وصیت نامه !

وقتی خودکار و برگه ای را  بهش دادند تا آخرین وصیت نامه اش را بنویسد ، خوشحال بود که این  نوشته را  با رغبت می نویسد .

 مجبور نیست تا دیگر به راست و دروغ سئوالهای بی پایان بازجوها پاسخ گوید . برای هر سئوالش شلاق بخورد ، بدخوابی کشد ، قپانی شود ، انفرادی رود  ، تحقیر بشه ، زجر بکشد .

بازجوها در بدترین و بهترین حالتها از او شنیده بودند که مدام  این جمله را مثل دعایی  زمزمه می کند .....لعنت به ارث پدری .

و انگار با این جمله بود که در شکنجه ها بر خود مسلط می شد ، روحیه می گرفت ، اما هیچ گاه راز آن را بر ملا نکرد . و حالا بهترین موقعی بود که باید او با دست خودش  در واپسین دم حیاتش بنویسد .

مأموران معذور تیغ ها و دندانهایشان  را برای نابودی  و غصب ارث پدری  او  تیز کرده بودند .

وصیت نامه :

سلام . این آخرین لحظاتی هست که در قید حیاتم . گفته اند تا چند لحظه دیگر به زندگیت خاتمه میدهیم . وصیت نامه ات  را بنویس  که وقت تنگ است .

 حالم خوب ، خوب است . عزیزانم ، صورت مهربانتان را می بوسم و  چنانچه  کدورتی از من دارید طلب عفو دارم .

من اگر  در زندگی نتوانستم بر وفق مراد دیگران عمل  کنم ،   به هیچ قدرتی نلغزم ، بادمجون دور قاب چین  و  شیر پرچم نشدم.....  یا همیشه در زندگی  حسنک راستگو بودم ، همه اش بخاطر این ارث لعنتی  بود که تا چشم باز کردم  همراه و همزادم  شد .

در این موقع مأمورها آمده بودند تا در هوای  گرگ میش بهاری آن را به مسلخ ببرند .

گفتند زود باش آخرین وصیتت در مورد ارث پدری هم بنویس . وقت تنگ است . فرصتی نیست .

در حالی که مأمورها  چشم به آخرین نوشته محکوم داشتند ، محکوم در زیر وصیت نامه اش نوشت :

من در دار دنیا هیچ چیز منقول و غیر منقول  ندارم ، مگر یک چیز : ارث پدری .

مأمورها گفتند : بنویس . وقت تنگ است .

مجکوم در زیر برگ وصیت نامه اش با خط درشت و زیبایی نوشت .

ارث پدری من  : فقر است .

   دهان مأموران  از تعجب باز ماند  .