به یادگار مانده . عکسها را نگاه می کنم سالهاست که همچنان تبسم بر روی لبهام ماسیده . یادگار رؤیاهای زیبا ، یادگار دوران عاشق شدن به دختر همسفری ، یادگار بی خیالیهای محض ، پانزده روز تعطیلی ، پول عیدی ، رفت و آمدها و دید و بازدیدهای مردم، صلح و آشتی کردنها ، قهقهه ی خنده های بزرگترها در مجالس صلح و صفا ، لباسهای نو نوار. دیدن عکسها مرا می برد به یکی از آن روزها  

چند روز مانده به عید . در عالم خوشی هستم . به مسافرت دستجمعی هر ساله امان به شاهزاده ابراهیم فکر می کنم  که متوجه بگو مگویی بین پدر و مادرم می شوم . دارند حساب می کنند که باید چکار کنند تا بتوانند از پس خرج و برج عیدی بر بیان . جوابگوی مهمونهای نوروزی باشند . شیرینی و آجیل تهیه کنند . کفش و لباس بچه ها بخرند . به چند محتاج محل کمک کنند .....از عالم خوش بی خیالیها بیرون میام . دلگیر می شم . بغض می کنم . اشکم میاد ....که ناگهان با شنیدن حرفی از مادر و تصدیق کردن پدر ،  دوباره شور و شوقی در من زنده میشه .

مادرم می گوید : امسالم خدا کریمه ، بچه ها سالم باشند ....پدر هم سری به علامت رضایت تکان میدهد و  می گوید : دولت قول داده امسال عیدی بازنشسته های گمرک زیادتر باشه .

گل از گلم می شکفت ....دوباره من به فکر مسافرت دستجمعی هر ساله امان می افتم . دوباره به فکر چشمهای سیاهی می افتم که فقط همدیگرو نگاه می کنیم . دوباره من عاشق می شم . عاشق دو چشم سیاه ...