فیلم بندری
ظهر خیلی گرمی بود . با دوچرخه ام بطرف دبیرستان می رفتم . در نزدیک دبیرستان سعادت و بیمارستان ۲۵ شهریور ، میدان چمنی وجود داشت که با درختهای خرزهره و نخلهای زینتی محصور شده بود . یک اکیپ فیلمبرداری در ان میدان نظرم را جلب کرد . دو چرخه ام را بطرفی انداختم و رفتم نزدیک انها . چندین نفر دستیار همراه با فیلمبردار و کارگردان را در حال گرفتن فیلم دیدم .
از یک تاکسی که در حال عبور بود ، فیلم تهیه می شد . یکی دوبار اینکار را تکرار کردند ، ولی انگار نوع ژست راننده و یا سرعت آن مورد پسند کارگردان واقع نشد . راننده..... تاکسی را کناری پارک کرد و امد تا به سخنان کارگردان گوش دهد . از شرجی و عرق و گرما کلافه بود . با انگشت اشاره اش عرقهای پیشانی اش را پاک کرد ، دست به کمر مابین اکیپ ایستاد و به سخنهای کارگردان گوش گرفت . چهره اش خیلی برایم اشنا آمد . کجا من او را دیده بودم ؟....اسمش به زبانم نمی امد . خیلی طول نکشید که چهره ی اشنا برایم مشخص شد . وقتی آقا رضا ، آقا رضا می کردند و یکی صدا زد آقای بیک ایمان وردی حدسم به یقین مبدل شد . اما حیرتم بیشتر شد . اون بیک ایمان وردی بزن بهادری که روی پرده سینما می دیدم با این بیک ایمان وردی که در اینجا میدیدم زمین تا اسمون فرق داشت .
خودم را به نزدیکیهای او رساندم و قد و قواره ام که زیاد هم بلند نیست با او مقایسه کردم ، بنظرم حتی از ادمهای معمولی هم کوتاه تر می نمود . دیگر برایم شکی باقی نماند که فیلمها آدم را بیش از حد معمول بزرگ می کنند . آن روز از زنگ اول بعد از ظهر کلاس غافل شدم .
یک بار دیگر باز شاهد صحنه ای از فیلمبرداری فیلم بندری بودم . باز همان اکیپ ، سه پایه فیلمبرداریش را در کنار ساحل و دورنمای دریای فیروزه ای کاشته بودند و باز همان تاکسی چندین بار از زیر طاقی جلو ساختمان شهرداری رد شد و کاتهایی تهیه گردید .
اما قشنگترین و فراموش نشدنی ترین صحنه های « فیلم بندری » را در کنار ساحل دریا ، واقع در پلاژ دیدم . آن روزها و آن سالهای پلاژ آینه تمام نمای شهر بود . شهردار در قشنگی و زیبایی ان همت ویژه ای گماشته بود . جایی برای مهمانان خارجی و نوروزی و داخلی بود . ایجاد دوش اب شیرین و بوفه و چمن کاری محوطه و رنگ امیزی شاد در و پیکر آن جلوه خاصی داشت .
نمیدانم چطور بود که آن روز ما بچه های هم سن و سال برای فیلمبرداری آن صحنه ، سر صحنه حی و حاضر بودیم . دو چرخه هایمان را در گوشه ای روی شن و ماسه های ساحل ولو کرده بودیم و دور تا دور سه پایه فیلمبرداری بر روی زمین نشسته بودیم . تعدادمان حدود ۳۰، ۴۰ نفری می شد . اغلب بچه های جفره و بنمانع بودیم ، ولی بروبچ شهر هم در میانمان کم نبودند .
صحنه ، صحنه ای عشقولانه بود . با طبع جوانی ما بی مناسبت نبود . چقدر صبر کرده بودند تا آن غروب دل انگیز بوجود آید ؟ نمی دانم . نشستن آرام ، آرام خورشید و بی رمق شدن شعله ی آفتاب در ابرهای پاره ، پاره ای که سرخی رنگش را در آن انعکاس میداد ، اعجاب انگیز بود . مثل این بود که انگار صدها شتر را نحر کرده باشند . هنر پیشه ی اول زن آن را در آنجا دیدیم ، با قدی کوتاه و اندامی ریزه میزه .... . اسم او را زود به جا آوردیم زیرا رقصنده ای بنام و مشهور بود . آری خانم جمیله این رقصنده ی کاباره ها که حالا در این فیلم نقش اول زن بازی می کرد .
