.....وای که دو باره دادگاهش شروع شد . دوباره سئوال . دوباره جواب .

همینکه میاد بشینه ، استراحتی کنه ،  ....سیل شکایت ها سرازیر میشه . مدعی العموم که یکی دوتا نیست .

  قاضی با حشونت تمام ، بدون یه ذره ارفاق به قضاوت نشسته و حکم میده .

  خسته از این دادگاه هر روزی ، خسته از این دادگاه هرجایی . شب و روز و ماه و سال هم نمی شناسه . دائم باید از خودش دفاع کنه . توجیه کنه ، بهانه بیاره ، جدی بشه ، مسخره کنه ، دیونه بشه ، عاقل بشه ، کر بشه ، لال بشه ، داد بزنه ، گریه کنه ، خنده کنه .....اما مگه دست بردارند . 

  مدعی العموم یکی دوتا  نیست . همسرشه ، بچه هاشه ، رئیس شه ، برادرشه ، خواهرشه ،  دوستانشه ، همسایشه، معلماشه ، همکاراشه .....

  در آن واحد ممکنه دو سه تاشون با همدیگه ، با یه سر و شگل و قیافه پیداشون بشه  ....و بگیرنش به سین ، جین  . خر بیار و باقلی بار کن . من نمی دونم اون محکوم بدبخت چه جون سختی داره ، که هی دائم باید از خودش دفاع کنه . شده است عین یه کیسه بکس  !  ....همیشه محکوم ، همیشه مظلوم ، همیشه مغموم .

  بعضی وختا به طبل بی عاری میزنه و به خودش  میگه : کجای این زندگی و دنیا جدیه که اینقده جدی گرفتی ؟! اگه قرار باشه که همش جدی ، جدی بگیری تا ابد تو حبس و تبعید می پوسی که ؟!  ول کن بابا ! بی خیال !...اما مگه اونها ول کنند ، یکی دو تا که نیستند ....

  تو عالم خوش سکراتی نشسته ...... میخواد یه لقمه زهر مار  کنه ....یا دراز کشیده ، میخواد کپه ی مرگش بزاره  تا فرداش دوباره  بره استثمار بشه و سگ دو بزنه که میان سراغش ....حالا با چه حالتهای حق به جانبی هم ....همه طلب کار و او بده کار .....دوباره دیوانه وار ورار می کنه :  انگار در این دنیای گرد و فراغ   آدمها همیشه گرفتارند .....گرفتار دادگاهی درون  ......دادگاهی که مدعی العموم و قاضی و محکومش یکی ست .

 

پی نوشت :   هیچ وقت برایتان اتفاق افتاده در مقام دادستانی قهار و سختگیر به محاکمه ی خودتان پرداخته باشید ؟ اگر چنین کرده اید ، می دانید چه شکوهی دارد محکمه ی وجدان . از یک گوشه ی دادگاه مدعی العموم فریاد می زند که  (برای دنباله آن بر روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید )