مرگ و زندگی در شعر شاعرهای ایرانی

مرگ :

حجاب چهره جان میشود غبار تنم 

خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم 

عیان نشد که چرا آمدم ، کجا بودم 

دریغ و درد ، که غافل ز کار خویشتنم ....والخ (حافظ)


مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد 

فریبنده زاد و فریبا بمیرد 

شب مرگ تنها نشیند به موجی 

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد .....والخ  ( حمیدی شیرازی )


مرگی دیگر 

مرگ در هر حالتی تلخ است 

اما من دوست تر دارم 

که چون از ره در اید مرگ 

در شبی آرام  ، چون شمعی شوم حاموش 

لیک مرگ دیگری هم هست ...مرگ مردان ...مرگ در میدان ...واخ  (هوشنگ ابتهاج . الف سایه ) 


دوست 

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت 

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید 

صداش به شگل حزن پریشان واقعیت بود ....ولخ ..( سهراب سپهری ) 


مرثیه 

به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم 

در آستانه دریا و علف 

 به جستجوی تو در معبر بادها می گریم 

در چهار راه فضول ، در چهار چوب پنجره ای 

که آسمان ابر آلوده را ، قابی کهنه می گیرد ...و الخ  ( احمد شاملو ) 


اشکی در  گذرگاه تاریخ 

از همان روزی که دست حضرت قابیل 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که  فرزندان آدم 

زهر تلخ دشمنی در خونشان افتاد 

آدمیت مرد ...گرچه آدم زنده بود ...والخ ..(فریدون مشیری )


زندگی : 

آمدن رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن 

در غم انسان نشستن ، پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن 

 آری آری  زندگی زیباست 

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست 

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست  ( سیاوش کسرائی )

زندگی 

شب آرامی بود 

میروم در ایوان ، تا بپرسم از خود 

زندگی یعنی چه ؟ 

مادرم سینی چای در دست 

گل لبخندی  چید

هدیه اش داد به من 

خواهرم تکه نانی آورد ...آمد آنجا 

لب پاشویه نشست 

پدرم دفتر شعری آورد ، تکیه بر پشتی داد 

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد به ارامش زیبای یقین ...والخ . ( سهراب سپهری )