مسافرت

  در این تابستان بلاخره فرصتی دست داد تا ما هم به مسافرتی برویم . زندگی بدو بدو و دوندگی های شبانه روزی !! آدم را خسته و افسرده می کند .

 در این مسافرت با عبدی بوشهری ، مدیر مسئول وبلاگ بیدم ، خانوادگی همراه با یکی دیگر از دوستان راهی شهر زیبای (ام دن) شدیم . قرار گرفتن این شهر در کنار دریای زیبای شمال و تفریح و گشت و گذر بر روی آن باعث رونق و جلب توریست و مسافران دیگری از اقصا نقاط دور و نزدیک آلمان گشته است .

 عکسهایی را که تقدیم حضورتان می کنم همگی دست پخت  عبدی بوشهری و دوربین دیجیتالش هست . چپ و راست از ما عکس می انداخت ، برایش گفتم از رئیس جمهور مملکتی هم اینقدر عکس نگرفته اند  ...این هم صحنه ای است که از نیم تنه ی  من گرفته . در تمام کنار حاشیه دربا  اسفالت برای پیاده  رو درست کرده اند و چمنی ست . دلم برای یه ذره خاک و کلوخ بیابان تنگ شده بود !! گفتم پس حالا که اینطوره و آلمانیها حتی در بر و بیابون هم دست از این نظم آهنینشان بر نداشته اند ، دمپایی هایم را در بیاورم تا لااقل پاهایم شن و ماسه های آسفالت را لمس کنند . عبدی در وصف این نظم می گفت : آلمانیها مثل آدمهای وسواسی هستند که تا یه ذره خاک روی وسائلشان نشست  ، پارچه دستشان هست فوراً پاکش می کنند .

البته زندگی ماشینی بمثابه صیقل دادن چرخ دنده های ماشین غول پیکر سود و سرمایه : دوندگی ، تلاش ، رقابت ، و کوشش هم همراه دارد و در هزار توی پر پیچ و خم دهلیزهای آن هوای مطبوع و شریان دمکراسی و آزادی را هم با گوشت و پوست و رگ و پی خود ، می توان لمس و مشاهده کرد .

 در راه به عبدی گفتم ....ببین همین اسفالتی که درش هستیم و مدام به اینور و آنور میبردتمان باید انگیزه  یه شعر در تو بوحود بیاره .....بعدها دیدم در اولین پست عبدی بعد از برگشت از سفر شعر زیبایی به عنوان در راه جوشیده که دو بیت آخر آن چنین بود و من هم برایش این  کامنت گذاشتم :

در راهم و اين مار سيه رنگ
مرا ميفشرد روي تنش تنگ.
---------------------------------------
بنظرم این اولین بیت ها در ضمیرت آمدند و بعد ... مابقی

 

 

 سفر باعث تمدد اعصاب میشود . در کشتی اتوبوس مانندی ،  گشتی بر روی کانالی زدیم که ما را به دریا وصل می نمود . مرتب در دو سوی کانال تا رسیدن به دریا کشتی های باری متعددی هست که اغلب لنگر انداخته اند و دیگر بازنشسته !! شده اند . راهنما در توضیجات خودش قدمت ، بزرگی و کاربردهای آنها را توضیح میدهد .

 با پیمودن تنها یک ساعت راه میتوان به کشور هلند رسید . یکی از کارخانه های بزرگ و معروف شهر (ام دن) ماشین سازی (فولکس واگن) است .

 در کنار دریا استخری بود که آبی رنگ شفاف آبش زلال تر و زیبا تر از  آب دریا بود . اینها باد بادکهایشان هم پرچمی ست . ناسیونالیست !

 این منظره بی شباهت به کارپستال نشده ....ما جای همه ی شما عزیزان در جای جای زیبایی های آنجا خالی کردیم و آرزو نمودیم ای کاش یک بار این فرصت

  بدست می آمد تا همه ی وبلاگرهای دوست در یک مسافرت دسته جمعی با هم همسفر شوند . به امید ان روز .

