ن  3 آبان، 1384

 

 

 

 

 

 

 

« مريمی »

خسته ام ، کوفته ، کسل ، بی حال ، دهانم مزه گسْ ميدهد ، چشمهايم خمار ، غباری از غم  بر چهره ام نشسته . دوباره فکرهای گذشته و حال و آينده هجوم آورده اند.

   در ميانه راهم ..... به او فکر می کنم ! با تکانهايی که اتوبوس در پيچ و خمٍ کوه و کمر ميخورد چشمهايم سنگين و سنگين تر می شود . کمبود چند شب بد خوابی و کم خوابی ، بسراغم می آيد . اما فکرها و صحنه ها در خواب هم آرامم نميگذارند .

 پلکهايم که روی هم گذاشتم صحنه های گذشته دوباره زنده شدند . واپسین دم وداع بود .  خود را در زير طاقی درب حياطمان ديدم .

برای سومين بار برگشتم تا از زير قرآن رد شوم .

  پدر گفت :  حالا جلد کلام الله رو ببوس ! هنگام بوسيدن چشمم در چشمهای به اشک نشسته مادرم افتاد . انگار خجالت کشيدم و خواستم از چشمهای او بگريزم . هیچ وقت طاقت دیدن گریه اش را نداشتم .

   مادرم با بغضی فرو خورده گفت : برو به اميد خدا ، خدا پشت و پناهت . بعد از تعطیلات ترم تابستانی بود .   دوباره به دانشگاه تهران می رفتم ، بگير و ببندها شروع شده بود .

 پدرم تو اين مدت يک دهان شده بود نصيحت کردن و اندرز دادن !

   ببين پسرم !! حرف اين دوست و رفقات زياد گوش نکن ، فردا همينا ...مهندس و وکيل و دکتر ميشن ، اونوخت سر شماها ، مشتی شهرستانی ساده و بدبخت بی کلاه می مونه . ما هم از اين کله شقی ها  زياد در می اورديم ....

  وقتی پدر روی منبر می رفت ديگه براحتی پائين نمی آمد .  من هم چشمهايم را روی هم ميگذاشتم و..... به او فکر می کردم .  در اين مواقع پدر  رضايت ميداد و با غيضی می گفت : از ما گفتن .... از تو نشنيدن ، خود دانی !

   آن شب هم از اون شبهايی بود که  دو باره پدر  اعصابم رو خط خطی کرده بود.  وقتی از در اطاق زدم بيرون ، صدای مادرم  مشرف به گوشم خورد   : ولش کن مرد ! چقدر هی ميگی و هی تکرار ميکنی ! خودشون بزرگند ، عاقلند...

    روی مهتابی حیاط ،  تنهای تنها ،  در تاريکی شب با ستاره های درشت  خلوت کرده بودم . هيچ کس نميدانست در دلم چه غوغايی ست .  همه ی خاطره ها و صحنه هايی که ....با او داشتم  از نظرم  گذشت . انگار بهار سال گذشته بود .

   گفت : چقدر هی بهانه بيارم و هی رد کنم ، خواستگار پشت خواستگار  ، برای هر کدومش يه عيب و ايراد  بتراشم  ، همه از دستم   شاکی شدند .

بهش گفتم  : بگو  که دلم جای ديگه هس !  کسی ديگه ای رو دوس داری ! به پای اون  نشستی ! .

گفت : تو  خودت به خونواده گفته ای  که کسی رو دوس داری ؟ دلت همراه اوست ؟

در جوابش سکوت کردم . از نظرم گذشت که بايد اول سوزنی به خودم بزنم بعد به ديگری ....با مکثی گفتم : هيچی ، ول کن ، بی خيال شو ، من صبر می کنم تا درسهام تموم بشه اونوقت ....

گفت : ولی تا آنموقع ؟!...

از صدای صلوات ناگهانی مسافرها  و بوق بی موقع  اتوبوس  بیدار شدم .....با داد و  هواری که راننده و شاگرد راننده راه انداخته بودند ،   معلوم شد که یک خطر تصادف از سر گذرنده ایم ....بعد از آرامشی دوباره ......  پلکهایم سنگین شدند .

  مابقی صحنه ها به سراغم آمدند .    با او   چند لحظه ای بر روی همان مهتابی حیاط خلوت نکرده بودم  که ناگهان  در فضای آنجا بوی خوش طعم خيار پيچيد . ديدم خواهر کوچکم «مريمی» با يه بشقاب خيار پوست کنده و گوجه های  ترش و نمکدون در کنارم ايستاده .

 مادرم  میدونست من همیشه میوه های نوبر و ترش مزه رو دوست دارم .

   مامان گفت اينا رو  واسه دادشت ببر !

گرفتمش تو بغل . گفتم قربون خواهر کوچيکه خودم «مريمی» برم . بعد همينطور که نشانده بودمش روی پاهام و در موهای بلند مجعدش بازی می کردم ، يه گوجه ترش گذاشتم تو دهانش .