تمام زمینه ها مهیا شده بود تا دوربین کارش را شروع کند . اما انگار کوتاهی قد جمیله یا پیش بینی نکردن قبلی دست اند کاران ، کار را مشکل کرده بود . صحنه به این صورت بود که می بایست برای گرفتن یک بوسه ی لب در لب کش دار در دایره خورشید و دورنمای دریای مواج ، فیلم گرفته شود . با یک حلب (ملاسی) که در آن حوالی بود مشکل بر طرف شد . جمیله بر بالای آن ایستاد و رضا بیک ایمان وردی نیز در زیر آن بر روی ستونهای پا قبراق و استوار ایستاده بود .
اما وقایعی که با شروع این صحنه اتفاق افتاد شاید هرگز پیش بینی نکرده بودند و شاید هم اینقدر از این وقایع دیده بودند که زیاد برایشان اهمیت نداشت . همینکه لبهای جمیله با لبهای رضا بیک ایمان وردی تلاقی پیدا کرد و به دستور کارگردان ، فیلمبرداری استارت خورد ، ناگهان آن ۳۰ ، ۴۰ نفر جوان آروم و ساکتی که در چهار ، پنج متری صحنه دور تا دور سه پایه فیلمبرداری نشسته بودند چنان هو و جار و جنجالی راه انداختند که تا آخر بوسه های عشقولانه ادامه داشت . عجبا !! هیج اخم و تخمی نکردند و در کمال آرامش تا به اخر و به دستور کارگردان این بوسه ی کشدار عاشقانه را ادامه دادند . یکی دو بار دیگر این صحنه به دستور کارگردان ادامه پیدا کرد و باز هر بارش صدای ما بلندتر از پیش بود . با آن افکارهایمان از اینکه انها عین خیالشان نیست به این روح و روحیه هنرپیشگی شان تعجب کرده بودیم .
دنباله این صحنه ، صحنه ای دیگر نیز باز شاهد بودیم . با نشستن خورشید ، و انعکاس سرخی و زردیش در ابهای آبی دریا ، جمیله که در میانه آبها شنا می کرد ناگهان با دیدن معشوق خود (رضا بیک ایمان وردی) که در ساحل دریا نظرش را جلب می کرد ، می بایست خود را با شتاب به ساحل می رساند و به شدت در بغل او می انداخت و رضا بیک ایمان وردی نیز در عین حال که او را به اغوش می کشید از فرط خوشحالی به هوا می برد و دو سه بار به دور خودش می چرخاند .....این بالا کشیدن و به دور خود چرخاندن هم باز هو و هوراهایی بلند می کرد ....ولی انها کار خودشان می کردند و ما هم بواسطه شور و شوق و دیدن صحنه های عجیب و غریب احساسات خودمان را ابراز می کردیم . کارگردان اصرار داشت ، موقعی که جمیله در دو دست فولادین معشوق به هوا می رود فیلمبرداز از زیر فیلمبرداری کند طوری که وقتی لباس نازک جمیله بالا کشیده می شد ، شورت او آشکار می گشت ....و در سومین مرحله ای که جمیله می خواست تا دو باره تکراری داشته باشد ....ناگهان نرسیده به معشوق گفت : وای ...خدا مرگم بده افتاد....خلاصه یکی از دستیاران هم به طرف اون رفت و بعد از کمی جستجو معلوم شد ، گم شده ی آنها با موجهای دریا رفته است ....بعدها معلوم شد که یکی از مژه های مصنویی افتاده است و دیگر با افتادن مژه مابقی فیلمبرداری به روز بعد موکول شد .
پی نوشت۱ : بر روی این بندری کلیک کنید ، تا تمامی افراد زنده و متوفای آن را بشناسید .
پی نوشت ۲ : جفره و بنمانع دو محله از بوشهر که اندکی خارج و دورتر از شهر واقع شده است .