این قو را که دیدم ناگهان شعر زیبای حمیدی بیادم امد و آن را خواندم .

شنیدم که حون قوی زیبا بمیرد                           

فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

دکتر مهدی حمیدی شیرازی

 

 اینها هم گوشه ای دیگر از دیدنیها بود و با حذف عکسهای دیگر آنها را در اینجا گذاشتم ....امیدوار ظولانی شدن پست را بر من ببخشید .....گفتم شاید دوست داشته باشید مناظر زیادتری از این دیار ببینید .  

         این ساختمان  مثل منبع آب بود . گفتم از این هم عکسی بنداز تا خاطره منبع آب زنده شود .....عکاس هم که همیشه حی و حاضر بود در حین حرکت او را شکار کرد

 

 

 

و یاد محمدعلی برزین فوتبالیست فقید شهرمان بخیر و گرامی باد که روزی  ، روزگاری در این شهر( ام دن ) آموزش جوش کاری دیده بود .

 شاد باشید.

 

 

 

کالبد شکافی یک گزارش !

این نوشته ، قسمت بریده شده ای از روزنامه (نیمروز) چاپ لندن است . این را مخصوصاً انتخاب کرده ام . آن را خوب بخوانید تا دلیل چنین انتخابی را در زیر همین نوشته پی گیری کنم . 

Nimroz

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خب حالا که خوب آن را خواندید ، متوجه شدید که در زیر یکی از ادعاهای گزارش گر خط قرمز کشیده ام .

آیا جسد زنده یاد منوچهر آتشی به همین خاطر به بوشهر آورده شد؟! ....ببینید در  جایی که دنیا بواسطه وسائل ارتباط جمعی و مخصوصا گسترش اینترنت به یک دهکده جهانی تبدیل شده و همه با هم مرتبط و از خبرهای روز با اطلاع  می شوند ،  باز هم واقعیتها بنا به گرایش افراد ، ناشیانه و بدون تحقیق به همین سادگی، خلاف واقع منعکس می گردد . خوب هست که به برکت وبلاگهای متعدد همگی ما در جریان این خبرقرار گرفتیم و گر نه معلوم نبود که قسم آقای گزارش گر قبول نکنیم .....این خبر ۱۸۰ درجه بر عکس واقعیت است . در حالی که محل  و قبر زنده یاد آماده شده و اجازه دفن داشت ، این مردم بوشهر بودند که جهت انتقال جسد راهی تهران شدند  و در نهایت بعد از جلب رضایت خانواده محترم آقای آتشی ، آنرا به بوشهر آوردند . کافی ست به آرشیو وبلاگهای بوشهری با یک کلیک ! مراجعه شود تا درستی این ادعا ثابت گردد .

 موضوع سخنرانی جنجال برانگیز (احمد شاملو) در باره فردوسی و قلب واقعیتهای تاریخی بعد از خواندن این مطلب بود که : بیش از پیش برایم ملموس و قابل تعمق تر گردید . 

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت : این عکس در سال ۲۱/۴/۱۳۵۳ گرفته شده . تیم فوتبال محلی ما (جم بنمانع) است که برای یک مسابقه با تیم کوی امام زاده راهی آنجا شده ایم . نفرات ایستاده ما هستیم . این عکس تا اندازه ای میتواند با پست نوشته شده نیز بی ارتباط نباشد .  زیرا امروز آن گنبدی که پشت سر ما نمایان هست (آرامگاه خالو حسین) محل دفن و آرامگاه زنده یاد منوچهر آتشی ست . ششمین نفر از سمت راست من هستم . و چهارمبن نفر از سمت راست ، آنکه پشت سر همه ایستاده پدر  هم وبلاگر دوستمان (نازنین . شبهای بی تپش ) می باشد . و این هم با پست فعلی نازنین که در رابطه با تقدیر از پدرش مطالبی نوشته بی مناسبت نیست .