 گفتم : بخور . دهانش ترش مزه شد ، چشمهاش رو بست و گفت : داداش ؟! چرا واسه من «پلی استيشن» نيوردی ؟

  ديدم او  هم در عالم خودش گله و شکايتی داره ....روز اول که سوغاتی ها را بهشون دادم برای اون مدادهای رنگی و دفتر نقاشی آورده بودم ، ولی برای خواهر بزرگترش « مينا » پلی استيشن .

 حس  کرده بودم  کمی  دمق هست ، اما نميدانستم دردش چيه . حالا سفره دلش را پيش من باز می کرد .

   گفتم مریم جون تو حالا کوچیکی ، سال ديگه قول ميدم واست بيارم ، گفت : همه بمن ميگن کوچيک ، فسقلی !

   از خودم خيلی بدم اومد که مثل ديگران  رفتار کرده ام . گرفتمش تو بغل و بوسيدمش ، نه يک بار ، ده مرتبه . گفتم « مريمی » بخدا قولت ميدم دفعه ديگه برات « پلی استيشن بيارم » در همين جاها بودم که با صدای نکره شاگرد راننده بيدار شدم .

   بفرمائيد پائين ، نماز ، غذا ، گز ، سوهان .

  چشمهايم که باز کردم ديدم پيرزن پشت سریم دستهاش تو هوا تکان ،تکان میده و با  غرولند ميگه : هر جا خودشون قرار داد دارند نگه ميدارند . بخاطر اينکه ميخوان يه دس خوراک مفت و مجانی بلومبونند!! .

  اکثر مسافرها مثل من کرخت و خواب آلود بودند و به سختی پائین می رفتند .

. دو باره شاگرد راننده بالا  آمد  و صدا زد : ‌پياده شين . نماز ، غذا ، گز ، سوهان .

   سر درد شديدی گرفته بودم ،  هنگامی که  داشتم از در اتوبوس پياده ميشدم . هنوز صدای «مريمی» در گوشم بود که می گفت : داداش ؟! چرا واسه من پلی استيشن نيوردی ؟ .

.............................................................................................................................

پی نوشت : این داستان در تاریخ سه شنبه، 3 آبان، 1384 نوشته شده است . تشکر از ریویو که   راه و روش دستیابی به آرشیو قدیمی را مهیا نمود .

  

 

 

 

 

 وصیت نامه !

وقتی خودکار و برگه ای را  بهش دادند تا آخرین وصیت نامه اش را بنویسد ، خوشحال بود که این  نوشته را  با رغبت می نویسد .

 مجبور نیست تا دیگر به راست و دروغ سئوالهای بی پایان بازجوها پاسخ گوید . برای هر سئوالش شلاق بخورد ، بدخوابی کشد ، قپانی شود ، انفرادی رود  ، تحقیر بشه ، زجر بکشد .

بازجوها در بدترین و بهترین حالتها از او شنیده بودند که مدام  این جمله را مثل دعایی  زمزمه می کند .....لعنت به ارث پدری .

و انگار با این جمله بود که در شکنجه ها بر خود مسلط می شد ، روحیه می گرفت ، اما هیچ گاه راز آن را بر ملا نکرد . و حالا بهترین موقعی بود که باید او با دست خودش  در واپسین دم حیاتش بنویسد .

مأموران معذور تیغ ها و دندانهایشان  را برای نابودی  و غصب ارث پدری  او  تیز کرده بودند .

وصیت نامه :

سلام . این آخرین لحظاتی هست که در قید حیاتم . گفته اند تا چند لحظه دیگر به زندگیت خاتمه میدهیم . وصیت نامه ات  را بنویس  که وقت تنگ است .

 حالم خوب ، خوب است . عزیزانم ، صورت مهربانتان را می بوسم و  چنانچه  کدورتی از من دارید طلب عفو دارم .

من اگر  در زندگی نتوانستم بر وفق مراد دیگران عمل  کنم ،   به هیچ قدرتی نلغزم ، بادمجون دور قاب چین  و  شیر پرچم نشدم.....  یا همیشه در زندگی  حسنک راستگو بودم ، همه اش بخاطر این ارث لعنتی  بود که تا چشم باز کردم  همراه و همزادم  شد .

در این موقع مأمورها آمده بودند تا در هوای  گرگ میش بهاری آن را به مسلخ ببرند .

گفتند زود باش آخرین وصیتت در مورد ارث پدری هم بنویس . وقت تنگ است . فرصتی نیست .

در حالی که مأمورها  چشم به آخرین نوشته محکوم داشتند ، محکوم در زیر وصیت نامه اش نوشت :

من در دار دنیا هیچ چیز منقول و غیر منقول  ندارم ، مگر یک چیز : ارث پدری .

مأمورها گفتند : بنویس . وقت تنگ است .

مجکوم در زیر برگ وصیت نامه اش با خط درشت و زیبایی نوشت .

ارث پدری من  : فقر است .

   دهان مأموران  از تعجب باز ماند  .