فرنگیس
چه شبی ، چه خواب هایی ، اینقدر حقیقی و واقعی بودند که دلم نمی خواست خواب بودند . صبح که چشمم را باز کردم هوا روشن شده بود . صدای پرنده ها را می شنیدم . دوباره چشمهایم را روی هم فشار دادم و وانمود کردم که بیدار نشده ام .
اما دنباله خواب به شگلهای دیگری به سراغم امد . مادرم کجا بود ؟ اون که سالهاست عمرش را داده به شما ...ولی صداش چه واضح و آشکار می آمد . گفت از سر شب تا سرخی شفق صبح مرغ حق روی درخت گل ابریشم حق حق می کرد ، هموسه گوفتم یه اتفاقی می افته ، فرداش فرنگیس دختر دایی ام مرد . فرنگیس همبازی من بود . غروب دلگیر ان روز من را تک و تنها در خانه گذاشتند و رفتند فاتحه . موهای وز وزی ، دماغ باریک و خنده های ملیح فرنگیس هنوز از نظرم محو نشده .
از عزا و گریه و زاری در دوران کودکی جدا شدم و دوباره دنباله خوابهای اولی آمدند به خوابم . ادم بعضی حرفها که در بیداری نمی تواند بی غل و غش بزنه ، در خواب با صراحت میزنه . رفتم صورت نرم و سفید برادرم را بوسیدم . لبحند زد ، گفتم ببخش ، باز هم انگار عیشتان را منغض کردم ! زیاد خورده بودم نه ؟ مثل اینکه مسموم شده بودم؟ . کلی تو زحمت افتادید . خواستم دو باره صغرا و کبرا ببافم که به زبان امد . گفت : عیش ما را منغض نکردی ، عیش خودت را خراب کردی . میخواستیم سوپریزت کنیم . کیک و بند وبساط تهیه کرده بودیم که جشن تولدت را بگیریم ..... تا به اینجا رسیدم دوباره ناخودآگاه چشمهایم را باز کردم .
موقع بیرون بردن سگمان (سی کا) بود . هر روز صبح درست ساعت ۵ می آید سراغم و با دستهاش آرام به دست و پاهایم می زند . که یعنی وقتشه ، بیدار شو ....اما هنوز ساعت ۵ نشده بود ، فرصتی بود تا دوباره چرتی بزنم .
چه شبی . چه رؤیاهایی . فکر کنم اثر کتاب داستانهای کوتاهی بود که دیروز یک ریز در تاکسی خوانده بودم ، داستانهای کوتاه هلندی که نسیم خاکسار ترجمه اشان کرده بود . بهر حال دلم نمیاد بلند شوم . بدنم کرخت و چشمهایم سنگین است. حالا به خیلی سالها عقب تر برگشته ام . انگار رفته ام عالی آباد ....منزل خواهر بزرگم . ده ، دوازده سالمه . عصری هست . زیر ملحفه سفید در اطاقشان خوابیده ام . خواب نیستم و از زیر ملحفه همه چیز را می بینم . آنها هر سال ۱۵ روز تعطیلی عید نوروز به شاهزاده ابراهیم می روند . چهار ، پنچ خانواده می شوند . من را هم هر سال با خودشان می برند . عاشق یکی از دختران هم سن و سالم شده ام . به عشق او هم شده خودم را بموقع می رسانم . برایشان مزه پرونی می کنم و اونها غش عش می خندند. تنها نگاه هم می کنیم و لبخند می زنیم .
زیر ملحفه دراز کشیده ام . شوهر خواهرم می آید . انگار یک خرده حسابی با هم دارند . بگو مگویشان می شود . شوهر خواهرم بنای داد و قال میزاره . از زیر ملحفه می بینمشان . خواهرم زور خودش می کنه و میگه هیس ! هیس ! صدات می شنوه . شوهرش صداش بلندتر میکنه و میگه بازم که این امسال اومده ! جا نداریم . جا نداریم .خواهرم را می بینم که چطور التماس می کنه . تو را خدا صدات بلند نکن . شوهرش فکر می کنه که همین جا ، جاشه که قصاص بگیره . یک دعوای حسابی بر روی سر من در جریان هست . غرورم گل کرده . فکرهای عجیب و غریبی به سرم میزنه . می خواهم بلند شوم و از همان جا تا بنمانع پا برهنه بدوم . دلم میخواد بلند بشم و بگم باشه دعوا نکنید با شما نمیام ....اما دو تا چیز اراده ام را سست میکنه ....یکی مظلومیت خواهرم که فکر می کنه من هنوز خوابم و نمی شنوم ....و یکی دیگر چشمهای درشت و سیاه دختری که عاشقش شده ام . هر دوی آنها بر غرورم سایه می اندازند .
بلاخره بعد از یک جنگ تن به تن ، غائله ختم به خیر میشه . خواهرم شوهرش را مجاب می کنه تا دست از لجاجت و یک دندگی بکشد . حالا او از اطاق بیرون رفته ....ولی من دل شوره دارم ، آن شور و اشتیاق اولیه در من می میرد . تنها دو تا چشم سیاه هست که من را نگه داشته . دوباره به شوق دیدارش دلم پر می کشد .
احساس کردم کسی به دست و پاهایم میزند . چشمم را باز می کنم . سی کا هست . چه شبی . چه خوابهای درهم و بر همی . چشمهایم با چشمهای قشنگ و زیبای سی کا تلقی پیدا می کند . در چشمهایش زل می زنم .....انگار می خواهد نگاهم را بخواند .....دستی بر سر و گوشش می کشم و برایش می گویم .....سی کا جون : حیوان را خبر از عالم انسانی نیست ...
پی نوشت : هموسه گوفتم : همان هنگام گفتم
پی نوشت : بنمانع / محله ای در بوشهر
پی نوشت : عالی آباد / محله ای در بوشهر که تا بنمانع ۷ ، ۸ کیلومتر فاصله دارد.
پی نوشت :شاهزاده ابراهیم / یک قدمگاه در نزدیکیهای برازجان ، که دارای کوه و تپه و ماهور است و محل تفریح و تفرج و زیارت مردم است .
پی نوشت : سی کا . (اسم سگ پسرم)