« مريمی »
خسته ام ، کوفته ، کسل ، بی حال ، دهانم مزه گسْ ميدهد ، چشمهايم خمار ، غباری از غم بر چهره ام نشسته . دوباره فکرهای گذشته و حال و آينده هجوم آورده اند.
در ميانه راهم ..... به او فکر می کنم ! با تکانهايی که اتوبوس در پيچ و خمٍ کوه و کمر ميخورد چشمهايم سنگين و سنگين تر می شود . کمبود چند شب بد خوابی و کم خوابی ، بسراغم می آيد . اما فکرها و صحنه ها در خواب هم آرامم نميگذارند .
پلکهايم که روی هم گذاشتم صحنه های گذشته دوباره زنده شدند . واپسین دم وداع بود . خود را در زير طاقی درب حياطمان ديدم .
برای سومين بار برگشتم تا از زير قرآن رد شوم .
پدر گفت : حالا جلد کلام الله رو ببوس ! هنگام بوسيدن چشمم در چشمهای به اشک نشسته مادرم افتاد . انگار خجالت کشيدم و خواستم از چشمهای او بگريزم . هیچ وقت طاقت دیدن گریه اش را نداشتم .
مادرم با بغضی فرو خورده گفت : برو به اميد خدا ، خدا پشت و پناهت . بعد از تعطیلات ترم تابستانی بود . دوباره به دانشگاه تهران می رفتم ، بگير و ببندها شروع شده بود .
پدرم تو اين مدت يک دهان شده بود نصيحت کردن و اندرز دادن !
ببين پسرم !! حرف اين دوست و رفقات زياد گوش نکن ، فردا همينا ...مهندس و وکيل و دکتر ميشن ، اونوخت سر شماها ، مشتی شهرستانی ساده و بدبخت بی کلاه می مونه . ما هم از اين کله شقی ها زياد در می اورديم ....
وقتی پدر روی منبر می رفت ديگه براحتی پائين نمی آمد . من هم چشمهايم را روی هم ميگذاشتم و..... به او فکر می کردم . در اين مواقع پدر رضايت ميداد و با غيضی می گفت : از ما گفتن .... از تو نشنيدن ، خود دانی !
آن شب هم از اون شبهايی بود که دو باره پدر اعصابم رو خط خطی کرده بود. وقتی از در اطاق زدم بيرون ، صدای مادرم مشرف به گوشم خورد : ولش کن مرد ! چقدر هی ميگی و هی تکرار ميکنی ! خودشون بزرگند ، عاقلند...
روی مهتابی حیاط ، تنهای تنها ، در تاريکی شب با ستاره های درشت خلوت کرده بودم . هيچ کس نميدانست در دلم چه غوغايی ست . همه ی خاطره ها و صحنه هايی که ....با او داشتم از نظرم گذشت . انگار بهار سال گذشته بود .
گفت : چقدر هی بهانه بيارم و هی رد کنم ، خواستگار پشت خواستگار ، برای هر کدومش يه عيب و ايراد بتراشم ، همه از دستم شاکی شدند .
بهش گفتم : بگو که دلم جای ديگه هس ! کسی ديگه ای رو دوس داری ! به پای اون نشستی ! .
گفت : تو خودت به خونواده گفته ای که کسی رو دوس داری ؟ دلت همراه اوست ؟
در جوابش سکوت کردم . از نظرم گذشت که بايد اول سوزنی به خودم بزنم بعد به ديگری ....با مکثی گفتم : هيچی ، ول کن ، بی خيال شو ، من صبر می کنم تا درسهام تموم بشه اونوقت ....
گفت : ولی تا آنموقع ؟!...
از صدای صلوات ناگهانی مسافرها و بوق بی موقع اتوبوس بیدار شدم .....با داد و هواری که راننده و شاگرد راننده راه انداخته بودند ، معلوم شد که یک خطر تصادف از سر گذرنده ایم ....بعد از آرامشی دوباره ...... پلکهایم سنگین شدند .
مابقی صحنه ها به سراغم آمدند . با او چند لحظه ای بر روی همان مهتابی حیاط خلوت نکرده بودم که ناگهان در فضای آنجا بوی خوش طعم خيار پيچيد . ديدم خواهر کوچکم «مريمی» با يه بشقاب خيار پوست کنده و گوجه های ترش و نمکدون در کنارم ايستاده .
مادرم میدونست من همیشه میوه های نوبر و ترش مزه رو دوست دارم .
مامان گفت اينا رو واسه دادشت ببر !
گرفتمش تو بغل . گفتم قربون خواهر کوچيکه خودم «مريمی» برم . بعد همينطور که نشانده بودمش روی پاهام و در موهای بلند مجعدش بازی می کردم ، يه گوجه ترش گذاشتم تو دهانش .
گفتم : بخور . دهانش ترش مزه شد ، چشمهاش رو بست و گفت : داداش ؟! چرا واسه من «پلی استيشن» نيوردی ؟
ديدم او هم در عالم خودش گله و شکايتی داره ....روز اول که سوغاتی ها را بهشون دادم برای اون مدادهای رنگی و دفتر نقاشی آورده بودم ، ولی برای خواهر بزرگترش « مينا » پلی استيشن .
حس کرده بودم کمی دمق هست ، اما نميدانستم دردش چيه . حالا سفره دلش را پيش من باز می کرد .
گفتم مریم جون تو حالا کوچیکی ، سال ديگه قول ميدم واست بيارم ، گفت : همه بمن ميگن کوچيک ، فسقلی !
از خودم خيلی بدم اومد که مثل ديگران رفتار کرده ام . گرفتمش تو بغل و بوسيدمش ، نه يک بار ، ده مرتبه . گفتم « مريمی » بخدا قولت ميدم دفعه ديگه برات « پلی استيشن بيارم » در همين جاها بودم که با صدای نکره شاگرد راننده بيدار شدم .
بفرمائيد پائين ، نماز ، غذا ، گز ، سوهان .
چشمهايم که باز کردم ديدم پيرزن پشت سریم دستهاش تو هوا تکان ،تکان میده و با غرولند ميگه : هر جا خودشون قرار داد دارند نگه ميدارند . بخاطر اينکه ميخوان يه دس خوراک مفت و مجانی بلومبونند!! .
اکثر مسافرها مثل من کرخت و خواب آلود بودند و به سختی پائین می رفتند .
. دو باره شاگرد راننده بالا آمد و صدا زد : پياده شين . نماز ، غذا ، گز ، سوهان .
سر درد شديدی گرفته بودم ، هنگامی که داشتم از در اتوبوس پياده ميشدم . هنوز صدای «مريمی» در گوشم بود که می گفت : داداش ؟! چرا واسه من پلی استيشن نيوردی ؟ .
.............................................................................................................................
پی نوشت : این داستان در تاریخ سه شنبه، 3 آبان، 1384 نوشته شده است . تشکر از ریویو که راه و روش دستیابی به آرشیو قدیمی را مهیا نمود .